eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی، پیشنهادی بود درخدمتم.. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
「﷽ 」
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من‌کمتراز‌آنم‌که‌به‌پای‌تو‌بیوفتم عالم‌‌شده‌سجاده‌و‌افتاده‌به‌پایت✨! @Hanifa38
قلبت که بزرگ باشه خدا بزرگت میکنه مطمئن باش... @Hanifa38
864.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌‌‌ میراث‌ دارِ نهضتِ‌ خونین‌ کربلا سجّادِ اهل‌ بیتِ‌ مُحمّد خُوش‌آمدی✨🌿! @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
‌‌‌ میراث‌ دارِ نهضتِ‌ خونین‌ کربلا سجّادِ اهل‌ بیتِ‌ مُحمّد خُوش‌آمدی✨🌿! #استوری @Hanifa38
شادمان‌گشته‌حسین‌بن‌علی‌ازدیدنش ؛ دل‌بَرَدازمادر ِخودلحظه‌ی‌خندیدنش((:🤍🥲 @Hanifa38
هدایت شده از محبین
حمایتشون کنیدرفقا یه کانال دلی و فوق العاده مرجع دانلود استوری های ولادت و شهادت @Hanifa38
دلگرم کننده ترین حقیقت تاریخ؛ خدا حواسش به قلبت هست... @Hanifa38
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+مولای‌من! باصورت‌به‌زمین‌خورده‌ام؛ برلغزشِ‌گام‌هایم‌رحم‌کن... @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_26 دیگر نمی خواستم با فکر کردن به حلما زندگی خودم را بهم بریزم چشمانم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 مهتاب از داخل اتاقش بیرون میاید زیر چشمانش گود افتاده و صورتش کمی لاغر شده با بغض می گوید: چرا امیدوارشون میکنی داداش؟چرا نمیخوای باور کنی که سودا برای همیشه رفته یه هفته است که با این وضعیتت(به دست و پای شکسته ام اشاره میکند) داری تمام تلاشتو میکنی تا پیداش کنی اما چیشد؟هیچ نتیجه ای حاصل نشد جز اینکه ما داریم خودمون رو گول میزنیم. معراج تموم شد تو دیر متوجه احساساتت شدی با صدای نسبتا بلندی روبه مهتاب میکنم و می گویم: بسه تمومش کن این مسخره بازی رو من باور ندارم به مردنش چرا تلاش میکنی تا بهم بفهمونی اون زنده نیست هان؟ خیلی خوشحالی از اینکه زندگی اون دختر بیچاره رو نابود کردی؟ من به همتون ثابت میکنم،ثابت میکنم که سودا زنده است انگشت اشاره ی دست سالمم را به طرف مهتاب میگیرم و تهدید وار می گویم: و تو مهتاب از حرفت پشیمونت میکنم پدرم عصبی میشود و با تشر می گوید؛ معراج ساکت شو خجالت بکش به جای اینکه با خواهرت جر و بحث کنی به فکر یه راه حل باش _چه راه حلی آخه باباجان؟ من دیگه چکار باید میکردم که نکردم؟ روبه آقا محمود و زهرا خانم میگویم: شما بگید من دنبال دخترتون نگشتم؟ تموم شهر رو زیر و رو کردم از کلانتری گرفته تا.. نمی توانستم ادامه دهم.میگفتم پزشک قانونی؟ حرفم را میخورم و نگاهم را به گل های قالی میدوزم پدرم نگاه مهربانش را به چشمان من میدوزد +من درکت میکنم که زیر چه فشاری هستی اما قرار نیست که تاوانشو خواهرت پس بده سرم را تکان میدهم مهتاب شرمنده نگاهم میکند و بی توجه به او روی مبل مینشینم سرم درد میکرد از صبح هرچه قرص مسکن میخوردم فایده نداشت و بدجور من را اذیت میکرد سرم را با یک دستم میگیرم و چشمانم را میبندم کلافه زمزمه میکنم: پیدات میکنم سودا،هرجا که باشی فکری به سرم میزند که عصایم را برمیدارم و بلند میشوم مادرم میپرسد +معراج کجا میری؟وایسا _زود برمیگردم از خانه خارج میشوم، کنار خیابان منتظر ماشین میاستم‌. بعد از چند دقیقه سوار ماشین میشوم راننده سکوت را میشکند +آقا کجا برم؟ _برید دریا سری تکان میدهد و به سمت دریا حرکت میکند همان جایی بود که سودا را گم کرده بودم کرایه ماشین را حساب میکنم و با عجله به سمت ساحل میروم نگاهم را به دریا میدوزم از دریا نفرت داشتم او راحت میتوانست جان انسان ها را بگیرد و بی رحم باشد اتفاقات را  در ذهنم مرور میکنم لبخند تلخی میزنم با صدای آشنایی برمیگردم باور نکردنی بود،خودش بود دستانم از هیجان میلرزد و زبانم بند آمده او زنده بود سودا کنار یک زن و مرد ایستاده بود و به دریا خیره شده بود گاهی صحبت میکرد و گاهی هم لبخند میزد به چهره اش زل میزنم مانند همیشه غم بزرگی در چشمانش دیده میشد ناگهان نگاهش در نگاه من گره میخورد فکم قفل میشود نمی توانم نگاهم را از او بگیرم ناباورانه به من چشم دوخته و زیرلب چیزی زمزمه میکند که متوجه نمیشوم بی اختیار به سمت او کشیده میشوم چهره اش واضح تر میشود نگرانی در چشمانش به وضوح دیده میشد قدم هایم را تندتر میکنم،سودا چند قدم به عقب برمیگردد با ترس می گوید: خواهش میکنم نیا..برو _چی داری میگی؟صبر کن سودا +دنبال من نیا میدوم انقدر که به نفس نفس میافتم مردی که تا چند دقیقه قبل کنار سودا ایستاده بود به سمتم می آید و یقه ام را محکم میگیرد +به چه حقی دنبالش راه افتادی عوضی؟ _فکر نمیکنم به شما مربوط باشه آقای به ظاهر محترم +کثا**فت محکم به سینه اش میکوبم و یقه پیراهنم را از دستان او آزاد میکنم قبل از اینکه درگیری میان من و او شدید شود سودا مانع میشود و با صدای ضعیفی می گوید: نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸