9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق جهانی ، توقلبمضربانی 🫀 ؛
#شب_جمعه
#حسینستوده
#استوری
@Hanifa38
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گریم اثر نمیکنه 💔.
#شب_جمعه
#حسین_ستوده
#استوری
@Hanifa38
4_5805656131799881410.mp3
زمان:
حجم:
7.1M
میخوام برگردم حسین کو بغلت🫂❤️🩹.
#شب_جمعه
#حسین_ستوده
@Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
و رجائی کربلاء..... #استوری #شبجمعه @Hanifa38
شبجمعهاست،هوایتنکنممیمیرم💔! ..
@Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_15 این مرد با تمام مردهایی که من دیده بودم فرق میکرد هرگز نمی توانستم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_16
محکم روی دستش میکوبد
+عه عه!! تو روز روشن دورغ تحویل من میدی؟
مات و مبهوت به او خیره میشوم
_درمورد چی صحبت میکنی؟
موبایلش را از داخل کیفش بیرون میاورد
و روبه روی من میگیرد
به صفحه موبایل نگاه میکنم
پیام ها را میخوانم چشمانم گشاد میشود من این پیام ها را داده بودم؟
_من این پیام ها رو ندادم
+پس کار کی بوده؟نکنه گوشی ات رو دزدیدن؟
_پس چطور الان بهت زنگ زدم باهوش
با آمدن سودا حرف ما نصفه میماند
+سلام
پاسخ سلامش را میدهم
نگاهم به او میافتد
چقدر خوشحال بود
لبخند روی لبانش کنار نمیرفت.
مهتاب خطاب به سودا می گوید:
چه عجب اومدی خانم
+ببخشید تا لباسی که میخواستمو پیدا کردم دیر شد.
مهتاب می گوید:
شوخی کردم سودا جان مبارکت باشه
با لبخند پاسخ میدهد
+ممنون
_خب دیگه خریدی نمونده؟
مهتاب اخم ساختگی میکند
+برو خودتو مسخره کن آقا معراج
لبخند میزنم و ماشین را روشن میکنم نگاهم به سودا میافتد به لباس هایی که خریده بود زل زده بود و چیزی نمیگفت
این دختر واقعا همانند بچه ها بود
از بعضی حرکات و رفتار این دختر خنده ام می گرفت.
*سودا*
اصلا حواسم به موقعیتی که داشتم نبود تمام مدت به لباس هایی که خریده بودم نگاه میکردم
لبخند از روی لبانم کنار نمی رفت!
متوجه نگاه های مهتاب و معراج میشوم اما هیچ اهمیتی نمیدهم
با صدای زنگ موبایلم توجهم جلب میشود
شماره ناشناس بود
تماس را رد میکنم اما بی فایده بود در موقعیت بدی گیر افتاده بودم
تماس را وصل میکنم
با تردید لب میزنم:
_الو
+به به سودا خانم
صدای آرشام بود شوکه شده بودم و نمی توانستم حرفی بزنم.
آهسته می گویم:
چرا دست از سرم بر نمیداری؟
+چون دوست دارم نمیخوای بفهمی؟
_من تو رو دوست ندارم
صدای خنده اش حالم را بهم میزند
+مهم نیست
_خیلی عوضی..
تماس را قطع میکنم متوجه نگاه سوالی مهتاب میشوم اما معراج بی هیچ حرفی مانند همیشه به روبه رویش خیره شده
چقدر بی احساس بود بعضی اوقات از رفتار های معراج کفری میشدم
واکنشی نشان نمی داد واین من را عصبی میکرد
_مزاحم بود
مهتاب یک تای ابرویش را بالا میبرد
+مزاحم؟
سر تکان میدهم
_این روزا مزاحم زیاده.
+اگر اذیتت میکنه بگو داداشم شاید بتونه حلش کنه
پوزخند میزنم معراج؟معراجی که اصلا برایش فرقی نمیکرد من مرده باشم یا زنده حالا مشکل من را حل کند؟
_نه نمیخواد خودم میتونم حلش کنم!
+باشه فقط هروقت کمکی خواستی در خدمتم
_ممنون
بعد از چند دقیقه حرکت ماشین متوقف میشود به اطرافم نگاه میکنم
نمی دانستم کجا بودیم فقط به دنبال مهتاب و معراج حرکت کردم
زبانم بند آمده و عرق سردی روی پیشانی ام نشسته..
به دریا خیره شده بودم
من میترسیدم از دریایی که به ظاهر آرام بود
به دریا که یک روز خواهرم را بلعیده بود
دستانم میلرزید با لکنت می گویم:
چرا..اومد..یم ای.ن..جا؟
مهتاب پاسخم را میدهد:
از داداش خواهش کردم تا بیارتمون اینجا میخواستم دریا رو نشونت بدم
جمله ی ترسناکی بود البته فقط برای من
دریا را خوب میشناختم بی رحم بود
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_16 محکم روی دستش میکوبد +عه عه!! تو روز روشن دورغ تحویل من میدی؟ مات
پارت 16 که یادم رفته بود بگذارم
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_32 چند روسری با طرح و رنگ متفاوت را امتحان میکنم که بالاخره روسری آبی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_33
اما یک چیز را مطمئنم معراج کسی را همانند من دوست ندارد،باید او را فراموش میکردم به هرقیمتی،حتی به قیمت نابود شدنم
انقدر ذهنم درگیر بود که نتوانستم از او بپرسم که خانواده هایمان کجا رفته اند.
عاشقی است دیگر نمی گذارد عقلت تصمیم بگیرد در قانون عاشقی
الویت با معشوقه است
آه دردناکی میکشم،معراج قلب داشت؟یا قلبش همانند سنگ،سخت و محکم و نفوذ ناپذیر بود؟
در تمام مدتی که درکنار محمد و خانواده اش بودم سعی کردم تا معراج را از قلبم،ذهنم،فکرم بیرون کنم
اما بی فایده بود.
اصلا من به چه دلیل به او علاقه مند بودم؟
رفتار سردش؟یا اینکه قلب آهنینش؟
به خودم نهیب میزنم دیگر نباید به او فکر میکردم
به سمت آشپزخانه حرکت میکنم
باید فکری به حال ناهار امروز میکردم،اما مگر به جز درست کردن نیمرو،تخم مرغ آبپز و املت چیز دیگری هم بلد بودم؟
من برای سفارش غذا پولی هم نداشتم
به معنی واقعی در یک موقعیت افتضاح گیر افتاده ام.
پوفی میکشم با جرقه ای که در ذهنم میخورد لبخندی میزنم
کمک گرفتن از معراج کار احمقانه ای به نظر میرسید اما چاره ی دیگری ندارم.
ضربان قلبم بالا میرود با زحمت خودم را به اتاق او میرسانم
جلوی در میاستم و چند تقه به در قهوه ای رنگ اتاقش میزنم
نمی دانم چقدر میگذرد که با ظاهر شدن معراج در چهارچوب در به خودم می آیم
_سلام خوبین،سلامتین؟
درواقع داشتم چرت و پرت میگفتم
همانطور که نگاهش به زمین است پاسخم را میدهد:
الحمدالله،امرتون؟
برای اینکه بیشتر از این خودم را ضایع نکنم می گویم:
راستش من.. به کمکتون احتیاج دارم.
+ان شاالله که خیره
_بله،من میخواستم آشپزی کنم
+خب به سلامتی
فحشی نثارش میکنم
_ولی خب نمیشه
+چرا مشکلی پیش اومده؟
_نه نه منظورم اینه که بلد نیستم!
+انتطار ندارید که بیام کنارتون آشپزی کنم؟
زمزمه میکنم:
مرگ،از خودراضی حالا کسی هم نخواست بیای سرآشپز شی
+چیزی گفتین؟
_هاا،نه منظورم این نیست اگه امکانش هست میخواستم موبایلتون رو قرض بگیرم تا دستور پخت غذا رو توی اینترنت سرچ کنم
+خیر
_بله؟
+من نمی تونم موبایلم رو به شما بدم شرمنده
از پاسخ ناگهانی اش جا میخورم اما خونسرد ل*ب میزنم:
باشه،ممنون ببخشید اگه وقت گرانبهاتون رو گرفتم.
میدانم متوجه کنایه ام شد
لبخندی میزنم و از اتاقش به سرعت دور میشوم.
روی زمین مینشینم و سرم را به دیوار تکیه میدهم،سرم را روی دوپاهایم قرار میدهم و زانوهایم را در بغلم جمع میکنم
با بغض می گویم:
لعنت به همتون
فقط بلدید آدم رو گرفتار خودتون کنید و بعد پسش بزنید
حالم از عاشقی بهم میخوره
دلم شکسته است برای بار چندم است؟نمی دانم
دستم را روی قلبم میگذارم
آخ قلب نادان من؛
که اگر نادان نبودی عاشق نمیشدی،عاشق کسی که مانند زمستان قلبش از جنس سرما است
ای قلب بیچاره ی من،که باید با این غمی که در دلت بی رحمانه جا خوش کرده بسازی!
با احساس درد قلبم فریادم بلند میشود و جیغ خفیفی میکشم..
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_33 اما یک چیز را مطمئنم معراج کسی را همانند من دوست ندارد،باید او را
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_34
چشمه ی اشکم به طور ناگهانی میجوشد و قطره های داغ اشک هایم یکی پس از دیگری گونه ام را نوازش میکنند
معراج را که روبه روی ام میبینم لبخند تلخی به صورتش میپاشم.
خیره به چهره اش میشوم،موهای لخت سیاه رنگش کمی از صورتش راپوشانده
ودر چشمان عسلی رنگش غم عجیبی دیده میشود.
غمی که در این روزها آشنایی زیادی با او دارم
غم عشق!
حالم با یادآوری این کلمه و اتفاقات اطرافم بدتر میشود.
پس معراج هم عاشق شده بود؟
اما معشوقه اش که بود؟
آیا مانند خودش انقدر سرد و سنگدل بود؟
بعد از چند دقیقه صدایش را میشنوم
+خانم مقدم،سودا خانم
حالتون خوبه؟چرا اینجا نشستید؟
اخمی میکنم و
جویده جویده میگویم:
_شما...لازم نیست نگران..من باشید..آقا
بفرمایید!
جمله ام را چنان محکم میگویم که شوکه میشود
+چی؟
_همین که شنیدید..
+شما الان حالتون خوب نیست صبر کنید زنگ بزنم اورژانس..
_نمیخواد زنگ نزنید
کاش میتوانستم بگویم دلیل این حال بدم خودتو هستی
+شما مشکلتون چیه با من؟
نفسم از قبل ضعیف تر شده
_من..
لعنت به این بغض که در زمان های اشتباه به گلویم هجوم می آورد
آخرین صدایی که میشنوم صدای فریاد معراج است که اسمم را صدا میزند.
اینبار اسمم را بدون پسوند صدا زد با لبخند چشمانم را میبندم
*معراج*
با آمدن مادرم با غم به چهره اش خیره میشوم
نفس نفس میزند با نگرانی میپرسد:
چه اتفاقی برای سودا افتاده؟
کلافه لب میزنم:
نمی دونم
مهتاب از شانه ی زهراخانم گرفته و آرام به سمت ما می آیند
مهتاب نگاه هراسانش را به من میدوزد
+سلام..داداش
سودا چطوره حالش؟
زهرا خانم آهسته می گوید:
بالاخره این مریضی کار دستش داد
روی صندلی مینشیند و چشمانش را میبندد ،ارام ذکر میگوید
اما با جمله اش ذهنم رادرگیر میکند
سودا مریض بود؟مریضی اش چه بود؟
قبل از من مهتاب می گوید:
چه مریضی زهرا خانم؟درباره چی حرف میزنید؟
+سودا قلبش مشکل داره
سرم را با بهت بالا میاورم طوری که احساس میکنم صدای شکستن استخوان های گردنم را به وضوح میشنوم
+پیش هر دکتری هم که میبردیمش میگفتن که باید عمل بشه،هربار که من و باباش این موضوع رو مطرح میکردیم قبول نمیکرد ویا بحث رو عوض میکرد
با گریه ادامه میدهد:
میدونستم بالاخره این قلبش کار دستش میده!
نفسم در سینه ام حبس شده و نمی توانم حرفی بزنم
مهتاب گنگ میپرسد:
یعنی سودا از بیماریش باخبر بوده؟
زهراخانم به تکان دادن سرش اکتفا میکند
با صدای آقا محمود و پدرم برمیگردم
آقا محمود دستی به صورتش میکشد و هراسان می گوید:
خبری نشد؟
سرم را به نشانه منفی تکان میدهم
که نگران لب میزند"
خدا بخیر کنه.
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_34 چشمه ی اشکم به طور ناگهانی میجوشد و قطره های داغ اشک هایم یکی پس ا
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_35
زمان به کندی میگذرد و هر دقیقه برای من طولانی تر از قبل میشود
میدانستم حسی که به او داشتم همانند حسم به یک خواهر بود
من سودا را به جای خواهرم تصور میکردم و فقط دلم میخواست که اوهم یک تکیه گاه داشته باشد
یک برادر!
به محض دیدن دکتر مانع رفتنش میشوم
دکتر نگاه کوتاهی به من میاندازد که بلافاصله می گویم:
دکتر چی شد؟
تمام نگاه ها به دکتر بود مردی میانسال اما با ابهت به نظر میرسید
بعد از یک مکث طولانی می گوید:
خداروشکر حالش خوبه..
اما به دلیل استرس، هیجان و فشارهایی که به قلبش وارد شده تا همین امشب یا فردا حتما باید عمل بشه واگرنه..من تضمین نمیکنم که اتفاقی برای بیمارتون نیوفته
نفس در سینه ام حبس میشود
عمل؟
این دختر تحمل عمل را داشت؟اصلا طاقت یک جراحی پیچیده و طولانی را داشت؟.
افکارم آزارم میدهد نمی دانم چه اتفاقی برای سودا میافتد
او زنده میماند؟
روی صندلی مینشینم و متوجه ی ادامه ی صبحت های دکتر نمیشوم.
داشت چه میگفت؟
از مرگ و زندگی سودا صحبت میکرد؟
از یک عمل که معلوم نبود شروع و پایانش چگونه است،حرف میزد؟
آه بلندی میکشم
من چقدر این دختر را آزار دادم
سرم را میان دستانم میگیرم که مهتاب آهسته می گوید:
خوبی داداش؟
سرم را به نشانه منفی تکان میدهم
+نگران نباش به خدا توکل کن
با صدای گرفته ای روبه مهتاب میگویم:
یعنی زنده میمونه؟
+معلومه این حرفا چیه میزنی؟من مطمئنم حال سودا زود خوب میشه
امیدوار بودم به حرف های مهتاب بیشتر از دکتر
فقط در دلم امید داشتم که او زنده می ماند.
سودا بار دیگر دچار یک حادثه شد اما اینبار مقصرش کسی نبود
اما ممکن بود دلیل درد گرفتن قلبش من بوده باشم؟
اینبار دلیل احساساتم را درک نمیکردم
من بیش از حد نگران سودا بودم!
بی توجه به افکارم به زمین چشم میدوزم
که صدای مادر سودا توجه ام را جلب میکند
+بدبخت شدم
دخترم از دستم رفت
مادرم سعی در آرام کردنش دارد و مهتاب غمگین نگاهم میکند
نگاهش عجیب است گویا میخواهد مرا متوجه چیزی کند
اما چه میگفت؟
چه در نگاهش بود که اینطور پریشان به نظر میرسید..
مهتاب نگاهش را از من میگیرد و دوباره به زهراخانم خیره میشود.
رو به زهراخانم می گویم:
_آروم باشید خانم مقدم،حالشون خوب میشه
+اگه یه اتفاقی براش بیوفته من میمیرم
گرچه حالم بهتر از او نبود اما تمام تلاشم را برای آرام کردنش میکردم
او مادر بود حسی که به فرزندش داشت توصیف ناپذیر بود و قطعا خیلی بیشتر از من نگران سودا بود¡
دیگر فضای خفه کننده بیمارستان برایم قابل تحمل نیست
نمی توانم در مکانی باشم که صحبت از مرگ یک انسان و خم شدن کمر افراد دیگر است..
از بیمارستان خارج میشوم
چشمانم کمی میسوزد
با دو دستانم چشمانم را مالش میدهم
به اطرافم مینگرم.
به مادری که گوشه ای زانو زده و در سر صورت خودش میکوبد.
دلیلش هم فقط فرزندی بود که روی برانکارد دراز کشیده بود و نفس نمی کشید
یک دختر بچه ی خردسال بود که چقدر چهره اش زیبا و بامزه بود
چهره اش چقدر به سودا شباهت داشت
قلبم با دیدن دختربچه کمی تیر میکشد
یعنی چه اتفاقاتی در انتظار سودا بود؟
همانند این دختربچه زندگی اش کوتاه و پایانش تلخ بود یا به زندگی بازمیگشت؟
کاش هیچ وقت به این سفر نمی آمدم!
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸