سلام خوشگلا خوبید
لینک گپ🎀✨
https://eitaa.com/joinchat/3844408762Ce476387383
ورود پسر ممنوع🚷
𝙃𝙖𝙖𝙢𝙞𝙢 ✨️🌊|نفور
سلام خوشگلا خوبید لینک گپ🎀✨ https://eitaa.com/joinchat/3844408762Ce476387383 ورود پسر ممنوع🚷
بچه ها ناشناس نمیاره بالا بیاید تو گپ حرف بزنیم🙂
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح شد چشمام خشک شد،
به راه نیومدی دلم واسه تو خودشو
کشت ،مرد)
(صبح بخیر)
🤍🤍🤍
https://eitaa.com/Hamim2027
____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______
💫✨
18.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂😂
https://eitaa.com/Hamim2027
____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______
💫✨
𝙃𝙖𝙖𝙢𝙞𝙢 ✨️🌊|نفور
🧡🧡🧡🧡🧡 🧡🧡🧡🧡 🧡🧡🧡 🧡🧡 🧡 #قسمت_هشتم تو حال خودم بودم که مهتاب با یک ظرف خیار و گوجه نشست کنارم. _بفرم
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
#قسمت_نهم
رفتم پشت در اتاق قبل اینکه در بزنم صدای خودمو از اتاق شنیدم
_هوامو داره همه جا کنارمه🤍✨
تو همه حال بدیام اونه که با منه🤍✨
چندتا ضربه زدم به در
صدای ماهرخ اومد
_بلهه؟
_بیاید شام حاضره...
نشستیم سر سفره.بعد از دو دقیقه هم ماهرخ و عسل اومدن بیرون.
به لباسای عسل دقت کردم.
یه مانتوی دو تیکه،تیکه ی بالاش چهارخونه های طوسی صورتی، تیکه ی پایین و آستیناش صورتی ساده.
مشخص بود جنسش خیلی گرونه.
دوختش هم خیلی خاص بود معلوم بود بازاری نیست.
با شال طوسی همرنگ شلوارجینش.
اومد پشت میز کنار ماهرخ و مامان نشست.
یهو چشمم افتاد به مهتاب که انگار از اونموقع نگاهمو شکار کرده بود.
اخم کردم و لبخونی کردم
_غذاتو بخور.
پشت چشم نازک و کردو اولین قاشقو گذاشت دهنش.
به غذا نگاه کردم امشب بابا شیفت شبه و نمیاد وگرنه مامان قورمه سبزی رو با گوشت چرخ کرده درست نمیکرد.
دستپخت مامان خیلی خوشمزه است.
ماهرخ گفت
_یجوری عجله داشتی فکرکردم سوار جت شدی با رفیقت رفتی بیرون؟
دوست نداشتم دروغ بگم.
گفتم
_نه...کنسل شد
دروغم نبود دیگه،کنسل شد ولی نگفتم از طرف کی!
بااینکه مهتاب حواسش هست به عسل نگاه کردم تا نشون بدم چیز خاصی نیست.
مشغول غذاخوردن بود و جمع خیلی ساکت...
برای اینکه جمع از سکوت دربیاد پرسیدم
_آهنگای منو گوش کردین عسل خانوم؟کدومش قشنگتر بود؟
عسل اول به ماهرخ بعد به ظرف غذاش نگاه کرد همونطوری گفت
_ببخشید...من به ماهرخ گفتم اول از شما اجازه بگیریم ولی...
خندیدم
_نه بابا عیب نداره...ولی بجز خانوادم شما اولین کسی هستید که گوش کردین میخوام نظرتونو بدونم؟
غذایی که تو دهنش بود رو قورت داد وگفت
_والا من تخصص ندارم تو این زمینه فقط میتونم بگم خیلی با احساس میخونید.
مشخصه چیزایی که میگید از ته دلتون نشات گرفته؛بشخصه من این سبک آروم و زمزمه وار رو از بقیه سبکها بیشتر دوست دارم.
از تعریفش خیلی خوشحال شدم
_به عنوان اولین کسی که گوش کرده تعریفتون خیلی امیدوارم کرد.
لبخند زد و چیزی نگفت.
دوست داشتم بیشتر با روحیاتش آشنا بشم که گفتم
_اونی که موقعی که اومدم صداتون کنم داشتین گوش میکردین برای خدا بود.
همونطور که داشت قاشقو پر میکرد چشاش گرد شد.
_واقعا؟؟؟؟
_آره دیگه...وقتی میگه همه جا کنارمه منظور خداست...
سرتکون داد
_نمیدونسم...یعنی شنیدما ولی به این فکر نکردم...
نگام کرد
_موضوعات آهنگا تون چیزیه که ادم باید روش فکر کنه تا بفهمه...جالبه...
این، بار دوم بود که امشب چشم تو چشم میشدیم.
𝙃𝙖𝙖𝙢𝙞𝙢 ✨️🌊|نفور
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 #قسمت_نهم رفتم پشت در اتاق قبل اینکه در بزنم صدای خودمو از اتاق شنیدم _هوامو
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
#قسمت_دهم
و بازم اون بود که با یکم مکث زود نگاهشو برداشت و به بشقابش داد.
نمیدونم چرا توی این کار موفق نیستم؟
با ۲۵ سال سن اینجوری مجذوب دوتا چشم عسلی شدن طبیعیه؟!
منم از سالادی که به اجبار درست کرده بودم یک قاشق ریختم رو برنجهام.
میگن چشمای هرکسی دروازه به روحشه...
عسل علاوه بر زیبایی چشماش یک حیای خاصی تو نگاهش بود که کمتر دیده بودم و منو مجذوب خودش میکرد.
تو همین فکرا بودم که
یهو حس کردم یکی شصت پامو فشار داد...
انقد محکم بود که تا مچ پام دردش پخش شد.
خیلی تحمل کردم که نه صدام دربیاد نه حالت چهره ام عوض شه.
همه سرشون به بشقابشون بود اما از لبخند گوشه ی لب مهتاب فهمیدم کار اونه.
پامو از زیر پاش کشیدم بیرون.
همون لحظه رو به عسل کرد و گفت
_سالادا به نظرت چجوری شده عسل جان؟
عسل متعجب نگاهش کرد
_خیلی عالی شده.
_اینام کار آقا حامیمه.
بعد منو نگاه کرد
_یه پارچه آقاست واسه خودش ، از هر انگشتش یه هنر میباره.
ای خدا این چرا ساکت نمیشه؟؟
عسل که نمدونست چی بگه گفت
_آهان. خوشمزه شده.مرسی.
ایندفعه نوبت من بود که یه لگد نثار مهتاب کنم.
مهتاب برعکس من گفت
_اوخخ...
نگام کرد
_یکم میری اونطرف تر داداشی؟پات خورد به پام...
نفس حرصی کشیدم و خودمو جا به جا کردم.
بهتر بود دیگه نه چیزی بگم نه کاری کنم تا شام امشب تموم شه.اونوقت میدونم با مهتاب چیکار کنم.
شام تموم شد عسل مهربون از مامانم تشکر کرد و با ما کمک کرد وسایل غذا رو جمع کردیم،گذاشتیم تو ماشین ظرفشویی.
گوشی عسل زنگ خورد جواب داد
_سلام بابا...
_بله حاضرم
_باشه پس من میرم دم در
_ممنون منتظرم.
نگاه کرد به ماهرخ
_کیفمو کجا گذاشتم ماهرخ؟
ماهرخ گفت
_فک کنم تو اتاق حامیم
_آهان...آره
رفت کیفش رو از اتاق بیاره که به ماهرخ گفتم
_نگفته بودی ازین دوستاهم داری؟فک کردم همشون مثل خودتن؟