eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی، پیشنهادی بود درخدمتم.. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
آدما رو فقط میشه توی شرایط سخت شناخت... @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_9 _مامان حالا نمیشد این پسره تو اتاق من نخوابه؟ +پسره چیه یه ذره ادب
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 آقا علیرضا تک سرفه ای میکند و می گوید: خب سودا خانم رشته ات چیه باباجان؟ _رشته ام علوم تجربی +موفق باشی لبخند میزنم _ممنون مهتاب موبایلش را بیرون میاورد و عکس دختر بچه ای را به من نشان میدهد به چهره ی دختر بچه مینگرم صورت گرد و چشمانی که به معراج شباهت داشت ته دلم میلرزد معراج ازدواج کرده بود؟ یعنی این دختربچه،دختر معراج بود؟ نمی دانم چه اتفاقی برای من افتاده که انقدر به او فکر میکنم مهتاب دستش را جلوی صورتم تکان میدهد +کجایی؟ _چی گفتی؟ببخشید حواسم نبود. +اشکال نداره گفتم دختر خواهر بزرگمه اسمش زینبه نفس عمیقی میکشم برای اینکه بیش از این رفتار ضایع انجام ندهم با لبخند می گویم: خداحفظش کنه خیلی خوشگله +آره خیلی به خاله اش رفته _برعکس به داییش رفته. جمع در سکوت فرو میرود تازه متوجه گندی که زده بودم میشوم صورتم سرخ میشود از خجالت دستانم را در هم گره میزنم و سرم را پایین میاندازم مهتاب سعی در عوض کردن جو دارد +راستی سودا چند سالته؟ _نوزده با خوشحالی می گوید: من ازت یک سال بزرگترم _حالا پرو نشو قرار نیس به خاطر این یک سال بهم زور بگی! آهسته میخندد،در تمام مدت حواسم به معراج بود..اما او برخلاف من تمام حواسش به روبه رو بود؛انگار که نه میشنید و نه میدید! با سوال ناگهانی لیلا خانم شوکه میشوم +دخترم ازدواج کردی؟ با مِن و مِن می گویم: ن...نه مهتاب دستم را میگیرد و در گوشم زمزمه میکند +ان شاالله شما هم به زودی عروس میشی خانم خانما لبم را میگزم و نگاهم را به محوطه بیرون میدوزم سرم را روی شیشه ماشین میگذارم!! چشمانم را میبندم اما گرسنگی اجازه نمیداد تا به حال خودم باشم خجالت میکشیدم بگویم گرسنه ام مدام به خودم فحش میدادم که چرا با مادر و پدر خودم نیامدم. دلم برای نیلوفر تنگ شده بود با اینکه از دستش ناراحت بودم اما هنوز دوست داشتم بدانم او الان کجاست کاش نیلوفر بود تا با او خوش میگذراندم نه با خانواده ی خودم و دوست پدری که محدودیت های زیادی داشت. با صدای مهتاب رشته افکارم پاره میشود +سودا پیاده شو _رسیدیم؟ +نه بابا،میخوایم بریم ناهار بخوریم. _آها از ماشین پیاده میشوم و به سمت رستوران بزرگ و شیکی قدم برمیدارم وارد رستوران میشویم با نگاهم سرتاسر رستوران را برانداز میکنم. _چه جای قشنگیه مهتاب در تایید حرفم فقط سری تکان میدهد بعد از چند دقیقه معراج را در کنارم میبینم و هین بلندی میکشم _شما چطوری اومدی؟ +همونطور که شما اومدید. از کنارم میگذرد این بشر حالش خوب بود؟اصلا انسان عادی بود؟یا یک آدم فضایی؟ نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_10 آقا علیرضا تک سرفه ای میکند و می گوید: خب سودا خانم رشته ات چیه با
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 کنار مهتاب روی صندلی مینشینم معراج هم دقیقا روبه روی من مینشیند البته به دلخواه خودش نبود چون صندلی دیگری وجود نداشت که بنشیند به افکار خودم پوزخندی میزنم با شنیدن صدای گارسون سرم را بالا میاورم +سلام چی میل دارین براتون بیارم؟ با شنیدن صدای دورگه ی آشنایی از تعجب زبانم بند می آید آرشام بود همان مردی که آن روز در مهمانی نیلوفر با او ملاقات کردم اینجا چه میکرد؟ دستانم میلرزد و عرق روی پیشانی ام نشسته! +امروز به خاطر یه اتفاق شگفت انگیز همه مهمون من..هرکس هرچی دلش خواست میتونه سفارش بده حمید توهم حواست به مشتریا باشه. گارسون روبه آرشام میگوید: چشم آقا مدیر رستوران بود؟ نگاهم در نگاه آرشام گره میخورد لبخند ژکوندی تحویلم میدهد و زمزمه میکند +سلام سرم را برمیگردانم و طوری وانمود میکنم که او را نمیشناسم فقط دعا میکردم کسی متوجه رفتارهای آرشام نشده باشد *معراج* بعد از رسیدن غذا متوجه رفتار غیرعادی سودا میشوم. غذا نمیخورد  و احساس میکردم که برایش اتفاقی افتاده ترجیح دادم مانند همیشه سکوت کنم و چیزی نپرسم اما رفتار های مردی که احتمالا مدیر رستوران بود عصبی ام میکند مرد فقط به سودا زل زده بود و لبخند میزند دستانم از عصبانیت مشت میشود بی اختیار بلند میشوم که پدرم میپرسد: چیزی شده؟ _نه چیزی نیست فقط اشتها ندارم..توماشین منتظرتونم بدون اینکه منتطر پاسخ پدرم بمانم رستوران را ترک میکنم قدم های بزرگ و پی در پی به سمت ماشین برمی دارم میاستم و به ماشین تکیه میدهم خودم را با موبایلم مشغول میکنم که بعد از چند دقیقه مادر و پدرم و بعد مهتاب به همراه سودا از  رستوران خارج میشوند و به سمت ماشین قدم برمیدارند مهتاب لبخند کوتاهی تحویلم میدهد سوار ماشین میشوم اما نگاه آن مرد ذهنم را درگیر کرده ماشین را روشن میکنم و حرکت میکنم **** روبه روی ویلا ماشین را متوقف میکنم از ماشین پیاده میشوم کلید را از داخل جیب شلوارم بیرون میاورم و در ویلا را باز میکنم صدای سودا را میشنوم که با هیجان خطاب به مهتاب می گوید: اینجا ویلای شما است؟ از لحن او خنده ام میگیرد مانند دختر بچه ها صحبت میکرد! چنان با هیجان با مهتاب حرف میزد که گاهی برای من هم جملاتش شگفت انگیز میشد سودا کنار استخر میاستد نگاهی به استخر میاندازد +چه ویلای مجهزی دارید مهی مهتاب اعتراض آمیز می گوید: مهی چیه مهتاب!!این صد بار. +مهم نیست تو چی میگی مهم اینه که من چی میخوام و تمام مهتاب با جیغ خفیفی می گوید: داداش!!ببین چی میگه سودا پاسخ مهتاب را میدهد +خیلی خانومانه و محترم تسلیم شو خواهرم دیگه برادرتو وسط ماجرا نکش _تا شما دعوا میکنید من میرم و برمیگردم مهتاب درحالی که چمدان خودش و سودا را حمل میکند و روبه من می گوید: الان وقت فرار نیست بیا کمک خواهرت که از بین رفت سودا سری به نشانه تاسف تکان میدهد +خجالت بکش دختر یکم کار کن فردا رفتی خونه بخت مادرشوهرت از داشتن عروسی مثل تو خجالت نکشه سعی میکنم قهقه ام را در میان خنده های مردانه پنهان کنم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_11 کنار مهتاب روی صندلی مینشینم معراج هم دقیقا روبه روی من مینشیند ال
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 *سودا* غرق در خنده های او میشوم تا به حال گفته بودم که چقدر زیبا میخندید؟ نه نگفته بودم چون خنده های او را ندیده بودم. مهتاب با خشم ساختگی می گوید: بخند داداش بخند سودا که رفت من و تو موندیم به حسابت میرسم معراج سرش را پایین میاندازد و به سمت سالن میرود مهتاب به سمتم می آید که فرار را ترجیح میدهم و با تمام توان به سمت سالن پذیرایی میدوم _مهتاب به کوچیکی خودت ببخش منو. +وایسا تا نشونت بدم شهبانو _برو عامو ناگهان با صدای فریاد مهتاب برمیگردم و نگاهم را به چهره ی آشفته اش میدوزم مهتاب روی زمین افتاده بود و چهره اش کمی کثیف شده بود دیگر نمی توانستم تحمل بکنم و بلند خندیدم انقدر خندیدم که متوجه حضور معراج نشدم خودم را جمع و جور میکنم معراج به سمت مهتاب میرود و او را از روی زمین بلند میکند با حسرت به آن دو خیره میشوم چقدر دلم یک برادر یک حامی میخواست که در زندگی من را حمایت بکند در کسری از ثانیه تمام خوشحالی ام پر کشید و غم و بدبختی ام را به یاد آوردم من حتی کسی را نداشتم که اگر زمین خوردم بلندم کند اشک در چشمانم جمع میشود نمی دانم چقدر میگذرد که قطره های داغ اشک را روی گونه هایم احساس میکنم. به سرعت خودم را داخل سالن پرتاب میکنم تا کسی متوجه اشک چشمانم غم عمیق در وجودم نشود با اشکی که در چشمانم جمع شده بود میخندم من دیوانه شده بودم یک دیوانه که دیگر کنترل رفتارهایش دست خودش نبود بی اختیار گریه میکرد و بی اختیار میخندید این دنیای بی رحم قلبم را شکسته بود و حتی فرصت ترمیم هم به قلبم نداده بود اشک چشمانم را با دست پس میزنم +چی شدی تو یهو؟ بغض در گلویم را قورت میدهم و با لبخند مصنوعی می گویم؛ چیزی نیست یکم دلم گرفته +واسه چی؟ _همینطوری. کاش میتوانستم درد هایم را به کسی بگویم من  دلم یک همدم میخواست فقط همین. انتظار زیادی از دنیا نداشتم از تنهایی خسته بودم مهتاب چمدانم را به دستم میدهد +اتاق بالایی رو برای تو حاضر کردیم _برای من؟ سرش را چند بار تکان میدهد به چادر مهتاب که کمی گِلی شده بود نگاه میکنم با چادر زیباتر میشد چقدر عجیب بود که مهتاب با حجاب زیبا تر بود هیچ وقت فکر نمیکردم که این حرف را بزنم اما به آرامش مهتاب حسودی میکردم نمی دانستم چطور انقدر آرامش داشت و صبور بود پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارم تا بالاخره به اتاقی که مهتاب گفت میرسم دستم را روی دستگیره در میگذارم و میفشارم اما با صحنه ی روبه رویم دهانم از تعجب باز میشود وارد اتاق میشوم اتاق نسبتا بزرگی بود..عکس معراج و مهتاب روی دیوار دیده میشد اینجا اتاق معراج بود..! دستم را روی دهانم میگذارم و قصد و خروج از اتاق را دارم موبایل معراج روی میز توجهم را جلب میکند با خودم تکرار میکنم _من قرار نیست به چیزی دست بزنم باید برم اتاق خودم اینجا اتاق من نیست اما افکار شیطانی ام این اجازه را به من نمیدهد چرا معراج یک شب در اتاق من بود حالا من نمی توانستم چند دقیقه در اتاق او سپری کنم؟ چرخی در اتاق میزنم موبایل معراج را از روی میز کنار تخت برمی دارم قفل موبایلش باز بود وارد پیام های او میشوم با دیدن اسم نازک نارنجی با تعجب به صفحه موبایل زل میزنم اولین پیامش را میخوانم +داداش کجایی؟ ریز میخندم..نازک نارنجی مهتاب بود؟ سریع تایپ میکنم _به تو چه بلافاصله مهتاب پاسخ میدهد +حالت خوبه؟ _گمشو بابا. تند تند پیام ها را پاک میکنم که باز اسم نازک نارنجی روی صفحه موبایل معراج خودنمایی میکند دوست داشتم در این لحظه چهره ی مهتاب را تصور میکردم تماس را وصل میکنم +داداش کجایی؟ تغییر صدا میدهم _به تو مربوطه؟نازک نارنجی در این کار حرفه ای بودم به طوری که گاهی با نیلوفر دیگران را سرکار میگذاشتیم مهتاب با بهت می گوید: تو الان با منی؟ _نه با همسایه ام تماس را فوری قطع میکنم و موبایل معراج را روی میز میگذارم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_12 *سودا* غرق در خنده های او میشوم تا به حال گفته بودم که چقدر زیبا م
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 با خنده چمدانم را برمی دارم که در اتاق باز میشود و معراج در چهارچوب در ظاهر میشود مات و مبهوت به او خیره میشوم +شما اینجا چکار میکنید؟ با تته و پته می گویم: من اشتباه..اومدم‌..اینجا ببخشید میخواهم اتاق را ترک بکنم اما او همچنان جلوی در ایستاده بود چند سرفه ساختگی میکنم _اجازه میدید برم؟ به خودش می آید و کنار میرود متوجه چهره ی درهم و عصبی اش میشوم از کارم پشیمان میشوم نباید بدون اجازه دست به موبایلش میزدم وارد اتاقی که مهتاب می گفت برای من است میشوم تم اتاق کرمی رنگ بود رنگ آرامش بخشی داشت بعد از تعویض لباس هایم،روی تخت ولو میشوم غرق در افکارم بودم سوال های زیادی در ذهنم بود که هنوز جوابی برای آنها پیدا نکرده بودم خمیازه ای میکشم و کم کم چشمانم بسته میشود با صدای جیغ مهتاب از خواب میپرم _چی شده؟ +چطور میتونی بخوابی؟در حالی که من دارم از هیجان سکته میکنم _هیجان واسه چی؟ +خیلی بی ذوقی..اینکه باهم اومدیم سفر هیجان نداره _نه چشمانش را ریز میکند و محکم به بازویم میکوبد +بی..شعور _خب حقیقته مگه چی گفتم؟ مهتاب با تردید می گوید: سودا یه چیزی بپرسم صادقانه جواب میدی؟ _بستگی داره ولی بپرس +تو از اینکه اومدید ویلای ما ناراحتی؟ چه میگفتم؟ حقیقت را؟اینکه دوست نداشتم حتی چند دقیقه در این فضای خفه کننده باشم؟ نه نمی توانستم بگویم به سختی لبخند میزنم _نه بابا چرا ناراحت باشم +آخه انگار اصلا خوشحال نیستی _خب..من خوشحالیمو بروز نمیدم فهمیده بود دروغ می گویم چون لبخند تلخی تحویلم داد +راستی مامان و بابات هم اومدن خواستی بیا _باشه ممنون مهتاب من را ترک میکند اسم نیلوفر روی صفحه موبایلم خودنمایی میکند تماس را وصل میکنم +الو تو کجایی هیچ معلومه؟ _فکر نمی کنم مهم باشه برات +مهمه که میپرسم _اگه مهم بود که دیشب حداقل بهم زنگ میزدی تا بپرسی که من کجام یا چه بلایی سرم اومده تو حتی به خودت زحمت هم ندادی +چقدر سخت میگیری _واقعا برای خودم متاسفم که تو رفیقمی تماس را با عصبانیت قطع میکنم دستانم را در هم گره میزنم و کلافه به زمین زل میزنم بلند میشوم و نگاهی به خودم در آیینه میاندازم انگار نه انگار که من 19ساله ام. هرکس نمی دانست شاید فکر میکرد بیش از این سن داشته باشم خیلی زود پیر شده بودم سرگیجه باعث شده بود کمی تار ببینم سعی در حفظ تعادل خودم دارم از اتاق خارج میشوم با دیدن مادر و پدرم سلام آهسته ای میدهم و آنها برای حفظ آبرو پاسخ میدهند واگرنه هیچ وقت پاسخ من را نمیدادند روی کاناپه مینشینم و سرم را پایین میاندازم تا به حال همچین مسافرت کسل کننده ای نیامده بودم و این اولین مسافرتی بود که انقدر بی حوصله بودم کاش زمان به عقب باز میگشت و من همان سودای پر شور و شوق قبل میشدم همان که صدای خنده هایش فضای خانه را پر میکرد همان دوردانه ی حاجی که کسی حق نداشت به او چپ نگاه کند چرا اینطور شد؟ سرنوشت با من چه کرد؟ از همان زمان که با نیلوفر آشنا شدم محبت بین من و خانواده ام کمرنگ شد دیگر پدرم برایش مهم نبود که دخترش کجاست و چه میکند برای او مهم نبود دخترش در چه حالی است و چه وضعیتی دارد! از همان زمان دیگر طمع آغوش مادرم را نچشیدم دروغ است اگر که بگویم دلم برای آن روز ها تنگ نشده. خیلی دلم میخواست همان صمیمیت و محبت بین ما برقرار بود اما بعضی چیزها را نمی توان تغییر داد.. شاید اگر مانند قبل رفتار میکردم پدرم همان حاج محمود قبل میشد و مادرم با نوازش های مادرانه اش به من آرامش میداد اما چه باید کنم؟من نمیخواهم مانند آنان باشم به قول نیلوفر دوست ندارم کسی من را به خاطر افکار و عقیده هایی که مادر و پدرم دوست دارند مسخره کنند. به یاد میاورم روزی را که پدرم از دستم عصبی بود حق داشت دختر دور دانه اش برخلاف میل او عمل کرده بود و این حاجی را عصبی میکرد صدای فریاد پدرم حتی مادر را هم ترساند از ترس سکوت کرده بودم و بغض بد جور گلویم را چنگ میزد. پدرم با خشم به سمتم آمد و به چشمانم خیره شد +پسر حاج احمد تو رو توی خیابون دیده بود میگفت لباس های خوبی نپوشیده بودی و آرایشت انقدر غلیظ بوده که بنده خدا تعجب کرده از اینکه تو رو اینطوری دیده. _خب..اون نگاه نکنه به من چه ربطی داره نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_13 با خنده چمدانم را برمی دارم که در اتاق باز میشود و معراج در چهارچو
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 +هیچ معلومه تو چی میگی دختر؟خجالت نمیکشی؟چرا فرق کردی سودا چرا دیگه نمیشناسمت _باباجان قرار نیست عقیده ی من و شما یکی باشه تو دوست داری دخترت رو محدود کنی ولی من دوست ندارم،دلم نمیخواد چادر بپوشم دلم نمیخواد موهامو بپوشونم دوست دارم آرایش کنم دوست دارم دستم را روی صورتم میگذارم از حرکت ناگهانی پدرم شوکه شدم هیچ وقت به من سیلی نزده بود چنان سیلی محکمی زد که تا چند دقیقه نمیشنیدم چه می گویند. اشک چشمانم روانه میشود پدرم به من سیلی زده بود؟ او که من را بیشتر از دو چشمانش دوست داشت؟حالا چه شده بود که دخترش را دور دانه اش را سیلی زده بود صدای هق هق هایم کم کم بلند میشود،پدرم تکیه اش را به دیوار میدهد و چشمانش را میبندد و اما مادرم گوشه ای ایستاده و دستانش را روی دهانش گذاشته،بهت زده به من زل میزند با گریه به سمت اتاقم میدوم خودم را داخل اتاق پرتاب میکنم و روی تخت مینشینم. در آیینه نگاهی به خودم میاندازم رد انگشتان مردانه اش روی صورت من خودنمایی میکرد با صدای مادرم از فکر بیرون می آیم. +سودا،مهتاب با تو داره صحبت میکنه به مهتاب مینگرم +کجایی تو؟هر دفعه باهات صحبت میکنم تویه عالم دیگه سِیر میکنی. _خب بزار تو همون عالم بمونم چرا هی میزنی تو حالم. چپ چپ نگاهم میکند +بچه پروو لبخند موزیانه ای تحویل او میدهم +سودا _بله؟ کمی تردید دارد +بعد از ظهر میای بریم خرید؟ _خرید؟ سر تکان میدهد به مادرم نگاه میکنم که با چشمانش اشاره میکند قبول کنم پوفی میکشم! خرید آن هم در این موقعیت؟من حتی حوصله ی خودم را هم نداشتم چه برسد به آنکه با مهتاب به خرید برویم. _باشه بریم. مهتاب ذوق زده می گوید: پس برو حاضرشو _الان؟ +آره دیگه داداشم،میخواد بره جایی کار داره مارو هم برسونه لعنتی هر کجا میرفتم باید با معراج مواجه میشدم چرا تمامی نداشت کابوس های من؟ به ناچار به اتاق میروم و بعد از عوض کردن پیراهنم با مهتاب خانه را ترک میکنیم. معراج را میبینم دست به سینه ایستاده و به ماشین تکیه داده پیراهن سورمه ای و شلوار مشکی اعتراف میکنم که او جذاب بود محو او شده بودم که متوجه نگاه مهتاب میشوم فوری نگاهم را از معراج میگیرم و لبخند مصنوعی به صورتش میپاشم +منتظر چی هستین بیاید بریم صدای بم و مردانه ی معراج بود حتی صدای او هم برایم دلنشین بود. دلیل اینکه او انقدر برایم اهمیت داشت را نمی دانستم یک حس عجیب حسی بین علاقه مندی و تنفر. احساساتم را درک نمیکردم داخل ماشین در صندلی عقب مینشینم و مهتاب در صندلی جلوی ماشین کنار معراج جای میگیرد. حسرت میخوردم نمی دانستم چرا اما دوست داشتم جای مهتاب باشم تا بیشتر معراج را بشناسم و با او آشنا بشوم اصلا معراج چند سال داشت؟ شغلش چه بود؟ هیچ چیز نمی دانستم فقط در حدی او را میشناختم که انسان فداکاری است هیچ وقت فراموش نمیکنم زمانی که من را نجات داد اگر او نبود چه اتفاقی برای من میافتد؟ حتما بلایی سر من می آمد..اما در این دنیا کسی برایش فرق میکرد که سودا باشد یا نه؟ معراج چطور؟ درمورد من چه فکری میکرد؟ برایش سوال نبود من آن شب چرا با آن وضع بودم؟ دوست نداشت بیشتر در مورد من بداند؟ فکر نمیکردم او مرد مغروری به نظر میرسید که حتی جواب سلام دخترها را به سختی میداد راستی چرا هیچ وقت به من نگاه نمیکرد؟ چرا همیشه سرش پایین بود؟یعنی زمین برایش انقدر جذابیت داشت؟ سوال هایم را حتما از مهتاب میپرسیدم. به طوری که متوجه نشود معراج برای من اهمیت دارد. در طول مسیر در مورد او فکر میکردم. شاید عجیب بود ولی در این چند روز فقط او برای من مهم بود.. شاید فقط یک حس کنجکاوی بیش نبود از ماشین پیاده میشوم به معراج نگاه میکنم _آقا معراج انگار توجهش جلب میشود که آرام پاسخ میدهد +بله؟ _ممنون که ما رو رسوندید امیدوارم یک روز بتونم لطفاتون رو جبران کنم مهتاب آهسته میخندد دلیل خنده اش را نمی دانم معراج خواهش میکنم کوتاهی میگوید و از کنارما میگذرد بدون خداحافظی رفت.. نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_14 +هیچ معلومه تو چی میگی دختر؟خجالت نمیکشی؟چرا فرق کردی سودا چرا دیگ
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 این مرد با تمام مردهایی که من دیده بودم فرق میکرد هرگز نمی توانستم بفهمم در فکر او چه میگذرد مهتاب نگاه معناداری به من میکند _چیزی شده؟ +گفتی لطفاتون _خب؟ +مگه چند بار در حقت لطف کرده؟ چقدر دقیق گوش کرده بود.. اگر متوجه اتفاق آن شب میشد نه تنها آبروی خودم بلکه آبرو و اعتبار خانواده ام را میبردم _گفتم لطفاتون؟ حتما اشتباه لفظی بوده خنده ی مسخره ای میکنم +مطمئنی؟ سرم را پشت سرهم تکان میدهم _نمیخوایم بریم؟ الان شب میشه ها. +بریم..ولی من بالاخره میفهمم قضیه چیه _برو باباا کدوم قضیه توام. +باشه خانوم حالا هی انکار کن وارد یک بوتیک میشویم از دیدن لباس های متفاونی که در این بوتیک وجود داشت حیرت زده میشوم با اشتیاق یکی از لباس ها را که رنگ صورتی کمرنگ داشت و تقریبا تا زانو ی من میرسید را به مهتاب نشان میدهم مهتاب به طور عجیبی من را نگاه میکند _چیه؟ +آخه این لباس؟به نظرت یکم کوتاه نیست؟ کمی فکر میکنم درست میگفت نمی توانستم این لباس را تا زمانی که در ویلای آنها بودیم بپوشم با لب و لوچه ی آویزان می گویم: آره ولی حیف شد قشنگ بود +هرچی که قشنگ باشه ارزش پوشیدن نداره عزیزم جمله ی مهتاب دقیقا برعکس صحبت های نیلوفر بود.نیلوفر عاشق لباس هایی بود که زیبا بودند و جلب توجه میکردند برایم عجیب بوددمهتاب چطور می توانست از این لباس ها بگذرد؟ مهتاب با دستش به لباس یاسی کمرنگی اشاره میکند لباس بلند و پوشیده ای بود آستین های لباس به طور خاصی تزئین شده بود عجیب به نظر می آمد اما من این لباس را دوست داشتم +برو اتاق پرو بپوش تا ببینم بهت میاد یا نه _باشه لباس را در اتاق پرو امتحان میکنم مهتاب را صدا میزنم که بلافاصله جلوی من ظاهر میشود لبخندی روی لبانش کش می آید و چشمانش برق میزند +خیلی بهت میاد چقدر قشنگ شدی _واقعا؟ +آره یه تیکه ماه شدی دختر اگه پسر بودم خودم میگرفتمت _من قصد ادامه تحصیل دارم عزیزم. با حرف من مهتاب میخندد ذهنم درگیر بود یعنی الان معراج کجا بود؟چه کار میکرد؟ *معراج* هوا کم کم تاریک شده بود با مهتاب تماس میگیرم بعد از چند بوق پاسخ میدهد +سلام جانم؟ _سلام مهتاب جان خوبی؟ +آره ممنون داداش _چکار میکنی؟ با ذوق می گوید: برای سودا یه لباس انتخاب کردم که باورت نمیشه چقدر بهش میومد شبیه فرشته ها شده بود _یعنی الان میخوای از سلیقه ات تعریف کنی؟ +اون که همیشه خوب بوده _دختر این همه اعتماد به نفس رو از کجا آوردی؟ +از بقالی سر کوچه قهقه ای میزنم و با خنده می گویم: _آدرس رو برام پیامک کن بیام سراغتون +نه داداش تو خسته ای یه ماشین میگیرم خودمون میریم _دیگه از این حرفا نشنوم آدرس رو بفرست +چشم _خداحافظ تماس را قطع میکنم که صدای پیامک موبایلم بلند میشود ماشین را روشن میکنم به سمت آدرسی که مهتاب پیامک کرده بود حرکت میکنم با نگاهم به دنبال مهتاب و سودا میگردم اما خبری از این دونفر نبود نگاهم را به روبه رو میدوزم که در ماشین باز میشود و مهتاب در کنارم ردی صندلی مینشیند با کنایه می گویم: علیکم و سلام خواهرم +وای یادم رفت ببخشید سلام _پس دوستت؟ +سودا؟ _آره +قهر کرد رفت. متعجب میپرسم:قهر کرد؟برای چی؟ +گفت چرا داداشت میخواد بیاد سراغمون چشمانم گشاد میشود که مهتاب میخندد +قیافه اشو شوخی کردم بابا.الان میاد کارش طول کشید یکم _از دست تو! بی مقدمه میگویم: مهتاب +جانم؟ _به نظرت این دوستت یکم عجیب نیست؟ +عجیب نه برای چی؟ _نمی دونم یه طوری رفتار میکنه اصلا عادی نیست +چی شده داداش من به رفتار دختر مردم دقت میکنه خبریه؟ _خجالت بکش بچه فقط سوال پرسیدم +شاید رفتارش برای خودمم عجیبه احساس میکنم یکم گنگه _ زیادی آرایش نمیکنه؟ با تعجب می گوید: داداش! _ای بابا نمیشه با تو دو کلمه صحبت کرد +راستی بهت پیام دادم کجا بودی گفتی به من مربوط نمیشه؟ _من گفتم؟کِی؟ نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
برای رسیدن به آرامش گاهی باید کر بود گاهی کور و گاهی لال... @Hanifa38
「﷽ 」