1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوری که غذا میخورم:🥸🤣
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
#شب_های_قدیمی #PART_345 سکوت کوتاهی روی میز افتاد... فقط صدای قاشقها بود که میومد... اما من حس
#شب_های_قدیمی
#PART_346
همون لحظه که سکوت یه کم سنگین شده بود...
آبان یه نگاه بین من و الکس انداخت و با خونسردی گفت:
- خب حالا که قدیمی هستین، چرا ما خبر نداشتیم؟!
خندیدم...
یه خنده آروم و بیدردسر...
- شاید چون بعضیا کنجکاویشون زیادیه!
آبان ابرو بالا داد.
- کنجکاوی بد نیست، بیخبر گذاشتن بده!
اهورا زیر لب خندید و لیوانشو برداشت...
من فقط نگاهشون میکردم...
تکیه دادم به صندلی و گفت:
- اوکی آقا بازپرس! ما فقط دوستیم، همین!
آبان لبخند زد...
- دوست؟ یا دوستِ خیلی قدیمی؟ فرق داره ها!
چشم ریز کردم
- داری بازجویی میکنی یا شام میخوری؟!
آبان خندید.
- هر دو!
همه خندیدن...
حتی الکس یه لبخند کمرنگ زد...
ولی من...
ته دلم یه حس عجیبی پیچید...
چون از نگاهشون معلوم بود...
این “دوستی قدیمی”،
یه چیز سادهی معمولی نبود...
و بدتر اینکه...
من تنها کسی بودم که کامل وسط این داستان گیر افتاده بودم...
همه داشتن میخندیدن...
فضا یه لحظه سبک شده بود...
ولی من هنوز اون حس عجیب ته دلمو ول نکرده بودم...
نگاهم رفت سمت الکس...
اون خیلی عادی داشت قاشقشو دستش میچرخوند...
انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده...
آروم زیر لب گفتم؛
+همه چی خیلی عادیه انگار...
الکس بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛
_چیزی هم غیر عادیه؟
ابروهام رفت بالا.
+نمیدونم...
یه لحظه سکوت کرد...
بعد خیلی کوتاه نگاهم کرد.
_نمیخوای انقدر تو ذهنت بزرگش کنی؟
قلبم یه ذره آروم شد...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده ممنونم
#شب_های_قدیمی #PART_346 همون لحظه که سکوت یه کم سنگین شده بود... آبان یه نگاه بین من و الکس انداخت
#شب_های_قدیمی
#PART_347.
- یعنی... الان شما باهمین؟
الکس خونسرد گفت:
_آره.
- از کی؟!
لبخندی زدم
- این سوالو جواب نمیدم.
آبان دستشو روی قلبش گذاشت.
- وایسا ببینم...
من آخرین نفرم که فهمیده؟!
اهورا با خنده گفت:
- تقریباً آره.
- خیانت دیدم...
دستمو بردم سمت لیوانش.
- دراماتیک بازی درنیار.
- من؟! بهترین رفیقم دوست پسر گرفته و من خبر ندارم!
الکس خندید.
_انگار شوهر گرفتم .
- از نظر من فرقی نداره!
صدای خنده همه بلند شد.
حتی چند نفر از میزهای اطراف برگشتن نگاهمون کردن.
آبان سرشو تکون داد.
- باورم نمیشه...
بعد با دقت به الکس نگاه کرد.
- پس واسه همین چند وقته قیافت شبیه آدمای عاشق شده بود.
الکس اخم کرد.
_هییشش!
- نه داداش...
الان تازه شروع کردم!
زدم زیر خنده.
اهورا هم از خنده اشک توی چشمش جمع شده بود.
آبان خم شد روی میز و با شیطنت گفت:
- فقط یه سوال...
الکس با بدبینی نگاهش کرد.
_چی؟
- عاشقش شدی یا نه؟
همه ساکت شدن...
برای اولین بار،
خود منم هم منتظر جواب موندم.
الکس چند ثانیه به آبان خیره شد...
بعد نگاهش خیلی کوتاه روی من نشست.
گوشه لبش بالا رفت.
_بیشتر از چیزی که باید.
و برای اولین بار...
کاملاً سرخ شدم.
در حالی که آبان با هیجان از جاش بلند شده بود و داد میزد:
- آخیش! بالاخره یه اعتراف درست و حسابی ازت شنیدیم!
و خندهی جمع،
کل رستوران رو پر کرد...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم تنگِ روز هایی ست که دیگر نمی آیند...:)❤️🔥
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
874.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قرارمونساعتعشق🤍✨
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو با خودت نگفتی چرا اینطوری نگا میکنه👀🫀؟!
#تاسیان .
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشم،ازدلنشاندارد!🤌🏻💓
#شغال
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon