eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.9هزار دنبال‌کننده
188 عکس
701 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
همسایه قشنگم روزت مبارک💗🌟
"مــحزونِ شــاعر "
همسایه قشنگم روزت مبارک💗🌟
مچکرممممم عزیزم روز تو هم پیشاپیش مبارکت🥲🤍
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی‌همو‌بلدیم....😢🌊 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونی‌که‌همیشه‌تورو‌‌میفهمه....🙃🌊 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
897.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وایسا،مرگم‌چجوریه....😪🌊 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوستت‌دارم....🥹🌊 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
خب اذیتتون نمیکنم ، بیاین پارت بخونید قند و عسلا 🥹💛🍨
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_363 نگاهش خیره وار روم موند سرمو به نشونه چیه تکون دادم که هیپی زمزمه کرد گل
چشمام گرد شد چنان محکم فشارم می‌داد به خودش انگار می‌خواست آبم کنه‌. وقتی جدا شدیم با نیش بازی نگاهم کرد - وای دختر نازم از اولم قشنگیت به دلم نشیته بود لبخند درشتی زدم - مرسی خاله جون لطف دارید اخمی کرد - دیگه اینجوری با من رسمی حرف نزنیا، مثلا عروس پسرمی... صورتم رنگی به رنگی شد حالا آدم خجالتی نبودم ولی جلوی دختره و الکس اینو می‌گفت... به الکس اشاره کرد - مادر حواست به دخترم باشه مهمون داریم ممکنه کمی معذب شه الکس خندش گرفته بود. انگار می‌خواست یه حرفی بزنه و جلوی خودشو بگیره با دختریی که نمیشناختم ولی ته چهره اش برام آشنا بود احوال پرسی کردیم وارد خونه شدیم با دیدن جمعیت روبه روم که آزادانه درحال بگو بخند بودن چشمام گرد شد. نه بخاطر خندشون بیشتر بخاطر تفاوتی که بینشون بود... حالا میگید چه تفاوتی؟ نصفشون شال که هیچی لباسشونم ل..ختی بود اما نصف دیگشون حتی الانم تو جمع چادر روی سرشون بود. الکس نگاهی به من کرد همین که قیافمو دید سرشو چرخوند با دیدن جلوش یه لحظه لبش کش اومد اما سریع جلوی خودشو گرفت زیر لب گفت - باید تحمل کنی فقط سعی کن باهاشون صمیمی نشی یه نگاه نامطمئنی بهش انداختم من یه جایی بین یه جمع باشم و باهاشون صمیمی نشم؟! فکررر نکنمم... اما سر تکون دادم - سعیی میکنم زیر لب خدا بخیر بگذرونه ای گفت.. وا مگه قرار بود جنگ رخ بده جلو رفتم و با همشون آشنا شدم نسبت خودمو از قبل ورودمون وقتی فهمیدیم مهمون دارم با الکس و خانوادش هماهنگ کردیم قرار بود فقط بگیم دختر رفیق خانوادگیشونم که همکار الکس هستم... روی مبل نشستم خواهرش کنارم نشست همون دختری که خودم از چهره اش فهمیدم نسبت به الان بزرگ تر شده بود تابلو عکس ... و آروم گفت - چطوری زنداداش جونم چشمام گرد شد الکس کنارمون بود صداشو شنید... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_364 چشمام گرد شد چنان محکم فشارم می‌داد به خودش انگار می‌خواست آبم کنه‌. وقت
مشغول حرف زدن با پسر داییش بود اما وسط حرفاش لبخندی که کنج لبش نشست و کاملا واضح دیدم لعنتی حالا جلوی منو بگیرید که برای اون نیمچه لبخند با نمکش غش نکنم... حواسم به سمت خواهرش برگشت لبخند پر متانتی زدم سوالی پرسیدم - زنداداش؟ چشماشو برام ریز کرد - باهمه بازی با منم بازی؟ من که نگاه داداش خودمو نشناسم باید برم بمیرم خدانکنه ای زیر لب گفتم ولی عمیقا خجالت کشیدما... یعنی انقدر واضح بود؟! حالا خوبه خودش بدبخت حرفیم از ازدواج نزده خواهرش از یه ور میگه زنداداش مادرش از یه ور میگه عروسم عروسم انگار میخوان منو به زور ببندن به ناف بچشونو زنش بدن البته خیلیم خوب میکنن خودم مخلصشونم هرکاری میکنن پایه یک و شریک جرمشونم میشم. والا بخدا... پس فکر کردن چی؟! دور میز شام نشسته بودیم الکس کنار من بود و هرچی که می‌خواستم و جلوم می‌ذاشت. متوجه سنگینی نگاه چند نفرشون شده بودم جوری نگاه می‌کردن که انگار می‌خواستن مثلا مچمونو بگیرن چه فضول... حالا خوبه کاریم نمی‌کنیمااا البته کار که چه عرض کنم تا الف می گفتم سریع گوش به حرفم بود بچم صد درصد با این کارا توجه بقیه ام به رفتارمون جلب می‌شد. و این کارش رو دوست داشتم باید کاری میکرد که دخترای دیگه به من حسودی کنن نه من به دخترای دیگه اره عزیزم... انگار خیلی برام جالب بود ولی من هنوزم خانواده پدری و مادری خودمو قبول نکرده بودم قرار بود خانواده شوهریم اضافه شه حالا فامیل که چیزی نیست چند ماه یه بار یه دیدار چند ساعته اس. خندم گرفته بود بعد از شام آقایون کنار هم نشسته بودن ما خانوما هم تو سالن اون طرفی بودیم و هرکی راجب یه چیز با یکی حرف می‌زد همون اول فهمیده بودم مناسبت مهمونی امشبشون سالگرد ازدواج عمو الکس و خانومش بود... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon