eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
1.8هزار دنبال‌کننده
143 عکس
287 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_103 جلوی در خونه منتظر بودم طول و عرض اونجا رو هعی میرفتم و میومدم استرس هول
بازم سرعتش زیاد بود ولی رارندگیش حرفه ایی بود جلوی در دانشگاه جوری ترمز زد که خواستم با سر برم تو شیشه جلو ماشین با کاری کرد ؛... دستشو گرفت جلو قفسه سینم و اجازه اینو بهم نداد سرم برخورد کنه به شیشه جلو ماشین. از این مواظبت و مراقبتی که نسبت بهم انجام میداد دوست داشتم از این کارش لبخندی اومد رو لبم اروم گفتم ؛ +خیلی ممنونم زحمت کشیدی خدانگهدار نگاهش به دور تا دور صورت ام می‌چرخید بعد رسید به چشام زل زد با مهربونی جواب داد؛ _خواهش میکنم عزیزم موفق باشی لبخندی زدم +باشه ، ممنونم لطف داری خواستم پیاده شم دوباره گفت؛ _دانشگاه ات تموم شد زنک بزنی بیام دنبالت +اه .... نه نیازی نیست من خودم می‌رم خونه بیشتر از این بهت زحمت نمیدم _نه خانوم زحمتی نیست میام دنبالت اروم تر گفت؛ _برای تو همه کار میکنم ..... خجالت زده شدم ولی ته دلم ضعف شد +باشه فعلا در ماشین و باز کردم اومدم پایین دوباره بلند تر داد زد . _مراقب خودت باش منم مث خودش بلندتر گفتم +خداحااافظ _بدو برو دیرت شدددد دستی تکون دادم و بدو بدو به سمت در وردی رفتم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_104 بازم سرعتش زیاد بود ولی رارندگیش حرفه ایی بود جلوی در دانشگاه جوری تر
انقدر هول کرده بودم متوجه نمی‌شدم دارم چیکار میکنم تا وسط محوطه دانشگاه رفتم از پشت سرم یکی بلند میگفت ؛ _خااااانووووم واااییساااا برگشتم دیدم حراست دانشگاه هست وایسادم ، رسید بهم نفس نفس میزد مرد میان‌سالی بود +چیزی شده ؟! نفس عمیقی کشید و گفت؛ _خانوم محترم همینجوری سرت و انداختی پایین و داری میری کارت شناسی تو نشون ندادی تازه استخدام شده بود منو نمی‌شناخت وگرنه حراست قبلی منو خوب می‌شناخت سریع کارت شناسایی مو از تو کیفم در اوردم نشون دادم خیالش راحت شد اجازه اینو داد برم. .... خداروشکر به این کلاس رسیده بودم واسه کلاس های قبلی جا مونده بودم خوابم برده بود ! هنوز استاد نیومده بود بچه ها همه منتظر بودن تا بیاد تو دانشگاه زیاد دوست نداشتم تنها ابان بود ولی بازم شناسایی داشتیم با بچه های دیکه ، ولی زیاد صمیمی نبودیم .... تو فکر بودم به یه جا خیره شده بودم و فکر هایی که نمیدونم از کجا به کجا می‌رسید ...... _سلاام بچه ها روز تون بخیر با سلام و روز بخیر پر انرژی استاد از فکر اومدم بیرون متوجه شدم استاد اومده به احترام اش همه باهم بلند شدیم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه چک زدیم نه چونه عروس اومد به خونه🤭😂❤️ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
بریم پارت بخونیم جانِ دلم ✨🩵
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_105 انقدر هول کرده بودم متوجه نمی‌شدم دارم چیکار میکنم تا وسط محوطه دانشگاه ر
بعد از اینکه حضور غیاب کرد تموم شد ؛... _خب اماده این! میخوام امتحان بگیرم حرف شو تایید کردیم و گفتیم اره در حال پخش توزیع ورقه ها شد . رسید به من ؛... +شما اسم تون چی بود ؟! سرم و اوردم بالا بهش نکاه کردم _کاترینا .... لبخند ملیحی زد ورقه رو سمتم گرفت اروم گفت ؛ _موفق باشی +ممنونم .... شروع کردم به پاسخ دادن سوال ها اکثر سوال ها برام آسون بود و جواب دادم اول آسون هارو جواب دادم و بعد اونایی که برام سخت بود .... _پیس پیس... صدا از پشت سرم میومد ، سرم و اوردم بالا نکاهی به اطراف کردم استاد اون طرف سالن بود دوباره گفت؛ _پیس ..پپیسس اروم برگشتم به سمتش که با اشاره متوجه شدم میخواد بهش کمک کنم منم به صورت علامت سوال گفتم "کدووم" کف دستش برام نوشت 5 دیدم جواب دادم و منم برگه مو جوری گرفتم که بتونه ببینه _یکم بده اینور تر .... برگه واضح‌ دیده میشد و مشخص بود که داره از روش مینویسه .... ....... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_106 بعد از اینکه حضور غیاب کرد تموم شد ؛... _خب اماده این! میخوام امتحان بگی
احساس کردم یکی پشت سرم هست خیلی نزدیک عه بهم شک داشتم نکاهی به اطراف انداختم استاد و ندیدم برگشتم با دیدنش جیغ خفه ایی کشیدم عصبانی بود اینو از صدای نفس کشیدنش مشخص بود چهره مو مظلوم کردم +است.... پرید تو حرفم بلند با داد گفت ؛ _بییرووووننن بغض ام گرفته بود بدون هیچ حرفی رفتم بیرون داخل سالن نشستم روی یکی از صندلی ها فقط خیره شده بودم به یک نقطه نا مشخص فکر میکردم نمیدونم فکر هایی که از کجا به کجا می‌رفت.... _کاترینا خوبی..!؟ سرم و اوردم بالا دیدم همون پسری عه که بهش کمک کردم اونم ناراحت بود مث من ولی نه در حد من نشست روی دوتا زانو هاش مقابل من از این نزدیکی زیاد معذب میشدم +حالت خوبه. ... اگر حرف میزدم بغض ام می‌شکست، سرم و تکون دادم به حالت اره خوبم یکم نگام کرد مچ دستمو گرفت و گفت ؛ _نچ ، خوب نیستی پاشو بیا بریم خودم همه چیز و میگم دستم و از دستش کشیدم بیرون گفتم؛ +نمیخوام برووو از کی من آنقدر حساس بودم و دل نازک کلافه دستشو برد تو موهاش ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_107 احساس کردم یکی پشت سرم هست خیلی نزدیک عه بهم شک داشتم نکاهی به اطراف ان
+لج نکن پاشو بیا بریم تو به خاطر من این حال و داری پاشو ! هیچی نگفتم و فقط سکوت کردم این دفعه با عصبانیت زیاد گفت؛ +پاشو بریم ! مچ دستمو گرفت کشید انقدر محکم کشیده بود که دستم درد گرفت _اخ دستمو ووول کن با داد میگفتم اینارو دق و دلیم رو سرش داشتم خالی میکردم ... سعی میکردم مچ دستمو از دستش بیارم بیرون ولی ؛.... یه دفعه نمیدونم چیشد که، یکی یقه پیراهن شو گرفت ، دستش از دور مچ دشتم آزاد شد سرم و اوردم بالا با دیدن ؛..... الکس ، چشام گرد شده بود دهنم باز مونده بود این اینجا چیکار میکرد.! از بین فک قفل شده اش محکم غرید .... +حر.._و./..م زاده تو به چه حقی مزاحم کسی میشی !؟ هاااااااا! ها اخرش رو با داد گفت ؛ هیچ جوابی نگرفت ، یک مشت محکم زد تو صورت طرف که پخش زمین شد افتاد روی زمین گوشه لبش خونی شده بود ، زورش زیاد بود . خون جلو چشماش رو گرفته بود ..... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_108 +لج نکن پاشو بیا بریم تو به خاطر من این حال و داری پاشو ! هیچی نگفتم و فق
دوباره سمتش هجوم برد ، روش خیمه زد یکی دوتا مشت دیکه زدش گوشه لبش ابروش دماغش خون میومد همونجور که میزد فو...ش ام میداد دیکه داشت از حال می‌رفت حتی اجازه نمی‌داد اون حرف بزنه بقیه سعی می‌کردند جدا شون کنن ولی چشم و گوشش بسته شده بود توان اینو نداشتم برم جلو بهش بگم بس کنه تموم اش کنه . داشتم از حال میرفتم .... تعادل نداشتم زیر پام خالی شد و چشام سیاهی رفت که یک خانومی گفت ؛.... +این خانوووم داره داره بیهوش میشه زنگ بزنین اورژانس صدا های اطراف ام برام واضح نبود ، میشنیدم ولی متوجه نمی‌شدم کنترل مو از دست دادم خواستم بیوفتم که ؛... فرو رفتم تو آغوش بزرگ یک نفر عطر اش برام اشنا بود عطر تلخ و سرد رو می‌شناختم مال الکس بودش فقط احساس میکردم روی هوا معلق ام یکی بغل ام کرده داره منو میبیره خوابم برد ، بیهوش شدم ؛...... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
زیبارویان 🥲✨ +چنل "محزون شاعر |محافظ " عضو شین! اینجا ام فعالیت میشهه ولی به دلیل محدودیت ها نمیشه و حتی بعضی وقتا پارت های رمان داخل این چنل گذاشته میشهه، تشکر سپاس ویژه از شما زیبارویان 🤝🤍🤌 https://eitaa.com/Hamimooon
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
" عزیز ترین سوغاتیه ، غُبآرِ پیراهنِ تو ؛ عُمرِ دوبآره‌یِ منه ، دیدنُ بوییدنِ تو🩵! . › _دلت رفته هاااا... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon