مهدی خیلی شوخ بود.
دفعه اول که رفته بود، من خانهی مادر شوهرم بودم که تماس گرفت.
شمارهاش معلوم بود اما من توجه نکردم.
تلفن را برداشتم، دیدم آقایی سلامعلیک کرد و گفت: «شما خانم موحدنیا هستید؟»
گفتم: «بله!»
مِنمِنکُنان گفت: «همسرتان...»
با حالِ بدی گفتم: «آقا همسرم چی؟!»
گفت: «همسرتان به درجه رفیع شهادت رسیدند!»
من بغض کردم.
یک لحظه خواهر شوهرم فهمید و به من اشاره کرد که این شمارهی مهدی است و اذیّتت میکند.
منم خندهام گرفت اما خودم را کنترل کردم.
با لحن شوخی جدی گفتم: «آقا ولش کن! این شاسی بلند را کِی به ما میدهید؟»
با این جمله، مهدی فهمید دستش برایم رو شده و زد زیر خنده، گفت: «تو چقدر نامردی! منو به شاسیبلند فروختی؟»
گفتم: «تا تو باشی مرا اذیّت نکنی!»
راوی: همسر شهید 💚
#شهید_مهدی_موحدنیا 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada