1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشمانتداروندارمبود...🤎👀
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باتومرگمآسونه...🤎😪
#شهرزاد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هعی...🤎😢
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امان از دلتنگی...💔
#شغال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک حبه قندی:)🤍🫠🥹
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخترا کسی رو میخوان که اعتماد بده نه تردید(:
یک حامی🤌🥲
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی دیگ دلم رو نمیلرزونه..))😢
#خاتون
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشم تو،چلچراغُ خاموش کرد🥲🌙
پادشاه تاجشُ فراموش کرد💗🖇
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فور نده
#شب_های_قدیمی #PART_307 دخترا با دیدن من ، خیلی محترمانه سلام کردن منم جوابشون رو دادم تا یکی ا
#شب_های_قدیمی
#PART_308
االکس دستش و گذاشت روی کمرم
که از چشم دخترا دور نموند و دیدن
فک میکنم از دستی این کار رو کرد
تو دلم قربون صدقه اش رفتم
از پشت سرم با صدای خش و بم غرید؛
-خانم منصوری اتفاقی افتاده؟
حتی خانووم گفتنش هم فرق میکرد
خانم داریم تا خانوومم
اره عزیزم اینا فرق داره باهم ...
دلیلش هم به خودم مربوطه .
دختره به تته پته افتاده بود لب زذ؛
-نه ... نه آقا این خانم اومدن اینجا یهویی در اتاق و باز کردن و من گفتم بهشون شما نیستید منتظر بمونن بیرون.
و بعد خودشون گفتن از نزدیکان شما هستن.
دوباره با همون صدا غرید؛
-یادم نمیاد به کسی نگفته باشم شما گفتنتون
نباید بشه تو یا این
این بی احترامی هست
اومد کنارم واستاد
چفت تن خودش بودم من خیلی نزدیک بودم بهش
اتاق شیشه ای بود کامل دید داشت
همه داشتن مارو میدیدن
-بله درست گفتن اون روزی مه معرفی کردم خانوم رو شما مرخصی بودید
بعد رو به کسانی که داخل اتاق کار مشغول کار بودن گفت
بلند داد میزد ، که همه متوجه بشن
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فور نده
#شب_های_قدیمی #PART_308 االکس دستش و گذاشت روی کمرم که از چشم دخترا دور نموند و دیدن فک میکنم
#شب_های_قدیمی
#PART_309
بعد رو به کسانی که داخل اتاق مشغول کار بودن گفت
بلند داد میزد ، که همه متوجه بشن
-امروز مایلم همسر و شریک زندکی خودم ، سرکار خانوم شایگان را به شما معرفی کنم.
ایشون از امروز همراه من هستن ، لطفا همان احترامی که برای من میگذارید برای ایشون هم بزارید ودر قید این صورت انگاری بی احترامی به من هست.
یکی از اون دختر ها خیلی احساس میکردم حالش بد شد اخه رنگ صورتش مثل میت بود
سکوت سنگینی بود
الکس اشاره ای به وسایل های کف اتاق کرد
-جمع کنین اینا رو کافیه هرچقدر تمیز کردید .
میتونید برید .
سریع لوازم هارو جمع کردن و رفتن و بعد هم در اتاق و بستن به گفته خود الکس
منی که مات و مبهوت وسط اتاق ایستاده بودم
چیشد؟
من الان شدم همسر الکس ؟!!
چرا خودم خبر ندارم
الکس میز کار خودش رو دور زد نشست پشت میز
و یک ریموت از داخل کشو برداشت
یکی از اون کلید ها رو زد
به ثانیه نگشید کل اتاق دیگه دید نداشت
گیج شده بودم به اطراف خودم نگاه میکردم
-دنبال چیزی میگردی کاترینا؟!!
با صدای الکس نگاهمو دوختم بهش و لب زدم
+نه ...نه هیچی !
لبخندی زد و اشاره ای به پاش کرد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فور نده
#شب_های_قدیمی #PART_309 بعد رو به کسانی که داخل اتاق مشغول کار بودن گفت بلند داد میزد ، که همه م
پـــارت جدید مای مووون ..🥺💛🌙~
میدونم 🔪🩸