"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_98 +راستی الکس دستم رو کی باند پیچی کرده سرش و بالا اورد نگاهی به دست باند پیچ
#شب_های_قدیمی
#PART_99
تازه متوجه شد منظورم و اونم مثل من زد زیر خنده
از چهره الکس ام متوجه میشدی چی میکه!
حساب تو دارم اهورا که دست روی دست میزاری با کاترینا منو مسخره میکنین
+ولش کن کاترینا خانوم ...و بیا غذا درست کنیم این معده من دیگه بیشتر از این تحمل گشنگی رو نداره ....
_باشه بیا بریم
همه چی گرفته بود هیچی نبوده تو خونه چون کسی نبوده که براشون غذا درست کنه
که مواد غذایی داخل خونه باشه.
سه تایی پیش بند انداختیم ، دیقاا شبیه این آشپز ها شذه بودیم .
شروع کردیم به پختن غذا ، قورمه سبزی
برنج رو نم کردم ، اب برنج ام گذاشتم تا جوش بیاد بهد ام رفتم سراغ خورشت
ولی الکس مثل این اشپز ها کار میکرد هرکی ندونه فک میکرد حرفه ایی هست تو آشپزی
اهورا ام هیچ کاری بلد نبود فقط حرف میزد تا حوصلمون سر ندره
هرکسی مشغول یه کاری بود
پیاز ریز کردن و دادم به اهورا
سبزی ام دادم به الکس
خودمم بقیه کاراشو میکردم ....
سکوت سنگینی بود همه مون مشغول کار بودیم .....
با شنیدن صدای فین فین نگاهی به اهورا کردم داشت گریه میکرد ؛....
اخه چرا؟!
سمتش رفتم
_اهورا خوبی ، چرا گریه میکنی!
سرش و اورد بالا نگاهی بهم انداخت
چشاش قرمز بود و صورتش ام خیس
هیچ جوابی ازش نگرفتم حرص ام گرفت بلند تر داد زدم
_با تو ام میگم چت شده چرا گریه میکنی ...؟!
+کاترینا عزیزم .....
ببین داره پیاز ریز میکنه و اونم اشک شو در اورده
انگاری خوشحال بود که به این حال رسیده بود
تازه دو هزاریم جا افتاد
_اهاااااا
همین که اینو گفتم سرش و اورد بالا بهم نگاهی کزد
زدم زیر خنده
_گریه نکن الان تموم میشه ، پاشو برو صورتت و بشور خودم ریز میکنم
+لازم نیست من خودم ریز میکنم
_نه پاشو برو چشات باز نمیشه
از آشپزخونه رفت بیرون
من و الکس تنها بودیم و اون تمرکز شو گذاشته بود روی کارش
خواستم بشینم پشت میز ادامه پیاز هارو ریز کنم
با حرف ایی که الکس زد تو همون حال موندم
با مهربونی گفت :
+نیازی نیست برو تو من خودم ریز میکنم
_ولی....
+کاتریناا نیمخواد دستت و ببین نمیخوام اذیت بشی اصن بشین همین جا خودم همه رو انجام میدم
بشین!
به حرفش گوش کردم و نشستم
همه کار هارو خودش انجام داد جتی اجازه نداد از جام تکون بخورم هوامو داشت
و بالاخره تموم شد.
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_99 تازه متوجه شد منظورم و اونم مثل من زد زیر خنده از چهره الکس ام متوجه میشدی
#شب_های_قدیمی
#PART_100
الکس رفت دوش بگیره تا وقتی میز رو حاظر کنیم .
من و اهورا ام باهم میز رو چیدیم
سه تایی نشستیم به خوردن غذا
_به به عجب بویی عجب عطری
نفس عمیقی کشید
_دست خودم درد نکنه
+جوری میگی که انگار خودت درست کردی خوبه
حتی نتونستی پیاز ریز کنی
اشک تمساح میریختی
یهو از جاش پاشد روبه من خم شد
_خیلی خیلی مممنونم کاترینا خانوم دستتون درد نکنه
با این کار بهویش هاج واج مونده بودم
+خوا...خواهش میکنم نوش جونت ، همه کار ها رو الکس کرد من نکردم
تعجب کرده سرش و اورد بالا
_اره الکس تو انجام دادی !؟
+اهوم من انجام دادم
_مرتیکه تو که بلد بودی چرا درست نمیکردییییی
با داد گفت
+اروم باش بابا بلد ام نیستم زیاد کاترینا بهم میگفت چیکار کنم
نشست سر جاش و شروع کرد به خوردن
هر یک قاشقی که میخورد ازشون تعریف میکرد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
تنها نرو بیرون فردا میریم بیرون باهم
اره خوشگلممم منتظرمم🥲✨
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درخواستی از یاد رفته
#ازیاد_رفته
+واییییی این سکانس دلم ضعف رفت براااااش🥹🥲🫠🫶
تولدت مبارکک💍😭
معیار انتخاب شهاب ادیبی 👌😉
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی این میتونستیم منو تو باشیم اگه تو ترسو نبودی:))
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بری جونمو میبری پشت سرت ، نرو جون دوتا مون نمی تونم از خیال تو دل بکنم ؛....🥺🕊
#جان_سخت |
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
بری جونمو میبری پشت سرت ، نرو جون دوتا مون نمی تونم از خیال تو دل بکنم ؛....🥺🕊 #جان_سخت | ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤
دومین سریال ایی بود که بعد از دیدنش افسردگی گرفتم ؛....🥺😔😭
خیلی قشنک بود ولی محزون بودش.🕊🤍
●پوست شیر
●جان سخت
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
دومین سریال ایی بود که بعد از دیدنش افسردگی گرفتم ؛....🥺😔😭 خیلی قشنک بود ولی محزون بودش.🕊🤍 ●پوست شیر
دقیقا،یکی از بهترین سریال هاست😭 حتما شغال رو هم ببین
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
دقیقا،یکی از بهترین سریال هاست😭 حتما شغال رو هم ببین
دیدم شغال رو اونم قسمت اولش خیلی بد بود پیش از اندازع😭😭
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_100 الکس رفت دوش بگیره تا وقتی میز رو حاظر کنیم . من و اهورا ام باهم میز رو چ
#شب_های_قدیمی
#PART_101
تو آرامش و سکوت غذا رو خوردیم ، تموم شدش
خواستم میز رو جمع کنم اهورا گفت؛
_نه نه ... شما بشین من جمع میکنم زحمت کشیدین
الکس ام حرفشو و تایید کرد .
سفره رو جمع کرد
نکاهی به ساعت انداختم ساعت 9 رو نشون میداد و من فردا دانشگاه داشتم و یک امتحان
از استاد سخت گیر ......
وقتی یادم اومد استرس اومد تو وجودم
+الکس ... من باید برم بایذ برم فردا دانشگاه دارم و امتحان ام دارم
نگاهم کرد
_میخوای بری ، خودم میبرمت
+نمی..
نذاشت حرف ام کامل شه گفت:
_برو لوازم هاتو بردا بریم پایین منتظرتم !
بعد ام رفت .
منم رفتم بالا لوازم هامو جمع کزدم
از اهورا خدافظی کردم و رفتم پارکینگ
نگاهی به اطراف کزدم تا ماشین رو پیدا کنم
با نوری که به چشمام خورد متوجه ماشین الکس شدم رفتم سمت ماشین خواستم عقب بشینم که کفت
+عزیزم بیا جلو بشین ، عقب نه!
در رو محکم بستم، نشستم جلو حرکت کرد از پارکینگ خونه اومدیم بیرون بعد چند دیقه گفت:
_خانوم کوچولو عصبانی هااا
+نه خیرش ام ....
پوزخندی زد
_باشه ....
نظرت چیه بریم یه بستنی بخوریم
با این حرفش دیگه جوش اوردم من فردا امتحان دارم لای کتاب و باز نکردم دیر ام شده صبح باید برم دانشگاه بعد این میگه بیا بریم بستنی بخوریم.....
برگشتم رو بهش گفتم ؛
+الکسس دارم میگم امتحان دارم صبح باید بزم دانشگاه ..
با داد اینارو گفتم ، چشاش گرد شده بود از این همه عصبانیت
هیچی نگفت منم نشستم سرجام، سرمو تیکه دادم به شیشه ماشین . چند لحظه بعد دوباره گفت؛
_دیدی گفتم عصبانی ایی ، ولی گفتی نه شیطون....
+الکسس
_جونم بچه
چشام رو بستم ، استرس و اضطراب داشتم زیاددد
+هیچی نگو وسط سکوت کن سکوووت
زیر لب چیزی گفت ولی متوجه نشدم
دیگه هیچی ام نگفت و به راه اش ادامه داد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]