حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_20 قلبم دیوانه وار به سینه ام میکوبد نمی خواستم باور کنم سودا هنوز زن
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_21
*معراج*
گنگ به مهتاب چشم دوخته بودم نمی فهمیدم درباره ی چه سخن می گفت و موضوع چه بود که اینطور بهم ریخته بود!
ناگهان با صدای نسبتا بلندی روبه مهتاب می گویم:
سودا زنده است
مهتاب ناباورانه به چهره ی من مینگرد
دهانش باز و بسته میشود اما چیزی نمی گوید
انگشتش اشاره اش که به سمت من گرفته شده بود کم کم پایین می آید
+چی؟داداش چی گفتی الان؟
_سودا نمرده
+از کجا میدونی؟
_جنازه برای سودا نبوده.
مهتاب دستانش را جلوی دهانش میگذارد تا از خوشحالی فریاد نزند اما بعد از چند لحظه لبخند روی لبانش میماستد
+اگه جنازه اش تو دریا باشه چی؟
نگاهش رنگ غم میگیرد و خوشحالی چند دقیقه پیش را از یاد میبرد!
دستانم را در هم گره میزنم
_نمی دونم
+پس این دلیلی برای زنده بودن سودا نیست
داریم خودمون رو گول میزنیم
سودا مرده برادر من!!
عصبی میشوم رگ گردنم باد کرده و رنگ صورتم به سرخی میزند
دستان مشت شده ام را از مهتاب پنهان میکنم تا متوجه نقطه ضعف تنها برادرش نشود
_نه،زنده است
+مرده اون مر..
قبل از اینکه فرصت کامل کردن جمله اش را پیدا بکند فریاد میزنم
_میگم زنده است مهتاب.چرا نمیفهمی هآن؟
مات و مبهوت به تیله های چشمانم که هم رنگ چشمان خودش است خیره میشود
+ببخشید
بغض میکند و سرش را پایین میاندازد
با لحنی که پشیمانی در آن موج میزد می گویم:
دست خودم نبود یه لحظه عصبی شدم مهتاب شرمنده
+عیب نداره درکت میکنم
جمله ی عجیب مهتاب من را غرق در فکر میکند
من را درک میکند اما کدام حسم را درک میکرد؟
عذاب وجدان؟ترحم؟یاعشق؟
_هیچ وقت نمی تونی درکم کنی
+چرا؟
_هیچی.
مهتاب با نگاه موشکافانه در چشمانم زل میزند
+خیلی عجیب و غریب شدی داداش
چیزی شده؟
_چیزی نیست
+پس چرا احساس میکنم فرق کردی
خودم را در دلم لعنت میکنم یعنی حرکاتم انقدر ضایع بوده که مهتاب متوجه غیرطبیعی بودن حالم شده؟
_من فرق نکردم فقط اوضاع تغییر کرده
مهتاب سکوت میکند و لبخند روی لبش کمی من را میترساند او متوجه حال من شده بود؟
دستی به صورتم میکشم نمی خواهم درمورد دختری فکر کنم آن هم دختری که هنوز وضعیتش نامعلوم بود
لبخند تلخی روی لبانم نقش میبندد
نفسم را با حرص بیرون میفرستم باید کاری میکردم
نباید میگذاشتم سرنوشت سودا اینطور رقم بخورد
باز هم افکارم بودند که به مغزم هجوم آوردند
افکاری که در جنگ با قلبم بودند!
سودا در قلب من زنده بود اما هیچکس امیدی به زنده بودن او نداشت
همه ناامید بودند و کسی باور نداشت که سودا در دریا غرق نشده و هنوز نفس میکشد
هیچ وقت گمان نمیکردم با فکر کردن به سودا ضربان قلبم بی اختیار بالابرود
اصلا به این فکر نکرده بودم که من روزی عاشق یک دخترک معصوم و تنها بشوم
دختری که عجیب در دلم جای داشت
یعنی میتوانستم دوباره او را ببینم؟
*سودا*
چشمانم را باز میکنم با سردی هوا کمی به خودم میپیچم، من کجا بودم؟
نگاهی به اطرافم میاندازم با دیدن دریا تمام اتفاقات به سرعت از جلوی چشمانم عبور میکند
من زنده بودم باور اینکه من غرق نشده بودم سخت بود..
من چطور نجات پیدا کرده بودم؟
مهتاب و معراج کجا بودند؟یعنی حتی متوجه نبودن من نشده بودند؟
بغض گلویم را چنگ میزند.
هوا تاریک شده بود و صداهای ترسناکی که به گوش میرسید چندان خوشایند نبود
اشک چشمانم را با دست پس میزنم
لباس هایم خیس بود دستانم را مانند حصار دور خودم میپیچم و از روی ماسه ها بلند میشوم
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_21 *معراج* گنگ به مهتاب چشم دوخته بودم نمی فهمیدم درباره ی چه سخن می
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_22
با عجله قدم های بزرگ و پی در پی برمی دارم از تاریکی نمی ترسیدم اما از تنهایی ترس داشتم
تند تند میدوم به طوری که دریا از دیدم محو میشود
نفس عمیقی سر میدهم و گوشه ای میاستم
کیفم در ماشین معراج بود و حالا خبری از موبایلم نبود که بتوانم با کسی تماس بگیرم.
اما چطور میتوانستم در این هوای سرد کنار خیابان دوام بیاورم؟
حتی آدرس ویلای پدر معراج را همنمی دانستم
به آسمان خیره میشوم
ستاره ها آسمان را مملو از زیبایی کرده بودند
به ماه مینگرم گویی به من چشمک میزند
از تصور خودم خنده ام میگیرد
دیگر ماندن در این هوای سرد قابل تحمل نبود
دستانم یخ زده بود و به سختی میتوانم دستانم را تکان بدهم
چند قدم برمی دارم که صدای مردانه ای توجهم را جلب میکند به دنبال صدا میگردم که مردی گندم گونه با چشم های سیاه رنگی که در تاریکی برق میزد را میبینم
هین بلندی میکشم
+نترسید خانم! من که کاری باهات ندارم
دیگر نمی توانستم این شرایط را تحمل بکنم خسته بودم..
من از نظر پدر و مادرم مرده بودم چقدر دردناک است که هنوز زنده ام کاش مرده بودم و به این دنیا باز نمیگشتم
دنیایی پر از بی رحمی دنیایی که جان یک انسان برای کسی مهم نیست دنیایی که به منفرصت دوباره ای برای زندگی کردن داده
اما من این دنیا را نمی خواستم!
با صدای مرد رشته افکارم پاره میشود
+فرار کردی؟
سرم را به نشانه منفی تکان میدهم
احساس میکردم که او حرفم را باور نکرده که اینطور غرق در فکر بود
+گمشدی؟
_ب..بله
+آدرسی چیزی از خانوادت نداری؟
_نه
+آخه چطور تو آدرس خونتون رو نداری؟
بریده بریده می گویم
_خونه ی ما اینجا نیست مسافریم.
دستی به ته ریشش میکشد و می گوید:
بیا بریم خونه ی ما
چه میگفت این مرد؟من برای چه باید به او اعتماد میکردم؟
_من..نمی تونم
گویا متوجه افکارم شده که بلافاصله می گوید"
+نگران نباشید خونه تنها نیستم، خانوادمم هستن
در شرایط سختی گیر افتاده بودم و چاره ای جز قبول کردن پیشنهاد مرد را نداشتم
_شما آقای؟
+حسینی هستم،محمد حسینی.
_آقای حسینی شما جلوتر برید منم..پشت سرتون میام!
سری تکان میدهد با اجازه ای می گوید و به راه میافتد.
به دنبالش حرکت میکنم هر قدمی که برمیدارم ضربان قلبم از استرس چند برابر میشود ، دستانم بی اختیار میلرزد
محمد که متوجه رفتار غیرعادی من شده بود میاستد و برای چندلحظه نگاهم در نگاه او قفل میشود.
رنگ صورتش به سرخی میزند و دستانش کم کم مشت میشود
+من شما رو مجبور کردم همراهم بیاید خانم محترم؟
از سوال ناگهانی اش جا میخورم که برای بار دوم سؤالش را تکرار میکند
_خب، نه..
+پس چرا انقدر می ترسید؟مگه من هیولاام؟
لبم را میگزم و سرم را تا حد امکان پایین میاندازم
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_22 با عجله قدم های بزرگ و پی در پی برمی دارم از تاریکی نمی ترسیدم اما
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_23
عرق شرم روی پیشانی ام نشسته و گونه هایم از خجالت رنگ انار گرفته است
با مِن و مِن می گویم:
_من منظور بدی نداشتم باور کنید..
میان حرفم میپرد
+اگه به من اعتماد ندارید میتونید بهم بگید تا از همین جا باهاتون خداحافظی کنم و برم دنبال کار خودم
بلند و ناگهانی می گویم:
نه خواهش میکنم من و تنها نزارید آقا.
انتظار خواهش و التماس من را نداشت که از لحنم متعجب سرش را بالا آورد و بعد فوری نگاهش را از من به زمین دوخت!
_میام باهاتون.
بعد از چند دقیقه سکوت شروع به حرکت میکند
سعی میکنم استرس ام را کنترل کنم تا او را ناراحت نکنم
محمد خیلی عجیب به نظر میرسید؛
خیلی زود عصبی میشد به یاد معراج میافتم
اما او کاملا برعکس محمد بود!
در هر مواقعی خونسرد بود و حتی عصبی نمیشد
آه پر دردی میکشم و نگاهم را به زمین میدوزم با سرفه ی کوتاه من،محمد برمیگردد
+شما حالتون خوبه؟
_بله چیزی..نیست
دروغ میگویم حالم بد است چنانچه اگر او نبود روی زمین میافتادم وچشمانم را میبستم من دیگر طاقت و تحمل این زندگی را نداشتم
پاهایم سست شده واحساس میکنم برعکس چند دقیقه پیش تمام بدنم از شدت داغ بودن آتش گرفته است.
با هر زحمتی که بود خودم را به درخانه ایی که محمد می گفت میرسانم
+همین جا است فقط یه لحظه صبر کنید من به خانوادم اطلاع بدم برمیگردم
_باشه،ممنون
محمد وارد خانه میشود و من جلوی در منتظر او میاستم.
نگاهم را به آسمان میدوزم یعنی معراج اکنون به چه فکر میکرد؟
در سرش چه میگذشت؟
اصلا به من چطور فکر میکرد؟مرا از یاد نبرده بود؟
با صدای محمد هول میشوم
_بله؟
+گفتم بفرمایید داخل
_آهان باشه
با وضعیتی که داشتم خجالت میکشیدم برای اولین بار با کسانی که نمیشناختم ملاقات کنم
نفسم را با حرص بیرون میفرستم و با بسم الله
وارد خانه میشوم
از حیاط نسبتا بزرگ و دلنشین خانه عبور میکنم محمد جلوی در میاستد و با دستانش اشاره میکند که به داخل خانه بروم
کفش های خیسم را مقابل در میگذارم و سربه زیر وارد خانه میشوم!
سرم را بالا میآورم در نگاه اول دختری سفید پوست با چشمانی قهوه ای رنگ میبینم که با لبخند به من خیره شده
_سلام
پاسخم را با مهربانی میدهد
+من فاطمه امم زنداداش محمد از آشنایی باهاتون خوشبختم
_خیلی ممنونم
+اسم شما چیه؟
قبل از اینکه پاسخی بدهم زنی که به نظر 50یا55ساله بود به سمتم می آید
نگاهی به سرتاپای من میاندازد و با برق خاصی که در چشمانش میبینم لب میزند
+ماشاالله چقدر خوشگلی دخترم
فاطمه روبه همان زن میکند و می گوید:
وای مادرجون نکنه نو که بیاد به بازار یه وقت کهنه بشه دل آزاراا از الان بگم من با کهنه بودن کنار نمیام
زن با لبخند محوی جواب میدهد
+نه عزیزم این حرفا چیه.
شرمنده یادم رفت خودم رو معرفی کنم من معصومه ام مادر محمد.
پس او مادر محمد بود چه زن خونگرم و مهربانی بود برعکس پسرش!
_منم..سودام
مردی که به محمد شباهت زیادی داشت با اشاره به محمد چیزی می گوید که متوجه نمیشوم
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
874.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک روز پس از برادر آمد
میخواست نشان دهد ادب را ؛
#استوری
#امیرطلاجوران
#میلادحضرتاباالفضل
@Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
یک روز پس از برادر آمد میخواست نشان دهد ادب را ؛ #استوری #امیرطلاجوران #میلادحضرتاباالفضل @Hani
دُردانهی حسین ع!
چَشمت روشَن..عَمویت پا به این جَهان گذاشت✨🤍
@Hanifa38