eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی، پیشنهادی بود درخدمتم.. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_19 حاج محمود اتاق را ترک میکند، من و پدرم را تنها میگذارد _بابا من حو
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 قلبم دیوانه وار به سینه ام میکوبد نمی خواستم باور کنم سودا هنوز زنده بود،او برای من نمرده بود چطور می توانستم چهره ی مظلومش را فراموش کنم دستانم مشت میشود،سرم را پایین میاندازم و صدای پدرم در گوشم میپیچد +معراج..الو..پسرم مهتاب به سمتم می آید مات و مبهوت نگاهش را به من میدوزد _همه چی تموم شد متوجه منظورم میشود روی زمین میافتد و به نقطه ی نامعلومی خیره میشود با دستم موهای سیاهم را چنگ میزنم من چه کردم با آن دختر؟ حس بدی دارم حسی که در وجودم جوانه زده و حالا نمی گذارد چشمانم را ببندم و فارغ از این دنیا سرم را میان دستانم بگیرم با صدای جیغ مهتاب شوکه به او زل میزنم در سر و صورتش میکوبد +سودا رو کشتم تقصیر من بود با گریه می گوید: از دریا می ترسید..من..من مجبورش کردم باهام بیاد داداش سودا واقعا رفت؟آره؟ سکوت میکنم و با بغض به تیله های عسلی چشمانش خیره میشوم سرش را روی زانوهایش قرار میدهد صدای هق هق اش باعث میشود قلبم درد بگیرد. *راوی* حس عجیب و غریبی داشت نمی دانست این حس نامش ترحم بود یا عذاب وجدان برای دخترکی که جانش را به دست او سپرده بود نام این حس را شنیده بود اما تا به حال درکش نکرده بود. شاید چون حس عشق شیرین است اما حس او تلخ بود نمی توانست طوفان درونش را آرام کند پس سرش را پایین انداخت و غرور مردانه اش را کنار گذاشت قطره های اشک یکی پس از دیگری روی گونه هایش جاری میشدند سودا عجیب در دل این مرد جای داشت شاید خودش هم نمی دانست روزی به این سرنوشت دچار خواهد شد سرنوشتی که برای او و سودابه رقم خورده بود چقدر تلخ بود،احساس میکرد برای کسی اهمیت ندارد اما نمی دانست که با رفتن او مردی غرورش را کنار می گذارد و اشک میریزد نمی دانست که بعد از او چه اتفاقاتی در انتظار معراج بود. مرد به راحتی کمرش خم نمیشد اما معراج کمرش شکست.نشکست؟ بعد از سودا حتی مهتاب هم مانند قبل نشد خودش را مقصر مرگ سودا می دانست شاید چون سودا تنها بود کسی را نداشت تا حمایتش کند و صادقانه دوستش داشته باشد سودا از تنهایی بیزار بود،حالا خودش نبود تا ببیند کسی را دارد که عاشقانه او را دوست دارد موبایل اش که زنگ خورد هراسان پاسخ داد صدای پدر را که شنید نفس در سینه اش حبس شد فقط پدرش می توانست آشفته حالی او را بهتر کند منتظر جواب پدرش بود می ترسید می ترسید از اینکه پدرش او را نا امید کند صدای نفس های پدرش او را بیشتر از قبل مضطرب میکرد هنوز امید داشت افکار منفی را دور کرد و به پدرش گوش سپرد با دقت گوش میکرد..با چیزی که شنید مانند برق زده ها فریاد زد مهتاب از جا پرید و گنگ نگاهش کرد هنوز هم صورتش خیس از اشک هایی بود که به آنها مجال باریدن داده بود بی اختیار لبخندی روی لبان معراج نقش بست مهتاب سوالی نگاهش را برادرش دوخت که فراموش کرده بود ماجرا را برای او بگوید تا به حال معراج را اینگونه ندیده بود چه خبر شده بود که معراج سودا را فراموش کرده بود و حال ذوق عجیبی در چهره اش نمایان شده بود عصبی شد صبرش تمام شده بود مقابل برادرش ایستاد و نفسش را با حرص بیرون فرستاد +فکر نمیکردم انقدر نامرد باشی معراج بهت زده نگاهش کرد +به همین زودی سودا رو از یاد بردی؟ چی شده که اینطوری کبکت خروس میخونه؟ نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
•| هرچھ جان اسٺ بھ قربانِ اَباعَبدِاللّه 🩵|• @Hanifa38
اگه دنیا به کامم بود الان شاید حرم بودم.. @Hanifa38
حضرت‌ماه-! خداتورابه‌زمین‌هدیه‌داد ... تامحافظ‌‌لبخندبچه‌های‌زهراباشی🫀:> - تولدت‌مبارک‌قمربنی‌هاشم💛. @Hanifa38
301.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما بر علی و آل علی حساسیم... ما ریزه خور سفره ی خیرالناسیم؛ این فخر بود تا به جزا ما را بس،ما سائل بیت الشرف عباسیم!🌙 @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_20 قلبم دیوانه وار به سینه ام میکوبد نمی خواستم باور کنم سودا هنوز زن
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 *معراج* گنگ به مهتاب چشم دوخته بودم نمی فهمیدم درباره ی چه سخن می گفت و موضوع چه بود که اینطور بهم ریخته بود! ناگهان با صدای نسبتا بلندی روبه مهتاب می گویم: سودا زنده است مهتاب ناباورانه به چهره ی من مینگرد دهانش باز و بسته میشود اما چیزی نمی گوید انگشتش اشاره اش که به سمت من گرفته شده بود کم کم پایین می آید +چی؟داداش چی گفتی الان؟ _سودا نمرده +از کجا میدونی؟ _جنازه برای سودا نبوده. مهتاب دستانش را جلوی دهانش میگذارد تا از خوشحالی فریاد نزند اما بعد از چند لحظه لبخند روی لبانش میماستد +اگه جنازه اش تو دریا باشه چی؟ نگاهش رنگ غم میگیرد و خوشحالی چند دقیقه پیش را از یاد میبرد! دستانم را در هم گره میزنم _نمی دونم +پس این دلیلی برای زنده بودن سودا نیست داریم خودمون رو گول میزنیم سودا مرده برادر من!! عصبی میشوم رگ گردنم باد کرده و رنگ صورتم به سرخی میزند دستان مشت شده ام را از مهتاب پنهان میکنم تا متوجه نقطه ضعف تنها برادرش نشود _نه،زنده است +مرده اون مر.. قبل از اینکه فرصت کامل کردن جمله اش را پیدا بکند فریاد میزنم _میگم زنده است مهتاب.چرا نمیفهمی هآن؟ مات و مبهوت به تیله های چشمانم که هم رنگ چشمان خودش است خیره میشود +ببخشید بغض میکند و سرش را پایین میاندازد با لحنی که پشیمانی در آن موج میزد می گویم: دست خودم نبود یه لحظه عصبی شدم مهتاب شرمنده +عیب نداره درکت میکنم جمله ی عجیب مهتاب من را غرق در فکر میکند من را درک میکند اما کدام حسم را درک میکرد؟ عذاب وجدان؟ترحم؟یاعشق؟ _هیچ وقت نمی تونی درکم کنی +چرا؟ _هیچی. مهتاب با نگاه موشکافانه در چشمانم زل میزند +خیلی عجیب و غریب شدی داداش چیزی شده؟ _چیزی نیست +پس چرا احساس میکنم فرق کردی خودم را در دلم لعنت میکنم یعنی حرکاتم انقدر ضایع بوده که مهتاب متوجه غیرطبیعی بودن حالم شده؟ _من فرق نکردم فقط اوضاع تغییر کرده مهتاب سکوت میکند و لبخند روی لبش کمی من را میترساند او متوجه حال من شده بود؟ دستی به صورتم میکشم نمی خواهم درمورد دختری فکر کنم آن هم دختری که هنوز وضعیتش نامعلوم بود لبخند تلخی روی لبانم نقش میبندد نفسم را با حرص بیرون میفرستم باید کاری میکردم نباید میگذاشتم سرنوشت سودا اینطور رقم بخورد باز هم افکارم بودند که به مغزم هجوم آوردند افکاری که در جنگ با قلبم بودند! سودا در قلب من زنده بود اما هیچکس امیدی به زنده بودن او نداشت همه ناامید بودند و کسی باور نداشت که سودا در دریا غرق نشده و هنوز نفس میکشد هیچ وقت گمان نمیکردم با فکر کردن به سودا ضربان قلبم بی اختیار بالابرود اصلا به این فکر نکرده بودم که من روزی عاشق یک دخترک معصوم و تنها بشوم دختری که عجیب در دلم جای داشت یعنی میتوانستم دوباره او را ببینم؟ *سودا* چشمانم را باز میکنم با سردی هوا کمی به خودم میپیچم، من کجا بودم؟ نگاهی به اطرافم میاندازم با دیدن دریا تمام اتفاقات به سرعت از جلوی چشمانم عبور میکند من زنده بودم باور اینکه من غرق نشده بودم سخت بود.. من چطور نجات پیدا کرده بودم؟ مهتاب و معراج کجا بودند؟یعنی حتی متوجه نبودن من نشده بودند؟ بغض گلویم را چنگ میزند. هوا تاریک شده بود و صداهای ترسناکی که به گوش میرسید چندان خوشایند نبود اشک چشمانم را با دست پس میزنم لباس هایم خیس بود دستانم را مانند حصار دور خودم میپیچم و از روی ماسه ها بلند میشوم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸