eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.9هزار دنبال‌کننده
188 عکس
701 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
امتحاناتون تموم شدن یا هنوز نه؟؟🤨😂
امیدوارم که زودتر تموم شن و نفس راحت بکشید 🥲🩵
این شمـا و اینم پـارت قشنگمون 🕊💕
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_341 _دارم نگات میکنم... مشکلیه؟! قلبم یه تلنگر ریز خورد... خودمو مشغول غذا ن
لیوان آبمو تا آخر سر کشیدم... شاید اینطوری میتونستم خودمو جمع و جور کنم! اما انگار الکس دست بردار نبود... همین که لیوانو روی میز گذاشتم آروم گفت؛ _آروم بخور... خفه میشی! چشم غره ای بهش رفتم. +به تو ربطی نداره! یه ابروش رفت بالا. _عه... پس از این به بعد حواسم بهت نباشه؟ لبمو گاز گرفتم. این پسر رسماً روی اعصابم راه میرفت! +خیلی حرف میزنی... لبخند کجی زد. _تو هم خیلی نازی... اگه آبان و اهورا اونجا نبودن حتماً یه چیزی پرت میکردم سمتش! سرمو پایین انداختم و مشغول غذا شدم. چند دقیقه بعد شام خوردن مون تقریباً تموم شده بود... خواستم از جام بلند شم که یهو پام به پایه صندلی گیر کرد. هینی کشیدم... اما قبل از اینکه تعادلمو از دست بدم دستی دور مچم حلقه شد. الکس بود... نگاهم رفت سمتش. اخم ریزی کرده بود. _کجا حواسته تو؟ قلبم یه ضربه محکم زد... چون هنوز دستش دور مچم بود... و انگار خودش هم عجله ای برای رها کردنش نداشت... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_342 لیوان آبمو تا آخر سر کشیدم... شاید اینطوری میتونستم خودمو جمع و جور کنم!
چند ثانیه همونجوری نگهم داشت... بعد انگار تازه یادش اومد بقیه هم دور و برمونن... آروم دستشو از دور مچم برداشت. _مواظب باش... +خودم حواسم هست! زیر لب گفت؛ _آره... دیدم! اخم کردم. این بشر هر موقع میخواست حرصمو دربیاره دقیقاً میدونست چی بگه! اهورا از جاش بلند شد. -خب من برم یه نوشیدنی یا دسری چیزی سفارش بدم ... روبه آبان گفت؛ -اگه دوست دارین بیاین باهم بریم انتخاب کنیم ..؟! آبانم دنبالش راه افتاد. و من؟ همین که خواستم از کنار الکس رد شم... آروم گفت؛ _کجا؟ +کمکت نمیاد؟ _نه. +پس؟ نگاه معنی داری بهم انداخت. _میخوام یه چیزی بهت بگم. دلم یه ریزه لرزید... +چی؟ نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شه کسی حواسش به ما نیست. بعد خم شد سمتم... اونقدر نزدیک که صدای نفساشو میشنیدم. _از اول شام تا الان... ابروهام رفت بالا. _چی؟ لبخند خیلی کمرنگی زد. _سه بار داشتم خودمو کنترل میکردم که زل نزنم بهت... برای چند لحظه مغزم هنگ کرد. چی؟! خواستم یه چیزی بگم... اما هیچ جمله ای پیدا نمیشد. و بدتر از همه این بود که... از نگاه شیطونش معلوم بود کاملاً از تاثیری که روم گذاشته خبر داره... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
تمام.
شـــبتون بخیــر 🩵"
صبح‌قشنگتون‌بخیر🪻🦋✨
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفتار من با اون یه نفر❤️‍🩹🥲 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
358K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواستم بگم دوست دارم دیدم قباد قشنگتر گفته: ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عالیجناب آیا مایل هستید شاهزاده رویاهای من بشین؟!🎀💗 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon