eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.9هزار دنبال‌کننده
188 عکس
701 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
ای جان❤️‍🩹🥲
پـارت بخونیم دل انگیزم؟🤭🩷🌸
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_343 چند ثانیه همونجوری نگهم داشت... بعد انگار تازه یادش اومد بقیه هم دور و برم
همون لحظه که الکس هنوز نزدیکم بود، یه قدم عقب رفتم... +الکس... آروم‌تر! چشمام رفت سمت میز... اهورا مشغول حرف زدن بود، آبان هم کنار دستش نشسته بود... ولی هنوز چیزی نگفته بودن... نفسمو دادم بیرون و زیر لب گفتم؛ +فقط جلو اهورا و آبان اینجوری نکن... ابروش رفت بالا. _چرا؟ +چون... معلوم میشه! یه لحظه سکوت کرد... بعد خیلی آروم گفت؛ _معلوم بشه چی؟ زیر لب حرصی گفتم؛ +اینکه زیادی بهم نزدیک شدی! لبخند کمرنگی زد... _که چی؟ مشکلیه؟ چشمامو ریز کردم. +آره! همون لحظه صدای اهورا اون طرف میز اومد؛ -راستی... الکس و کاترینا رو به هم گفتین به آبان؟ دستم یخ کرد... سرمو خیلی آروم چرخوندم سمتشون... آبان یه لبخند عادی زد، ولی نگاهش زیادی معنی‌دار بود... اهورا هم بی‌تفاوت لیوانشو گذاشت زمین و گفت؛ -من که میدونم این دوتا از اولش باهم در ارتباط بودن... قلبم آبان یه لحظه وایساد... آروم زیر لب گفت؛ +چی نگفتن...؟ و همون لحظه فهمیدم... این میز، دیگه فقط یه میز شام نیست... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_344 همون لحظه که الکس هنوز نزدیکم بود، یه قدم عقب رفتم... +الکس... آروم‌تر!
سکوت کوتاهی روی میز افتاد... فقط صدای قاشق‌ها بود که میومد... اما من حس میکردم همه چیز عوض شده... نگاهم ناخودآگاه رفت سمت الکس... آروم نشسته بود... انگار اصلاً عجله‌ای برای جواب دادن نداشت... این بیشتر نگرانم می‌کرد... آبان نگاهش بین من و الکس چرخید. - خب؟ کسی جواب نمیده؟ اهورا شونه‌ای بالا انداخت. - چیز خاصی نیست، از قبل همدیگه رو میشناسن... دلم یه لحظه فرو ریخت... + از قبل...؟ آروم گفتم ولی صدام زیادی واضح بود... آبان لبخند زد. - آره... بعد نگاهش رفت سمت الکس... انگار منتظر بود اون چیزی بگه... الکس بالاخره سرشو آورد بالا... نگاهش افتاد به آبان... و خیلی خونسرد گفت؛ _آره... قدیمی‌تر از این حرفاست... همون لحظه حس کردم یه چیزی توی سینه‌م سنگین شد... آبان یه نگاه دقیق‌تر انداخت. - پس چرا تا حالا نگفتین؟ الکس شونه‌ای بالا انداخت... _فرصتش پیش نیومده... و بعد... نگاهش خیلی کوتاه اومد سمت من... خیلی کوتاه... اما کافی بود تا بفهمم... این “قدیمی بودن”، برای من قراره دردسر درست کنه... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
شبتون بخیر 🤍🥲
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی که اینجوری تو بغلش بخوابی:)😭😭 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هوتن رقصش همجوره قشنگه:))🥲♥️ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجیب خلاقیین این جماعت نسوان!👌 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یعنی این سکانس خدا بود🫦😂... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
یعنی این سکانس خدا بود🫦😂... #گلسنگ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
فیلم ایرانی هم نمیشه دیگه نگاه کرد باخانواده.... این از گلسنگ اون از بدنام..🤦‍♀😂🤣