eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی، پیشنهادی بود درخدمتم.. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اَلحَمدُ اللهِ الذی خَلَقَ الحُسَین @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_15 این مرد با تمام مردهایی که من دیده بودم فرق میکرد هرگز نمی توانستم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 دریا زیبا بود اما آن چیزی که نشان می داد نبود. شبی را که خواهرم،سودابه برای نجات من جانش را از دست داد به یاد میاورم اشک در چشمانم جمع میشود 9سال پیش زمانی که فقط 10سال داشتم سودابه را از دست دادم. از دریا دل خوشی نداشتم او قاتل خواهر من بود به خودم می آیم که مهتاب می گوید: چرا وایسادی بیا بریم دیگه نمی دانستم چه کنم از ترس و خاطره ی بدی که درمورد دریا داشتم می گفتم؟ اما نمی خواستم در برابر معراج خودم را دختری ضعیف نشان دهم مهتاب دستم را میکشد و به سوی دریا میبرد به سختی همراه او میروم 9سال پیش هم همین اتفاق افتاد سودابه دستم را گرفته بود و گاهی با من شوخی میکرد و میخندید درآن زمان سودابه فقط 17سالش بود اگر او را داشتم هیچ وقت در زندگی احساس تنهایی نمیکردم من بدون سودابه نابود شدم و از درون شکستم در زمانی که با عجز به من نگاه میکرد همان زمانی که اسم من را بلند صدا زد اشک چشمانم را با دست پس میزنم به اطرافم نگاهی می اندازم من وسط دریا چه میکردم؟ اثری از مهتاب نبود آب دهانم را با زحمت قورت میدهم _مهتاب الان وقت خوبی برای شوخی نیست خبری از او نبود با ترس فریاد میزنم _مهتاب..کجایی؟ بی اختیار اشک میریزم _خدایا این قرارمون نبود..قرار نبود من رو تنها بزاری،قرار نبود سرنوشت من هم مثل سودابه بشه با گریه داد میزنم: خدایا کجایی؟حواست هست به من؟همه منو تنها گذاشتن ولی تو من رو تنها نزار اصلا میشنوی صدامو؟ صدای هق هق هایم بلند میشود آب دریا سرد بود و از سرما بدنم شروع به لرزیدن کرد عمق دریا زیاد بود و قدرت موج ها بیشتر از حد تصورم. نمی توانستم خودم را نجات دهم به ناچار خودم را به دریا میسپارم دریایی که یک روز خواهرم را از من گرفت و حال نوبت خودم بود. موج دریا باعث میشود تعادلم را از دست بدهم. تقلا کردن بی فایده بود و دریا از من خیلی قدرتمند تر بود! دیگر همه چیز برای من تمام شد یعنی قرار بود به ملاقات سودابه بروم؟ ناگهان دنیا در برابر چشمانم تاریک میشود *معراج* با صدای بلندی روبه مهتاب میگویم: یعنی چی که گمشده؟ پس تو اونجا چکار میکردی؟ با بغض می گوید: حواسم بهش بود نمی دونم چی شد که.. _که چی؟مهتاب میدونی چکار کردی؟ اون دختر دست ما امانت بود! کلافه موهایم را چنگ میزنم نگاهی به آسمان میاندازم هوا کم کم درحال تاریک شدن بود چه اتفاقی برای سودا افتاده بود؟ یعنی او واقعا غرق شده بود؟ به سمت دریا میدوم این حق او نبوداو هنوز حق زندگی کردن داشت صدای مهتاب مانع دویدنم نمیشود چهره ی سودا هر لحظه از جلوی چشمانم میگذرد با تمام توانم به سمت دریا که انگار وحشی شده بود میدوم *** پیراهنم خیس شده بود با عصبانیت به سمت مهتاب که روی ماسه ها نشسته بود و اشک میریخت قدم برمیدارم _باید بریم با چشمان اشکی در چشمانم زل میزند +کجا؟ _خونه +نه...نه نمی تونیم بدون سودا بریم..اون اینجاست غرق نشده من..مطمئنم داداش تروخدا سودا رو تنها نزاریم چشمانم را میبندم و نفس کلافه ای سر میدهم با صدای گرفته ای می گویم: همه چیز تموم شد مهتاب سودا رفت مهتاب از روی ماسه ها بلند میشود با هق هق می گوید: تقصیر من بود..اگه مجبورش نکرده بودم همراهم بیاد،الان اون زنده بود! بغض به گلویم هجوم می آورد اسم پدرم روی صفحه موبایل خودنمایی میکند به سرعت تماس را وصل میکنم +معراج؟کجایی؟ _سلام بابا هیچی خرید خانما یکم طول کشید داریم میایم +اتفاقی افتاده پسرم؟ _چیزی نیست الان میایم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_17 دریا زیبا بود اما آن چیزی که نشان می داد نبود. شبی را که خواهرم،سو
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 چشمانم تار میبیند دیگر تحمل نداشتم من مقصر مرگ یک انسان بودم. سرگیجه مانع دیدنم میشود، دیگر نمی توانم ماشین را کنترل بکنم. مهتاب با جیغ اسم من را صدا میزند ماشین روبه رو اما با سرعت به سمت ما حرکت میکند بوق متعدد، داد و فریاد ها بی فایده است کار از کار گذشته بود و چشمانم در کسری از ثانیه بسته میشود!! چشمانم را آهسته باز میکنم نور سفیدی با چشمانم برخورد میکند گنگ به اطرافم نگاه میکنم که متوجه حضور پدر و مادرم به همراه خانواده سودا میشوم خودم را کمی جابه جا میکنم که صدای مادرم بلند میشود +تکون نخور _سلام +سلام پسرم بقیه هم جوابم را میدهند چشمانش قرمز شده بود و صدایش کمی بغض داشت _مهتاب کجاست؟ مادرم لبخند بی جانی میزند و پاسخم را میدهد: +نگران نباش حالش خوبه مرخصش کردن الان خونه است. نفس عمیقی میکشم و خداراشکر میکنم که اتفاقی برای او نیفتاده بود. یکی از دستانم به همراه پایم شکسته بود و در گچ بود +معراج با صدای پدرم نگاهم را از مادرم میگیرم _بله؟ +چه اتفاقی افتاد؟سودا کجاست؟ زهرا خانم هول و هراسان به من خیره میشود. سرم را پایین میاندازم نمی توانستم سرم را بالا بیاورم و در چهره ی پدر و مادر سودا نگاه کنم با لکنت می گویم: ما تصادف..کردیم +سودا چی؟چرا همراه شما نبود؟ _سودا خانم.. با مِن و مِن ادامه میدهم _سودا...غرق شد!! حاج محمود میاستد و زهراخانم یاحسینی می گوید و بیهوش میشود. مادرم به سمت زهراخانم میرود و چندبار به صورت او میکوبد و پدرم پرستار را صدا میزند دستم را داخل موهایم میبرم و با حرص چنگ میزنم پدرم با بهت میپرسد: چی میگی معراج یعنی چی؟چی داری میگی؟ هرچه سعی در پنهان کردن بغضم دارم بی فایده است و غم در صدایم موج میزند با صدای خش داری پاسخ پدرم را میدهم _به اصرار مهتاب..رفتیم ساحل سودا با مهتاب بود باهم رفتن داخل دریا اما وقتی از مهتاب پرسیدم هیچ خبری از سودا نداشت حاج محمود رنگ چهره اش سفید میشود شوکه به من نگاه میکند شرمنده سرم را پایین میاندازم به سمتم هجوم میاورد و یقه پیراهنم را محکم میگیرد پدرم سعی در آرام کردنش دارد +من دخترمو به تو سپرده بودم به تو..چرا اینکارو با من کردی؟چراا عصبی بود هرچه میگفت حق من بود. من حتی خودم هم نمی توانستم خودم را ببخشم چه برسد به او! او که عزیزش را به دست من سپرده بود و حالا اینطور شده بود قاتل سودا من بودم نه دریا.. اگر کمی مراقب او بودم این اتفاق نمی افتاد هر لحظه بیشتر از قبل شرمنده میشوم پدرم حاج محمود را از من جدا میکند به مادرم مینگرم. همراه پرستار زهرا خانم را از اتاق بیرون میبرند نمی توانستم حرف بزنم به تنهایی نیاز داشتم من محکوم به قتل یک دختر بی گناه بودم محکوم به قتل دختری که مانند دختربچه ها ذوق کردنش خندیدن هایش و حتی صحبت کردنش زیبا بود او غرق در زندگی شیرینش شده بود و من با دستانم زندگی او را خراب کردم سودا هیچ وقت من را نمی بخشید حاج محمود دستش را روی شانه ی پدرم میگذارد و صدای گریه های مردانه اش در قلبم خراش ایجاد میکند من محکوم به قتل یک انسان بی گناه و اشک های مردانه ی یک پدر بودم پدری که با خبر مرگ دخترش شکست محکوم به شکستن قلب مادری که دخترش را با تمام وجود دوست داشت نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_18 چشمانم تار میبیند دیگر تحمل نداشتم من مقصر مرگ یک انسان بودم. سرگ
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 حاج محمود اتاق را ترک میکند، من و پدرم را تنها میگذارد _بابا من حواسم به هردوشون بود فقط یک لحظه ترکشون کردم اونم.. مانع ادامه صحبتم میشود +بسه..!دیگه چیزی نگو معراج هیچی نمیخوام بشنوم به اطاعت از پدرم سکوت میکنم بعد از چند دقیقه صدای ناله و فریاد مادر سودا در فضای بیمارستان میپیچد مادرم او را به سختی آرام میکند زهرا خانم نگاهی به من میکند و با گریه می گوید: دیدی آقا معراج دیدی پسرم؟سودا هم مثل سودابه تنهامون گذاشت بچم بعد از غرق شدن خواهرش از دریا میترسید با جمله ی زهراخانم زبانم بند آمد یعنی سودا به اجبار به همراه ما آمده بود؟ به چه دلیل؟ می ترسید و وارد دریا شده بود؟ ذهنم درگیر شده بود و سردرد اذیتم میکرد پدرم بعد از انجام کارهای ترخیصم من را به خانه برد . خودش همراه خانواده سودا به دریا رفتند به دنبال یک نشانه از سودا..! چهره ی مهتاب را با نگاهم میکاوم چند زخم کنار چشمانش خودنمایی میکرد. سرش باندپیچی شده بود و به احتمال زیاد شکسته بود +معراج پاسخی نمیدهم +چرا جوابمو نمیدی بغضم را قورت میدهم و نگاهم را از مهتاب میدزدم. +نکنه.. _نکنه چی مهتاب؟ +تو به سودا علاقه داشتی؟ با حرف مهتاب جا میخورم انتظار شنیدن این حرف را نداشتم _بفهم داری چی میگی یه آدم به خاطر اشتباه تو جونشو از دست داد حالا داری در مورد عشق و عاشقی حرف میزنی؟ +مقصرش من نبودم _پس کی بود؟کی غیر از تو اونو اجبار کرد به دریا بره دریایی که از بچگی ازش میترسیده مهتاب شوکه میشود و به وضوح رنگ چهره اش تغییر میکند +تو..تو از کجا میدونی؟ _مادرش گفت ناگهان بغض مهتاب میترکد و با صدای بلند گریه میکند دستش را روی صورتش میگذارد  بریده بریده می گوید: +بهم نگفته بود..فقط میدونستم..خیلی تنها است چه رازهای نهفته ی در زندگی اش داشته چقدر درد و رنج داشته و کسی از حال و خبردار نبوده اگر حرف مهتاب درست بود چه؟اگر من واقعا به سودا علاقمند بودم باید چه میکردم؟ اما خیلی دیر شده بود..سودا دیگر در میان ما نبود او آسمانی شده بودومن را با غمی که داشتم تنها گذاشته بود... تصور اینکه سودا دیگر نبود قلبم را به درد میاورد نمی توانستم باور کنم که او رفته.. من سودا را مانند مهتاب میدیدم هیچ وقت دوست نداشتم اتفاقی برای او بیافتد مهتاب به گوشه ای خیره شده و سکوت کرده. _مهتاب.. با لکنت پاسخ میدهد +ب..بله _خوبی؟ به تکان دادن سرش اکتفا میکند +داداش یعنی از این به بعد کسی نیست که من باهاش شوخی کنم؟یعنی سودا نیست که دیگه باهم بریم خرید؟یعنی واقعا رفت؟اما اون که از من کوچیک تر بود! حقش این نبود من باید میمردم من.. اشکی از گوشه چشمانم سر میخورد و روی دستم میافتد _آروم باش مهتاب سودا با این حرفا برنمیگرده با خودش زمزمه میکند +من مقصرم من..قاتل سودا منم کم کم نگران او میشوم! با پدرم تماس میگیرم که بعد از چند بوق پاسخ میدهد _ سلام بابا کجایی؟ +سلام فعلا بیمارستان _چرا دوباره بیمارستان کسی حالش بد شده؟اتفاقی برای زهرا خانم افتاده؟ +اینجا حال هیچ کس تعریفی نداره اما.. _اما چی بابا؟چی رو از من پنهان میکنی؟ +اومدیم برای شناسایی جنازه ی سودا نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸‌
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_19 حاج محمود اتاق را ترک میکند، من و پدرم را تنها میگذارد _بابا من حو
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 قلبم دیوانه وار به سینه ام میکوبد نمی خواستم باور کنم سودا هنوز زنده بود،او برای من نمرده بود چطور می توانستم چهره ی مظلومش را فراموش کنم دستانم مشت میشود،سرم را پایین میاندازم و صدای پدرم در گوشم میپیچد +معراج..الو..پسرم مهتاب به سمتم می آید مات و مبهوت نگاهش را به من میدوزد _همه چی تموم شد متوجه منظورم میشود روی زمین میافتد و به نقطه ی نامعلومی خیره میشود با دستم موهای سیاهم را چنگ میزنم من چه کردم با آن دختر؟ حس بدی دارم حسی که در وجودم جوانه زده و حالا نمی گذارد چشمانم را ببندم و فارغ از این دنیا سرم را میان دستانم بگیرم با صدای جیغ مهتاب شوکه به او زل میزنم در سر و صورتش میکوبد +سودا رو کشتم تقصیر من بود با گریه می گوید: از دریا می ترسید..من..من مجبورش کردم باهام بیاد داداش سودا واقعا رفت؟آره؟ سکوت میکنم و با بغض به تیله های عسلی چشمانش خیره میشوم سرش را روی زانوهایش قرار میدهد صدای هق هق اش باعث میشود قلبم درد بگیرد. *راوی* حس عجیب و غریبی داشت نمی دانست این حس نامش ترحم بود یا عذاب وجدان برای دخترکی که جانش را به دست او سپرده بود نام این حس را شنیده بود اما تا به حال درکش نکرده بود. شاید چون حس عشق شیرین است اما حس او تلخ بود نمی توانست طوفان درونش را آرام کند پس سرش را پایین انداخت و غرور مردانه اش را کنار گذاشت قطره های اشک یکی پس از دیگری روی گونه هایش جاری میشدند سودا عجیب در دل این مرد جای داشت شاید خودش هم نمی دانست روزی به این سرنوشت دچار خواهد شد سرنوشتی که برای او و سودابه رقم خورده بود چقدر تلخ بود،احساس میکرد برای کسی اهمیت ندارد اما نمی دانست که با رفتن او مردی غرورش را کنار می گذارد و اشک میریزد نمی دانست که بعد از او چه اتفاقاتی در انتظار معراج بود. مرد به راحتی کمرش خم نمیشد اما معراج کمرش شکست.نشکست؟ بعد از سودا حتی مهتاب هم مانند قبل نشد خودش را مقصر مرگ سودا می دانست شاید چون سودا تنها بود کسی را نداشت تا حمایتش کند و صادقانه دوستش داشته باشد سودا از تنهایی بیزار بود،حالا خودش نبود تا ببیند کسی را دارد که عاشقانه او را دوست دارد موبایل اش که زنگ خورد هراسان پاسخ داد صدای پدر را که شنید نفس در سینه اش حبس شد فقط پدرش می توانست آشفته حالی او را بهتر کند منتظر جواب پدرش بود می ترسید می ترسید از اینکه پدرش او را نا امید کند صدای نفس های پدرش او را بیشتر از قبل مضطرب میکرد هنوز امید داشت افکار منفی را دور کرد و به پدرش گوش سپرد با دقت گوش میکرد..با چیزی که شنید مانند برق زده ها فریاد زد مهتاب از جا پرید و گنگ نگاهش کرد هنوز هم صورتش خیس از اشک هایی بود که به آنها مجال باریدن داده بود بی اختیار لبخندی روی لبان معراج نقش بست مهتاب سوالی نگاهش را برادرش دوخت که فراموش کرده بود ماجرا را برای او بگوید تا به حال معراج را اینگونه ندیده بود چه خبر شده بود که معراج سودا را فراموش کرده بود و حال ذوق عجیبی در چهره اش نمایان شده بود عصبی شد صبرش تمام شده بود مقابل برادرش ایستاد و نفسش را با حرص بیرون فرستاد +فکر نمیکردم انقدر نامرد باشی معراج بهت زده نگاهش کرد +به همین زودی سودا رو از یاد بردی؟ چی شده که اینطوری کبکت خروس میخونه؟ نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
•| هرچھ جان اسٺ بھ قربانِ اَباعَبدِاللّه 🩵|• @Hanifa38
اگه دنیا به کامم بود الان شاید حرم بودم.. @Hanifa38
حضرت‌ماه-! خداتورابه‌زمین‌هدیه‌داد ... تامحافظ‌‌لبخندبچه‌های‌زهراباشی🫀:> - تولدت‌مبارک‌قمربنی‌هاشم💛. @Hanifa38