eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.8هزار دنبال‌کننده
146 عکس
781 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_319 هین ایی کشیدم ، هول شده از روی صندلی پاشدم زبونم بند اومده بودم آخه خب
سرش و گذاشت روی شونه ام حالش گرفته بود لب زد؛ -چقدر خوبه که هستی از وقتی دیدمت اومدی تو زندگیم حس خوبی بهم دست میده انگاری پس گرفتی برام از دنیا آرامش و حس خوب رو.... با حرف هاش لبخندی روی لبم اومد چقدر قشنگه وجود بعضی از آدمها تو زندگیت باعث میشه حالتون خوب باشه -هیچ وقت تنهام نزار خب ؟! کف دستمو گذاشتم روی صورتش تو چشماش زل زدم محکم گفتم؛ +من هیچ وقت تنهات نمیزارم تا لحظه ای که نفس میکشی من میمونم دستم و گرفت بو..سه عمیقی روی کف دستم کاشت و چشماش و بست.. منم سکوت کردم و هیجی نگفتم ولی سکوت سنگینی بود. -من از خانوادم دورن اونا خارج از کشور هستن مادرم و خواهرم برای دانشگاه و ادامه تحصیلی خواهرم فرستادم اون طرف خودمم یه مدتی اونجا بودم ولی من همه ی زندگیم اینجا بود کارم شغلم سرمایه ام و... تو اون مدتی که اونجا رفتم به خاطر از دست دادن کسی که قرار بود مراقبش باشم بودم چرا نصفه نصفه حرف میزد از اول بگو خب ؛ کنجکاویم تحمل نیاورد و پچ زدم؛ +درباره کی داری صحبت میکنی ، الکس؟! هییشششش کشداری گفت ؛ -برات همه چی رو تعریف میکنم فقط گوش کن خب ! با صدایی که از ته چاه در میرفت گفتم؛ +باشه... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_320 سرش و گذاشت روی شونه ام حالش گرفته بود لب زد؛ -چقدر خوبه که هستی از وقتی
ادامه تعریف کردن شد؛ قاب عکس خانوادگی رو گرفت دستش اشاره ای بهش کرد ؛ _خاله ام و همسر خاله ام داخل جاده تصادف میکنن و میمیرن لب زدم؛ +مثل پدرت یه لحظه چشماش پر اشک شد با بیچارگی لب زدم؛ -ببخشید،خدارحمتشون کنه. نفس عمیقی کشید -وقتی از این دنیا میرن اون موقع پسرشون 22 سالش بود اون روز از بیمارستان تماس گرفتن وقتی رفتم خاله ام نفس های آخرش بود داشت جون میداد لحظه آخر بهم گفت ؛ -.....ارسلان و به تو می‌سپارم مراقبش باش ، پسرم! احساسی شده بودم ولی اون لحظه خیلی سخت بوده چشمام پر اشک بود فقط کافی بود پلک بزنم و قطره اشکی از چشمم بریزه... -ولی من نتونستم مراقبش باشم . یعنی چی شده بود که انقدر داشت خودش و سرزنش و اذیت میکرد سرش و اورد بالا توچشمام نیمدونم چی دید که گفت؛ +کافیه بقیه اش باشه برای یه روز دیگه ...! از روی صندلی پاشد منم به همراهش بلند شدم ، لب زدم؛ +الکس ،! برگشت سمتم -جان دل الکس قروبنت برم من ... یادم رفت اصلا چی میخواستم بهش بگم به سمتش رفتم و بغلش کردم اونم مثل اینکه نیاز داشت که دستشو محکم دورم حلقه کرد سرش و تو گردنم فرو برد و دم عمیقی از بوی موهام گرفت . ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش کلمه "کاش" در زندگی وجود نداشت😭 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی‌قشنگیِ‌ساراوسیاوش‌‌وصف‌نشدنیه💘>>> ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
حالت چطــوره ماهِ من ?! 🥺💛🌙~
شب جمعست و فکر کنم خیلیا خوابن ..🫠
ولی من بیدارممم .. و پارت هم آوردم براتون 😂😍💕
بخونیمش باهم?! 🙊🩵
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_321 ادامه تعریف کردن شد؛ قاب عکس خانوادگی رو گرفت دستش اشاره ای بهش کرد ؛
خواستم اعتراض کنم دستش و روی گونم گذاشت و گفت -هیچی نگو... +الکس.. -هیش... فقط الان هیچی نگو و به چشمای من زل بزن... با لبخند نگاهش کردم که گفت -دوست دارم ... الکس شده بود ، مثل این پسر بچه های کوچیک .. سرش و روی پای من گذاشته بود و چشماش و بسته بود .. دستم و توی موهاش فرو کردم و گفتم + آقای محترم... اگه ناراحت نمیشید .. من باید برم خونه ی خودم نگاهی بهم کرد و مثل پسربچه های تخص گفت – ناراحت میشم .. با مکث و خنده نگاهش کردم + جدی أی الان?! – آره.. و دوباره سرش و روی پام گذاشت که گفتم + الان واسه من داری خودت و لوس میکنی?! – اینهمه شما خودت و لوس کردی .. دوبارم من .. با خنده گفتم + مرد..خودت و با من مقایسه میکنی?! خجالت بکش .. میدونی چند سالته?! 30 و رد کردیااا.. چپ چپ نگاهم کرد – 30 أم.. با اخم نگاهش کردم + هیکل و هیبتت و نگاه کردی .. با این هیکل و هیبت ، خودت و واسه من لوس میکنی پسر?! – مشکلی داری?! با خنده گفتم + اینجوری که تو گفتی ، فکر نکنم بتونم مشکلی داشته باشم .. ولی.. – ولی و اینا نداریم دیگه .. هیچی نگو..میخوام بخوابم!! + جدی أی الان?! – میگم که آره .. تو حالتی که راحت بود چشماشو و بست و خوابید... ‌         ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_322 خواستم اعتراض کنم دستش و روی گونم گذاشت و گفت -هیچی نگو... +الکس.. -ه
بلند خندیدم + الکس ... الان من باید نازت و بکشم .. ادای من و در آورد و گفت – پس چی.. + چی بگم آخه به شما من?! دستم و توی موهاش فرو بردم + پسر قشنگم..خوبه?! ابرویی بالا داد که گفتم + الکس جونم ، چطور?! دوباره ابرو بالا داد که گفتم + بگو ببینم .. چی میخوای بشنوی پسر .. بگو همون و میگم !! – مثلا.. + مثلا?! دستش و روی گونم گذاشت و گفت – یه دوست دارم از شما به ما نمیرسه?! با لبخند گفتم + اگه با یه دوست دارم ، راضی میـشی که خب باشه .. لپش و فشردم + دوست دارم .. چشماش برق زد و نگاهم کرد.. مات موندم!! سرش و از روی پام برداشت .. چشماش از خوشحالی میخندید .. اصلا برق میزد .. باورم نمیشد !! + چیه الکس ?! تو با یه دوسِت دارم من ، انقدر ذوق کردی .. لبخندی کنج لبش نشست .. – دوست دارم زیاد شنیدم .. از هرکی که بگی !! ولی ، هیچ کدومشون انقدر خالصانه نبود .. این دوست دارمی که شنیدم ، خالص بود .. از ته قلبت بود !! با تموم وجودت گفتیش .. آخرین بار.. همچین دوست دارمی و از مامانم شنیدم .. ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]