"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
#شب_های_قدیمی #PART_335 آب دهنم و قورت دادم و گفتم + چرا اینجوری میکنی الکس؟! – من نمیخوام بین م
#شب_های_قدیمی
#PART_336
دلم طاقت نیاورد ..
طاقت اینکه بخواد اینجوری التماسم و کنه..
بخواد اینجوری ازم خواهش کنه..
طاقت اینکه الکس و تا این حد ضعـیف و احساسی ببینم و نداشتم!
دلم میگفت یه کاری براش بکن
وقتی اینجوری خیره به چشمات زل زده و توی چشماش..
تو حالت نگاهش..
تو حالت تکون دادن دستاش ، التماس و خواهش موج میزنه!
باید یه کاری براش دلش بکنی
باید بکنی کاترینا ، باید ..
چشمام و روی هم فشردم و رو پاشنه پام بلند شدم
ل....و آروم زیر چونش گذاشتم و تا خواستم کاری کنم
مسیـر و عوض کرد..
مسیر بو..... رو تغیر داد و احساس کردم
قلبم یه لحظه از کار وایستاد..
ولی اون انگار این چیزا رو خوب بلد بود
حرفه أی بودن و لحظه به لحظه حرارت بدنت و بالا بردن و خوب بلد بود..
پلکام و رو هم فشـردم و اجازه دادم با حس نابش من و به بازی بگیره..
ولی یک آن وسط اونهمه حس و حال ناب ، خودش و فاصـله داد و با گیجی ازم فاصله گرفت..
مظلوم بهش نگاه کردم که دستش و توی موهاش فرو کرد و سریع به یه سمت دیگه أی از خیابون رفت و منم مظلوم به حالتش نگاه کردم..
کلافه بود ..
یه کم از من فاصله گرفت و تو فاصله دور تر ، سیگارش و روشن کرد..
منم با آستینم دور لبم و سریع پاک کردم و اشکام و پس زدم..
همون لحظه بود که اهورا و از دور دیدم..
خودش و بهمون رسونده بود..
نزدیک ماشین شد و متعجب بهمون نگاه کرد
– کاترینا..اینجا چیکار میکنید?!
مگه نرفتید?!
سرم و تکون دادم
+ ماشین الکس خراب شد ..
نگاهی به الکس که دور تر از من ایستاده بود و سیگار میکشید ، انداخت و گفت
– الکس چرا اونجاست?!
به سیگار توی دستش اشاره زدم
+ میخواست سیگار بکشه..به خاطر من رفت اونطرف...
سرش و تکون داد
– برای چی..؟!
خیره به یک جای دیگه نگاه کردم و گفتم؛
+برای اینکه من به دود حساسیت دارم باعث میشه خون بالا بیارم نمیتونم تحمل کنم...
راهی بیمارستان میشم..
آروم گفت؛
-الهی چقدر بد...
بعدش به سمت الکس رفت
منم با حس حال عجیبی به سمت ماشین رفتم و پشت نشستم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
#شب_های_قدیمی #PART_336 دلم طاقت نیاورد .. طاقت اینکه بخواد اینجوری التماسم و کنه.. بخواد اینجوری
#شب_های_قدیمی
#PART_337
چند دقیقه بعد ، طَرهان با اهورا به سمت ماشین اومدن و الکس پشت فرمون نشست و راه افتاد..
آینه ماشینش و تنظیم کرد تا بهم نگاه کنه..
خودم و پایین تر کشیدم
حتی ازش خجالت میکشیدم
نمیتونستم نگاهش کنم ..
تمام طول راه هم به سکوت سپری شد
انگار هم من ، هم الکس ، هم اهورا به این سکوت نیاز داشتیم..
وقتی ماشین و تو پارکینگ پارک کرد ، با اهورا از ماشین پیاده شدیم و به سمت رستوران رفتیم..
من در رستوران رو باز کردم حتی منتظر نمومدم اونا بیان
برگشتم سمت اهورا گفتم؛
+آبان کجاست؟!
– به میز ایی که گوشه رستوران بود اشاره کرد
اونجا نشستن..
سرم و تکون دادم
+ باشه ممنونم..
اهورا پلکاش و بهم زد به سمت میز رفتم ...
الکس وارد رستوران شد..
اهورا در آغوشش کشید و گفت
– دمت گرم که اومدی لطف کردی زحمت کشیدی داداش
اهورا لبخند زد و گفت
–هرجا کم آوردی..
مهم نیست کجا باشی
حتی اون سر دنیا ، میتونم بازم برادرت باشم
الکس هم متقابلا لبخند زد
آبان گفت ؛
– کاترینا ما یه خورده سر به هواس...
یعنی یه خورده نه خیلی...
حواستون بهش باشه..
بیشتر گوش تیز کردم تا جواب الکس و گوش بدم که اونم گفت
– خیالت راحت ..
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
عالییی بود😭💙
قربووونت عزیزم 😭🫂
881.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غمت منو از پا در آورد 🥀
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوری که با قباد رفتارمیکرد :)
#شهرزاد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو همیشه بهترینم بودی🩰
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و در نهایت...🤌
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با اسب بالدار میتازن🤎🍂
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیرینه حرفای لبای تو🎀💗
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]