"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_359 و لعنتی... من حتی قبل از اینکه جواب بدم... داشتم لبخند میزدم. چند ثانیه ب
#شب_های_قدیمی
#PART_360
نتونستم چند دقیقه چند لحظه صبر کنم
چیزی نگم..
اما فضولی و کنجکاویم اجازه نداد!
+کجا داریم میریم ؟!
با حرفی که زد چشمام گرد تر نمیشد.
-مهمونیم !
مهمون؟
گیج سر تکون دادم
- من و تو مهمونیم؟
مهمون کجاییم؟
شونه ای بالا انداخت
- مامانم فهمید برگشت و دعوتمون کرده، گفته باید ببرمت
چند لحظه منگ نگاش کردم
مامان الکس منو دعوت کرده برم خونه اشون؟!
لبخند خنگولانه ای زدم
فکر کردم اثرات خواب زیادیه زده به سرم
موهامو خاروندم
با صورت جمع شده ای ادامه دادم
- عع یه بار دیگه حرفتو تکرار کن حس میکنم خواب زیاد باعث شده توهم بزنم
نیشخندی زد
- توهم نزدی ، میخوام همین جوری ببرمت
چشمام ببشتر گرد شد
- چیمیگی تو
میخوای کجا منو ببری همینجوری
چشماشو تو حدقه چرخوند
بی اعصاب تکیه اشو از صندلی گرفت
نیم خیز شد به سمتم محکم دست هاشو بهم کوبید جلو صورتم.
همین که صداش تو ماشین پیچید
شونه ام بالا پرید
- چته مردک
خونسرد و بی حوصله گفت
- خوابت نپرید؟
حقیقتا حالا که فکر میکردم پریده بود
اما دوباره نمی تونستم حرفی که زده بود و درک کنم
تو شک بودم مگه خانوادش خارج نبودن ؟!!
و دقیقا انگار ذهن مو خوند و گفت؛
-مامانم اینا.... مثل اینکه 3و4 روزی هست برگشتن ایران و من نمیدونستم چون اگر میخواستن بیان من نمیذاشتم که بیان برای همین به من نگفتن و بعد اینکه اومدن مامانم دیشب
تو ماشین وقتی داشتم با اهورا برمیگشتیم خونه زنگ زد...
و تورو دعوت کرد و از من خواست تورو با خودم ببرم...
چشمامو ریز کردم
- به عنوان چی قراره بیام؟
اخمی کرد
- یعنی چی به عنوان چی قراره بیای؟
چشمامو براش لوچ کردم
- توام خنگیا
میخوای دست دختر مردمو بگیری به مامانت بگی من کیتم؟
عقب رفت دوباره تیکه داد به صندلی با یه ژست خواصی که نمیدونم از کجا در اورده بود این همه اعتماد به نفس رو گفت،
- زن آیندم
پوزخندی زد
-مثل اینکه شهر کوچیکه خبرا زود میرسه دست مامانم ...
آروم گفت
احتمالا مهتاب گفته وگرنه کی میخواد بگه؟؟؟!!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_360 نتونستم چند دقیقه چند لحظه صبر کنم چیزی نگم.. اما فضولی و کنجکاویم اجازه
#شب_های_قدیمی
#PART_361
حس میکردم الانه که کم کم از سرم دود بلند
شه
با صورت برزخی نگاش میکردم ..
-ااالکس چرت و پرت نگو من باتو هیچ جا نمیام
مامانت برای چی اومده ایران ؟! هاا؟!
به خاطر اینکه منو ببینه منو دعوت کنه ؟!
برای چی آخه !؟
زیر لب آروم گفت
- ابلفطلی مغز خر خوردم
شنیدم ولی خودمو زدم به نشنیدن
حالا از زن گرفتن پشیمونش نکنم صلوات
اصلا هم به روی خودم نیاوردم و منتظر موندم حرکت کنه
هیچی نداشتم برای گفتن فقط سکوت کردم
اصلا نمیدونستم چی بگم؟!!
هول زده تازه یادم افتاد نظر الکس و بپرسم
- وای الکس
بنظرت خوب شدم؟
نگاهی به صورتم انداخت
حس کردم چشاش برقی زد
اخی بچم
از صورتش داد میزد خوشش اومده
منتظر بودم کلی به به و چه چه کنه برام
اما فقط سر تکون داد
- مهم اینه من خوشم بیاد
همین؟
واقعا همین؟!
اصلا من مردم از احساسات غنیت مردتیکه...
- حالا یه حرفی میزدی به غرور خیلی خوشگلت بر نمیخورد جناب.
ماشین و روشن کرد
نیم نگاهی به سمتم انداخت
- مگه جایی برای حرف زدنم گذاشتی شیرین خانوم؟
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_361 حس میکردم الانه که کم کم از سرم دود بلند شه با صورت برزخی نگاش میکردم
#شب_های_قدیمی
#PART_362
الان به من گفت شیرین خانوم؟
لعنتی
رمانتیک نبود، نبود
یهو یه حرف میزد خر میشدی
بین راه به الکس گفتم نگه داشت و یه دسته گل گرفتیم و یه پاکت شکلات مجلسی
به هرحال زشت بود همینجوری برم
به در خونه اشون رسیدیم
فکر میکردم آپارتمانی باشه ولی برعکس تصوراتم ویلایی بود.
متوجه چند ماشین اطراف خونه شدم
کنجکاو گفتم
- بازم مهمون دارید؟
با نگاه ریز شده ای ماشینارو نگاه کرد و جواب داد
- خبر ندارم
ولی فکر کنم داریم
چشمام گرد شد
مهمون داشتن؟!
من و میخواست ببره وسط فامیلاشون
یا استرس نگاهش کردم
- الکسسس
سرش به سمتم چرخید
با دیدن صورت مضطربم ابرویی بالا انداخت
- چیشده؟
چرا حالت بده
میخوای نریم و برگردیم؟!
تند و هول زده گفتم
- نهه
زشته
بهتره پیاده شیم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_362 الان به من گفت شیرین خانوم؟ لعنتی رمانتیک نبود، نبود یهو یه حرف میزد خر
#شب_های_قدیمی
#PART_363
نگاهش خیره وار روم موند
سرمو به نشونه چیه تکون دادم که هیپی زمزمه کرد
گل و شکلات و گرفتم دستم
الکس که ماشینو پارک کرد و پیاده شد گل و شکلات و از دستم گرفت.
با سر بهم اشاره کرد
- برو جلو
جلوتر که رفتیم الکس زنگ در و فشرد
کمی بعد صدای تیکی به نشونه باز شدنش اومد.
وارد حیاط شدیم
با دیدن اون همه گل و درخت چشام برق زد
با ذوق بچگونه ای گفتم
- واای الکس
حیاطتون چه قشنگه!
خنده قشنگی سر داد
- قابلتو نداره شکلات خانوم
پشت چشمی براش نازک کردم
دقیقا شبیه تازه عروس و دامادا شده بودیم
در ساختمون باز شد
مامانش و یه دختر دیگه ای که فک میکنم هم سن و سال های خودم بود توی چهار چوب در قرار گرفتن
جلوتر رفتیم
- سلام
مامانش با خوشحالی چند قدم باقی مونده رو جلو اومد و بغلم کرد
- سلام عروس خوشگلممم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
روزت مبارک دخترر💘
مچکرم گل🤍🥲
روز تو هم پیشاپیش مبارک💗
پیشاپیش روز تموم سیسای خوشگلم مبارک:)))
شما لایق بهترینا هستید و غصه هیچ چیزی رو نخورید باشه؟....
🎀🤍😌
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه خوبه دستات همیشه بوی گل میده!😭💗
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاین اینجوری تصور کنیم💞😭
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon