eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی، پیشنهادی بود درخدمتم.. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
یه جا خوندم نوشته بود : کسایی که کانال دارن حواستون به محتوایی که داخلِ کانالتون میزارید باشه زمانی که اعضای کانالتون برای خوندن پیامهاتون میزارن باارزشه و میتونن روز قیامت به خاطرِ اینکه زمان با ارزششونو تلف کردید بازخواستتون کنن .. بچه‌ها اینجا یه کانال دلیِ پس قول نمیدم براتون ارزشی داشته باشه.. البته شاید ممکنِ در آینده یکی تلنگر بهش بخوره با این حرفا خواستم بگم از حالا حلالم کنید چون من قیامت چیزی ندارم که با زمانتون برابری کنه و چیزی ندارم بدم گفتم از حالا بدونید بعد نگید نگفتی ها :)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گرچه بر یک تخت چوب،اما تنت تشییع داشت.. یادم اورده است این تشییع آن تصویر را پادشاهی زیر سمّ اسب ها تشییع شد در حصیری جمع کردند آیه تطهیر را....!💔 @Hanifa38
‏تو در همون محیطی که مریضت کرده درمان نمیشی! @Hanifa38
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
خودتون باشید بدون ادا، بدون سیاست، بدون ادعا.. @Hanifa38
بنا بر نظر هاتون از امشب رمان وصال عشق رو توی کانال قرار میدم🤌🏻✨
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 گفت دیده ست مرا؛ این که کجا یادش نیست همه چیزم شده و هیچ مرا یادش نیست این ستاره به همه راه نشان می داده ست حال نوبت که رسیده ست به ما یادش نیست قصه ام را همه خواندند؛ چگونه ست که او خاطرات من ِ انگشت نما یادش نیست؟! بعد ِ من چند نفر کشته، خدا می داند آن قدر هست که دیگر همه را یادش نیست او که در آینه در حیرت ِ نیم خودش است نیمه ی دیگر خود را چه بسا یادش نیست صحبت از کوچکی حادثه شد، در واقع... داشت می گفت مهم نیست مرا یادش نیست! ⊱ ·————— ·𖥸· —————· ⊰ تدریس استاد به پایان رسید،از روی صندلی بلند میشوم و کیفم را روی شانه ام میاندازم و از کلاس خارج میشوم بی توجه به صدا زدن های نیلوفر قدم برمی دارم که دستی روی شانه ام مینشیند برمیگردم و با چهره ی برزخی نیلوفر مواجه میشوم،بی تفاوت در چشمانش زل میزنم که دیگر طاقت نمی آورد +چیه باز سیمات اتصالی کردن؟ پوزخندم از نگاهش دور نمی ماند +مگه دروغ میگم؟ راستی فقط خواستم بهت بگم بعدازظهر بیا خونمون یه مهمونی داریم. شانه هایم را بالا میاندازم و بدون هیچ حرفی به سمت خانه حرکت میکنم +سودا _چی شد باز؟ با عجز نگاهم میکند +بیا لطفا از چهره اش که شبیه بچه ها شده بود خنده ام میگیرد اما به لبخندی اکتفا میکنم _باشه یه کاریش میکنم لبخند موزیانه ای تحویلم میدهد که کمی من را میترساند چند قدمی برمیدارم و دستی برای تاکسی تکان میدهم که توقف میکند صندلی عقب جای میگیرم هندزفری را داخل گوشم میگذارم و آهنگ را از موبایلم پلی میکنم و سرم را روی شیشه ماشین قرار میدهم نمی دانم چقدر گذشته اما با صدای راننده چشمانم را به سختی باز میکنم،نگاهی به اطرافم میاندازم پوف کلافه ای میکشم به خانه رسیده بودم کرایه تاکسی را حساب میکنم و از ماشین پیاده میشوم جلوی در قهوه ای رنگ خانه میاستم و با تردید زنگ آیفون را میفشارم +کیه؟ صدای مادرم بود. _سلام. منم در با صدای تیک کوتاهی باز میشود؛ وارد خانه میشوم از حیاط عبور میکنم و بی حوصله دستم را روی دستگیره میگذارم و فشار میدهم مادرم جلوی در ظاهر میشود _سلام سرد پاسخم را میدهد دیگر دلخور نمیشوم این رفتار ها در خانه ی ما عادی بود و تازگی نداشت. به سمت اتاقم پاتند میکنم بعد از تعویض لباس هایم خودم را روی تخت پرتاب میکنم دستم را روی قلبم میگذارم و نفس عمیقی سر میدهم!! لعنتی زیر لب زمزمه میکنم و به سقف چشم میدوزم من سودا یک دختر 19ساله بودم که از کودکی دچار بیماری قلبی شدم و شاید این دردناک بود که برای کسی مهم نبودم چشمانم را میبندم و به خواب میروم کاش به خواب ابدی میرفتم.. نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_1 گفت دیده ست مرا؛ این که کجا یادش نیست همه چیزم شده و هیچ مرا یادش ن
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 هول و هراسان بلند میشوم و دستی به صورتم میکشم نگاهی به ساعت دیواری اتاقم میاندازم ساعت 4بعد از ظهر بود و من برای مهمانی که نیلوفر از آن حرف میزد حتی آماده هم نشده بودم با عجله یک دست لباس گلبه ای از کمد بیرون میکشم و تن میکنم در آیینه خودم را برانداز میکنم لبم را کمی کج میکنم به نظر خوب نمی آمد سریع رژ لب قرمزی به لب هایم میزنم که کمی برجسته میشود، لبخند پیروزمندانه ای میزنم موهایم را با حالت جذابی میبندم و شال همرنگ لباسم را روی سرم میاندازم موبایلم را داخل کیفم میگذارم و به سرعت اتاق را ترک میکنم. همانطور که قدم برمی داشتم مادرم با صدای نسبتا بلندی می گوید: کجا میری به سلامتی؟ خودش را به من می رساند و با نگاهش سرتا پاهایم را برانداز میکند و سری به نشانه تاسف تکان میدهد. _میرم خونه ی دوستم +کدوم دوستت نفسم را با حرص بیرون میفرستم _نیلوفر +مگه من بهت نگفتم انقدر با اون دختره صمیمی نشو صدای پدرم که درفضای خانه میپیچد به خودم می آیم و سلام میکنم اما پاسخی دریافت نمیکنم سرم را پایین میاندازم و سکوت را ترجیح میدهم پدرم خطاب به مادرم می گوید: ولش کن خانوم من دیگه دختری به نام سودا ندارم شما هم حرص نخور!! سعی میکنم بغضی که به گلویم هجوم آورده را قورت دهم اما نشدنی است به سرعت خانه را ترک میکنم در طول راه صدای پدرم بود که در سرم اکو میشد +من دختری به نام سودا ندارم.. قطره های اشک یکی پس از دیگری روی گونه ام جاری میشوند با دست اشک هایم را پس میزنم من هیچ وقت برای هیچ کس وجود نداشتم حتی کسی نبود که نگران من باشد! غرق در خاطرات گذشته میشوم همانطور که روسری ام را جلو میکشیدم روبه مادرم می گویم: مامان جون نگاه نافذش را به چهره ام میدوزد و با لبخند می گوید :جانم؟ _خیلی دوست دارمم به طور ناگهانی خودم را در بغلش پرتاب میکنم که صدای پدرم بلند میشود.. +بیاید بریم دیر شد _بابا محمود در چشمانم زل زد _حسودی!!از شما بعید بود. جلوی دهانم را میگیرم تا نخندم کمی مکث میکند و می گوید : خیلی لوسی.. پشت چشمی برایش نازک کردم _خب تقصیر بابامه به خودم می آیم و نگاهی به اطرافم میاندازم. اشک چشمانم را با آستین پاک میکنم و دکمه آیفون را میفشارم. +چه خبرته آیفون رو سوزوندی عصبی بودم وبه نیلوفر تشر میزنم: به تو ربطی نداره درو باز کن بیام تو. +باشه بابا حالا مارو نزنی در با صدای تیکی باز میشود؛وارد خانه میشوم البته اینجا را با کلمه ی قصر باید توصیف میکرد وکلمه ی خانه کافی نبود نگاهم را سرتاسر حیاط بزرگ خانه می چرخانم و آهسته به سمت در ورودی قدم برمی دارم  قبل از اینکه وارد سالن بشوم با شخصی برخورد میکنم و روی زمین میافتم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸