"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_44 از اینکه حرف اش رو تایید کردم نزدیک تر شد کنارم نشست و منم کوتاهی نکرد
#شب_های_قدیمی
#PART_45
+راستی ...
سرش رو برگردون به سمتم ، اشاره کرد بود ادامه حرفمو رو بگم
+اممم ... یه سوال داشتم شاید فضولی باشه ولی خب کنجکاو ام میخوام بدونم ، اگه دوست داشتی بگو باشه !!:)
_نه جانم ، بگو راحت باش دوتا بپرس اصن
دوتایی باهم خنیدیدم
+میگم مارتینو چی کارت میشه ؟
اصن چرا وقتی دیدیش اومدی پشت من !؟
خاطره بدی داری ازش؟!
چی شده اصن که وقتی دیدیش حالت ناشایست شد!؟
مثلا یک سوال پرسیدم ، ولی خب میخواستم بدونم شاید بتونم کمک اش کنم و مخصوصا الان که بعش قول برادری دادم!
لبخندی زد
سکوت کرد چند لحظه بعد شروع کرد به گفتن موضوع..!
_مارتینو ... پسر عموم هست .
از بچگی پدر بزرگ ام ، تو سر من و مارتینو و خانواده هامون میگفت که ما دوتا باید باهم ازدواج کنیم و بریم زیر یه سقف و اینا و رابطه ما با خانواده عموم زیاد بود.
تا اینکه 18 سالم شد
بعد اینکه 18 سالم شد اومدن خاستگاری
یه احساسات ایی بین منو مارتینو ام بودش ولی زیادی عمیق نبود ، اصن من خودم دوسش نداشتم . یعنی داشتم احساسی
بهش نداشتم ...
و اون شب اومدن خاستگاری و منم جواب بله رو دادم و منو نشون کردن برای مارتینو
صبح رفتیم آزمایشگاه و ....
اصن نگم برات داستانی بود برای خودش
هرچی نزدیک تر میشد و داستان رو بیشتر تعریف میکرد عصبانیت ام بیشتر میشد و قلبم تند تند می تپید نمیدونم چم شده بود من راستش تاحالا یک بار ام نزدیک هیچ دختری نشدم ، چون به این اعتقاد داشتم اول باید موفق بشم و بعد ازدواج کنم .
اکر موفق نشم و برم سراغ عشق دست از پا خطا میکنم و تا ابد حسرت داشتن موفق شدن در کاری که دوست داشتم میموند رو دلم .
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
["https://eitaa.com/Hamymoon"].
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_45 +راستی ... سرش رو برگردون به سمتم ، اشاره کرد بود ادامه حرفمو رو بگم
#شب_های_قدیمی
#PART_46
+خب ....
_بعد برگردیم به چند سال پیش ....
عموم با ، بابام دعواشون شد سر یک موضوع ایی خانوادگی
رفت و امد ماهم کم شده بود و من فقط مارتینو رو تو مهمونی ها میدیدم و مجلس
البته چند باری ام اون اوایلش اومد دنبالم و باهم رفتیم بیرون ولی هردفعه با بزرو و التماس میرفتم
و دیگه بهش گفتم نیاد دنبالم و من نیمخوام باهاش برم بیرون نمیتونم ببینم کسی به پدرم بی احترامی کرده و من ساکت بمونم و از پشت بهش خنجر بزنم و اعتماد شو نسبت به من از دست بده .
منم از عموم خیلی شاکی بودم چون اون اصن کاری کرد که پدر من بیاد پایه معامله ایی با فامیل اونم برادرش . اصن شریک شدن با فامیل و اشنا خوب نی اصلااااااا
و اونم ناراحت شد و دیگه نیومد دنبالم
راستش اولاش از دست خودم ناراحت شدم که چرا اینجوری گفتم بهش و ناراحتش کردم
.......
بعد فهمیدم اثن اصن لیاقتش رو نداشته
بعد یک هفته فهمیدم رفته با یکی از دوستای مدرسه ام اونم هم سن من بودش اسمش نیهان بود .
و بعد بخاطر اینکه حرص منو دربیارن این کارو کردن البته نه چندان که نیهان از اولم چشمش دنبال مارتینو بودش ..
دیگه یه مشکلاتی اینجا بود که توضیح اش خیلی زیاده اصن نیمخوام بگم وو... اه ولش
تو این مدت همش سکوت کرده بودم اصن استاد حرف زدن در سکوت بودم ، چون هرموقع حرف زدم یا مهم نبود براکسی یا مسخره ام کردن .
کلا ادم کمی حرفی بودم ، برای خالی کردن خودم دل بسته بودم به کاغذ و قلم و دنج اتاق ام .
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
["https://eitaa.com/Hamymoon"].
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_46 +خب .... _بعد برگردیم به چند سال پیش .... عموم با ، بابام دعواشون شد سر
#شب_های_قدیمی
#PART_47
نزدیک تر شدم بهش و در گوشش با فاصله آروم .
_بگو جانم ، برام بگو من گوش میدم و هیچ وقت خسته نمیشم
آروم تر گفتم از صدات
دوباره خجالت کشید و سرش و اورد پایین
فکش و گرفتم اوردم بالا روبه روی صورت خودم قرار دادم
+هیج وقت نگاهتو از من ندزد خب؟!
باشه آرومی گفت
بعد چند لحظه سکوت به خودش اومد و منم منتظر بودم بگه ادامش رو ....
_یه شب .....
نیهان با مارتینو دعواشون میشه و مارتینو اونو
میزنه و دعواشون سر این بود که نیهان بدون
اینکه به مارتینو بگه میره پارتی و مهمونی
مختلط
انگاری پیچونده ، میاد خونه مارتینو میبینه نیست .
زنک میزنه بهش جواب نیمده .
بعد از طرف راننده شخصی ایی که مارتینو برای نیهان گذاشته میفهمه کجاشت .
چون اونجا براش اتفاق بدی میوفته و راننده به مارتینو زنک میزنه.
عجول شده بودم
_کی اتفاق بدی براش میوفته؟!
+نیهان دیگه ...
اهایی زمزمه کردم
_خب ادامش....
+وقتی میزه اونجا میبینه نیهان تو شرایط خوبی نیست و غیرت اش میزنه بالا
و نیهان ام از م....ست بودن زیادش متوجه هیچی نیمشه .
خون و خونریزی و جنگ ایی اونجا به پا میشه .
بعد میاد خونه ، مارتینو باهاش دعوا میکنه و اونو میزنه خیلی بد خیلیی
اگه دست رو غیرت اش بزاری خون جلو چشماش رو میگیره رسما خیانت کرده بود .
نیمدونم ....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
["https://eitaa.com/Hamymoon"].
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_47 نزدیک تر شدم بهش و در گوشش با فاصله آروم . _بگو جانم ، برام بگو من گوش م
#شب_های_قدیمی
#PART_48
منتظر تایید بود که ادامه بذه
با بستن چشام و محکم تکون دادن سرم ادامه داد
+ اون شب نیهان بی هوش میشه از شدت ضربه
نمیدونم کی اونو میبره بیمارستان ولی فرداش مامان نیهان اومد
خونمون و به بابام و مامانم گفت جریان رو با عصبانیت و خشم
و گفت شکایت میکنم ازتون و رفت
اون موقع عموم و زنعموم رفته بودن مسافرت خارج از کشور ...
زیر لب اوووفی کرد
آروم گفت
+کاش تو ام رفته بودی با همونا ....
مامانم و اینا رفتن بیمارستان پیش اون
و من خونه تنها بودم
بغض کردش، حالش داشت بد میشد خیلی رنگ صورتش هعی بد تر بد تر میشد
که نگران شدم گفتم
_کاترینا ...... خوبی عزیزم؟!
سری تکون داد
ادامه دادش
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_48 منتظر تایید بود که ادامه بذه با بستن چشام و محکم تکون دادن سرم ادامه
#شب_های_قدیمی
#PART_49
+زنگ ایفون رو زدن
منم رفتم در خونه رو باز کردم و دیدم مارتینو عه
اصن اون آدمی که همیشه شیک بود و به
خودش میرسید نبود
لباساش خونی و خاکی و حتی پاره ام بود
موهاش بهم ریخته بود
کلافگی از چهره اش میبارید
حالش بد بود خیلی ... خیلی
آروم تر گفت
در رو که باز کردم به سمت ام .....
هجوم اورد
شروع کرد به داد و بیداد
منم از ترس با هر یک قدمی که اون میومد سمتم من میرفتم عقب
انقدر رفتم که برخورد کردم به دیوار پشت سرم
میگفت ؛ ....(مارتینو )
تو کاری کردی که اون پاش به اون مهمونی ها باز بشه و بره تا یه ادم هرز و هیز به دوست دختر من چشم داشته باشه و اون بلایی سر در بیاره ورگنه اون این ادمی نبو که با جنس مخالف بگرده و اینا .....
من اون موقع نمیدونستم چیکار کنم وحشت زده بودم
از یه طرف داد و بیداد میکرد
از یه طرف داشت برای خودش میبرید و میدوخت و تحمت میزد
از یه طرف انقدر عصبانی بود که میترسیدم بلایی سرم در بیاره
دیگه از کوره در رفتم عصبانی بلند شدم از روی صندلی
اون نميتونست این کارو با کاترینا بکنه
اصن به چه حقی این کارو کرده
با عصبانیت گفتم
+چرا باید اون عوضی این حرفها رو به یاد به تو بگه هوممم اصن چه جوری جرعت کرده به تو تحمت بزنه هاااااا
رسما جیغ کشیدم
که ترسیده گفت
+الکس ، الکس جان توروخدا آروم باش نکن اینجوری
وقتی حال پریشون اش رو دیدم سعی کردم آروم تر باشه
_ادامه بده ..
+ولی ال..
نزاشتم حرفش رو تموم کنه
_بگوووو
+باشه ، باشه
آروم باش تا بگم با این حالت من چه جوری بگم منو ناراحت میکنی ..
با اطمینان سرم و تکون دادم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
شب های روشن ...✨🌑
یکی از رمان های کوتاه داستایوفسکی هست .
این کتاب درباره ؛ ....
دختری به اسم ناستنکا
اسک پسره رو نیمدونم چون اون 138 بار اسم اونو داخل یک کتاب 112 صفحه اورد ولی حتی برای دختر مهم نبود که اسم اون چیه ؟!
و یه شب با اون دختر ، جای ابراه اشنا میشن.
و این داستان به طول 4 شب طی میشه
در این داستان خیانت ، عشق ، تنهایی ، رویا پردازی ، خیال بافی و... هست .
دردناک عه 😔🍂
اخرش با....
این کتاب برای افرادی که خیلی تنهان توصیه میشه چون پسر ام تنها بود ، بعد از اون تنها ترم شد 🍂🤎
تنهایی رو خیلی قشنگ توصیف میکنه برات
بنظر تو افراد تنها چه شکلی اند ؟!هووومم؟!👀🤍
نازنین ...🤍🥲
موضوع کتاب از تصویر اش مشخصه 😭
یکی از درناک ترین داستان ها
روایت از یک دختر 16 ساله با یک مرد 40 ساله است .
که دختره رو با پول میخره و دختر پدر و مادر نداره فوت شدند
و بعدش کاری میکنه که دختره ....
با خوندن این کتاب متوجه شدم که دنیا پر از ادم بی رحمه ، زیر این اسمان به این تمیزی چرا باید ادم هایی مثل ان مرد و عمه هایش زندکی کندد اخه چرا؟!
کاش زودتر نباشید....🤍🍂
اینم کتاب اول عاشق خودت باش هست !🫂🤍
برای افزایش عزت نفس و دوست داشتن خودت در 30 روز
راه حل هایی بهت میده که خودت حال خودتو خوب کنی ...
مثلا یکیش
یه لیست بنویس 15 تا از چیز هایی که خوشحالت میکنه
و هرروز یکی از اون هارو انتخاب کن و انجام بده .
به همین آسونی ✨🙃🤌
مثل ؛
کتاب خونه ...
کافه..
سینما...
شهر بازی....
تعقیر دکوراسیون اتاقت
درست کردن غذای مورد علاقه ات و....
حال خوب 🤌🤍