🥀#جوان_ترین_پرستار_شهید🥀
🌸شهید عباس کنعانی 19 سال بیشتر نداشت که در هنگ مرزی سومار کرمانشاه در حین امدادرسانی به مجروحان بر اثر انفجار مین های کار گذاشته شده توسط دشمن پیکر مطرش شرحه شرحه شد و لقــب جوانتــرین پرســتار شهــید را از آن خــود کــرد.🌸🌷
عباس در طول مدت خدمت بارها از شهید شدنش می گفت، وقتی به مرخصی آمد موقع خداحافظی گفت این بار شهید می شوم. وقتی که عباس با مادرش تماس می گرفت و می پرسیدن که کجایی، حسابی تعریف می کردکه هوا عالی و همه جا سرسبز و خرم هستش و دارم تو بهشت خدمت می کنم.🌷
🔹وقتی مادرش برای دیدن پیکر شهید به سومار رفته بود می گفت تا چشم کار می کند کوه و بیایان و بی آب وعلف است ولی این عشق به وطن بود که با تمام وجود به سربازی امام زمان(عج) پرداخت.🌷🌹
🕊🕊شهید عباس کنعانی از بهیاران مرزبانی ناجا دهم فروردین ماه 1394 در مرز کرمانشاه سومار بر اثر انفجار تله انفجاری تروریست های تکفیری به شهادت رسید🕊🕊
🥀#شادی_روحش_صلوات🥀
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید👇👇
🌼🍃🌸🍃🌺🌺✨✨🌺🍂🌸🍂🌼🍂
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
🌹#بیاد_یار_حاج_قاسم_و_اسماعیل_دقایقی
(( او یک عراقی بود اما بیشتر از خیلی ایرانی نماها به مملکت ما خدمت کرد...))
.
▪️ابو مهدی از اول فعالیت حزبی و گروهی داشت و از اعضای حزب الدعوه اسلامی بود و به کار های فرهنگی داخل عراق اهتمام داشت. تا زمان حمله وحشیانه دهه ۸۰ میلادی علیه مجاهدان داخل عراق که کل دوستانش یا زندانی و یا شهید شدند و خود او نیز مجبور به ترک عراق به سمت کویت شد.
.
▪️در دوران دفاع مقدس ایشان در سپاه بدر فعال بودند و در بخش مهندس رزمی کار کرده و سر رشته داشت. شهید اسماعیل دقائقی فرمانده تیپ بدر بودند و از طرف شهید دقایقی حاج ابومهدی به عنوان مسوولیت تبلیغات بدر منصوب شد.
.
▪️بعد از جنگ او به عنوان مسوول ستاد بدر و جانشین فرماندهی منصوب شد. در سال های ۹۵ و ۹۶ میلادی به عنوان جانشین فرمانده بدر که آن زمان آیت الله حکیم بود به فعالیت مشغول شد.🚩یکی از کارهایی که در آن نقش مهمی داشت، ترور عدی پسر صدام بود. ابتدا ابو مهدی جوان های منطقه هور را جذب کرد و با ساماندهی و هدایت آنها عملیات مهمی را انجام دادند و آن ترور عدی پسر صدام بود.
.
#شادی_روحش_صلوات
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
🔹 تواضع فرمانده لشگر مقدس امام حسین(ع)
رفتم بیرون، برگشتم. هنوز حرف میزدند. پیرمرد می گفت «جوون! دستت چی شده؟ تو جبهه این طوری شدی یا مادر زادیه؟» حاج حسین خندید. آن یکی دستش را آورد بالا. گفت «این جای اون یکی رو هم پر می کنه. یه بار تو اصفهان با همین یه دست ده دوازده کیلو میوه خریدم برای مادرم. »پیرمرد ساکت بود. حوصلهام سر رفت. پرسیدم «پدر جان! تازه اومدهای لشکر؟» حواسش نبود. گفت «این، چه جوون بی تکبری بود. ازش خوشم اومد. دیدی چه طور حرفو عوض کرد؟ اسمش چیه این؟» گفتم «حاج حسین خرازی» یهو بلند شد راست نشست. گفت «حسین خرازی؟ فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین؟»
#شهید_حاج_حسین_خرازی
#شادی_روحش_صلوات
عطر شهدا همراه لحظه هایتان
التماس دعا
#شهید_حاج_حسین_خرازی
صلوات 🌷🌷
🕊⃟🇮🇷#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada