eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی، پیشنهادی بود درخدمتم.. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
خودتون باشید بدون ادا، بدون سیاست، بدون ادعا.. @Hanifa38
بنا بر نظر هاتون از امشب رمان وصال عشق رو توی کانال قرار میدم🤌🏻✨
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 گفت دیده ست مرا؛ این که کجا یادش نیست همه چیزم شده و هیچ مرا یادش نیست این ستاره به همه راه نشان می داده ست حال نوبت که رسیده ست به ما یادش نیست قصه ام را همه خواندند؛ چگونه ست که او خاطرات من ِ انگشت نما یادش نیست؟! بعد ِ من چند نفر کشته، خدا می داند آن قدر هست که دیگر همه را یادش نیست او که در آینه در حیرت ِ نیم خودش است نیمه ی دیگر خود را چه بسا یادش نیست صحبت از کوچکی حادثه شد، در واقع... داشت می گفت مهم نیست مرا یادش نیست! ⊱ ·————— ·𖥸· —————· ⊰ تدریس استاد به پایان رسید،از روی صندلی بلند میشوم و کیفم را روی شانه ام میاندازم و از کلاس خارج میشوم بی توجه به صدا زدن های نیلوفر قدم برمی دارم که دستی روی شانه ام مینشیند برمیگردم و با چهره ی برزخی نیلوفر مواجه میشوم،بی تفاوت در چشمانش زل میزنم که دیگر طاقت نمی آورد +چیه باز سیمات اتصالی کردن؟ پوزخندم از نگاهش دور نمی ماند +مگه دروغ میگم؟ راستی فقط خواستم بهت بگم بعدازظهر بیا خونمون یه مهمونی داریم. شانه هایم را بالا میاندازم و بدون هیچ حرفی به سمت خانه حرکت میکنم +سودا _چی شد باز؟ با عجز نگاهم میکند +بیا لطفا از چهره اش که شبیه بچه ها شده بود خنده ام میگیرد اما به لبخندی اکتفا میکنم _باشه یه کاریش میکنم لبخند موزیانه ای تحویلم میدهد که کمی من را میترساند چند قدمی برمیدارم و دستی برای تاکسی تکان میدهم که توقف میکند صندلی عقب جای میگیرم هندزفری را داخل گوشم میگذارم و آهنگ را از موبایلم پلی میکنم و سرم را روی شیشه ماشین قرار میدهم نمی دانم چقدر گذشته اما با صدای راننده چشمانم را به سختی باز میکنم،نگاهی به اطرافم میاندازم پوف کلافه ای میکشم به خانه رسیده بودم کرایه تاکسی را حساب میکنم و از ماشین پیاده میشوم جلوی در قهوه ای رنگ خانه میاستم و با تردید زنگ آیفون را میفشارم +کیه؟ صدای مادرم بود. _سلام. منم در با صدای تیک کوتاهی باز میشود؛ وارد خانه میشوم از حیاط عبور میکنم و بی حوصله دستم را روی دستگیره میگذارم و فشار میدهم مادرم جلوی در ظاهر میشود _سلام سرد پاسخم را میدهد دیگر دلخور نمیشوم این رفتار ها در خانه ی ما عادی بود و تازگی نداشت. به سمت اتاقم پاتند میکنم بعد از تعویض لباس هایم خودم را روی تخت پرتاب میکنم دستم را روی قلبم میگذارم و نفس عمیقی سر میدهم!! لعنتی زیر لب زمزمه میکنم و به سقف چشم میدوزم من سودا یک دختر 19ساله بودم که از کودکی دچار بیماری قلبی شدم و شاید این دردناک بود که برای کسی مهم نبودم چشمانم را میبندم و به خواب میروم کاش به خواب ابدی میرفتم.. نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_1 گفت دیده ست مرا؛ این که کجا یادش نیست همه چیزم شده و هیچ مرا یادش ن
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 هول و هراسان بلند میشوم و دستی به صورتم میکشم نگاهی به ساعت دیواری اتاقم میاندازم ساعت 4بعد از ظهر بود و من برای مهمانی که نیلوفر از آن حرف میزد حتی آماده هم نشده بودم با عجله یک دست لباس گلبه ای از کمد بیرون میکشم و تن میکنم در آیینه خودم را برانداز میکنم لبم را کمی کج میکنم به نظر خوب نمی آمد سریع رژ لب قرمزی به لب هایم میزنم که کمی برجسته میشود، لبخند پیروزمندانه ای میزنم موهایم را با حالت جذابی میبندم و شال همرنگ لباسم را روی سرم میاندازم موبایلم را داخل کیفم میگذارم و به سرعت اتاق را ترک میکنم. همانطور که قدم برمی داشتم مادرم با صدای نسبتا بلندی می گوید: کجا میری به سلامتی؟ خودش را به من می رساند و با نگاهش سرتا پاهایم را برانداز میکند و سری به نشانه تاسف تکان میدهد. _میرم خونه ی دوستم +کدوم دوستت نفسم را با حرص بیرون میفرستم _نیلوفر +مگه من بهت نگفتم انقدر با اون دختره صمیمی نشو صدای پدرم که درفضای خانه میپیچد به خودم می آیم و سلام میکنم اما پاسخی دریافت نمیکنم سرم را پایین میاندازم و سکوت را ترجیح میدهم پدرم خطاب به مادرم می گوید: ولش کن خانوم من دیگه دختری به نام سودا ندارم شما هم حرص نخور!! سعی میکنم بغضی که به گلویم هجوم آورده را قورت دهم اما نشدنی است به سرعت خانه را ترک میکنم در طول راه صدای پدرم بود که در سرم اکو میشد +من دختری به نام سودا ندارم.. قطره های اشک یکی پس از دیگری روی گونه ام جاری میشوند با دست اشک هایم را پس میزنم من هیچ وقت برای هیچ کس وجود نداشتم حتی کسی نبود که نگران من باشد! غرق در خاطرات گذشته میشوم همانطور که روسری ام را جلو میکشیدم روبه مادرم می گویم: مامان جون نگاه نافذش را به چهره ام میدوزد و با لبخند می گوید :جانم؟ _خیلی دوست دارمم به طور ناگهانی خودم را در بغلش پرتاب میکنم که صدای پدرم بلند میشود.. +بیاید بریم دیر شد _بابا محمود در چشمانم زل زد _حسودی!!از شما بعید بود. جلوی دهانم را میگیرم تا نخندم کمی مکث میکند و می گوید : خیلی لوسی.. پشت چشمی برایش نازک کردم _خب تقصیر بابامه به خودم می آیم و نگاهی به اطرافم میاندازم. اشک چشمانم را با آستین پاک میکنم و دکمه آیفون را میفشارم. +چه خبرته آیفون رو سوزوندی عصبی بودم وبه نیلوفر تشر میزنم: به تو ربطی نداره درو باز کن بیام تو. +باشه بابا حالا مارو نزنی در با صدای تیکی باز میشود؛وارد خانه میشوم البته اینجا را با کلمه ی قصر باید توصیف میکرد وکلمه ی خانه کافی نبود نگاهم را سرتاسر حیاط بزرگ خانه می چرخانم و آهسته به سمت در ورودی قدم برمی دارم  قبل از اینکه وارد سالن بشوم با شخصی برخورد میکنم و روی زمین میافتم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_2 هول و هراسان بلند میشوم و دستی به صورتم میکشم نگاهی به ساعت دیواری
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 بلند شدم و دستم را روی سرم گذاشتم _آخ چه خبرته آقای.. مرد پیش دستی کرد +آرشام هستم..آرشام صالحی ادای او را میگیرم و در دلم میخندم _حالا هرکی که هستی بی توجه به چهره ی درهم و نگاه گنگش وارد سالن پذیرایی میشوم با دیدن صحنه ی روبه رویم خشک میشوم آب دهانم را با زحمت قورت میدم قرار نبود این اتفاق بیافتد نگاهم را از دختر و پسرها میگیرم و به دنبال نیلوفر میگردم بعد از چند دقیقه روی مبل مینشینم و پلک هایم را با حرص روی هم میفشارم با احساس اینکه شخصی کنارم نشسته مانند برق زده ها از جا میپرم که با قیافه ی متعجب نیلوفر مواجه میشوم لباس های زننده و آرایش غلیظش حالم را بهم میزند به موهای بلوندش خیره میشوم و پوزخندی میزنم سوالی نگاهم میکند انگشتم را به نشانه تهدید به سمتش میگیرم ،قبل از اینکه چیزی بگوید با تشر می گویم: تو گفتی یه مهمونی نگفتی اینجا چه خبره نیلوفر +خب حالا مگه چی شده صدای موزیک به قدری بلند بود که دستم را روی گوشم میگذارم و بلند می گویم: دیگه من رو توی این مهمونی های کوفتیت دعوت نکن..هیچ وقت از بازویم میگیرد و مانع رفتن من میشود +سودا بمون!انقدر بچه بازی در نیار _تو به این میگی بچه بازی هان؟ به حالت تمسخر میخندم +فقط یکبار آدم باش جلوی مهمونا آبروی من رو نبر. نمی دانم چه شد شاید به غرورم برخورد که روی مبل نشستم و سکوت کردم سرم را میان دستانم میگیرم که صدای دو رگه مردانه ای در سرم میپیچد سرم را با تردید بالا میاورم فقط همین را کم داشتم آرشام همان مردی که چند دقیقه پیش جلوی من ظاهر شده بود حالا اینجا چه میخواست؟ با من چه کار داشت؟ +بانو با اخم در چشمانش زل میزنم _به من نگو بانو کمی از او فاصله میگیرم و سرم را برمیگردانم که باز مانند خروس بی محل می گوید: باشه هرچی تو بگی من فقط میخوام یکم بیشتر باهات آشنا بشم همین با حرفی که میزند از عصبانیت سرخ میشوم دستانم مشت شده و نفسم را در سینه ام حبس کردم اشک در چشمانم حلقه میزند از روی مبل بلند میشوم و کیفم را روی شانه ام جابه جا میکنم چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای آرشام از پشت سرم بلند میشود +هی با توام وایسا ببینم _چیه چکار داری؟تو با خودت چی فکر کردی؟ نخیر آقا من از اون دخترایی نیستم که تو فکر میکنی بدون اینکه منتظر پاسخ او بمانم از آن خانه ی نحس خارج میشوم هوا تاریک شده بود و کم کم داشتم از این همه سکوت میترسیدم  به قدم هایم سرعت میبخشم که صدای جیغ لاستیک های ماشین استرسم را چند برابر میکند با عجله حرکت میکنم اما بازوهایم به عقب کشیده میشود هرچه داد و فریاد میکنم بی فایده است دستمالی جلوی دهانم قرار گرفته نفسم را حبس کرده ام که نتوانند من را بیهوش کنند با تمام قدرت دست فردی که جلوی دهانم است را کنار میزنم و فرار میکنم _کمک...کمک صدای بلندم در فضا میپیچد پاهایم به سنگ بزرگی گیر میکند و زمین میخورم سرم را از روی زمین بلند میکنم که طمع شوری خون را در دهانم حس میکنم گوشه ی لبم پاره شده بود نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
عیدتـونمبارڪ🪴🫶🏻:)) @Hanifa38
jane-delam.mp3
زمان: حجم: 3.3M
همه جا حرف مهربونیته :)) یا رسول الله . .💚🌱 . . | @Hanifa38