حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_16 محکم روی دستش میکوبد +عه عه!! تو روز روشن دورغ تحویل من میدی؟ مات
پارت 16 که یادم رفته بود بگذارم
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_32 چند روسری با طرح و رنگ متفاوت را امتحان میکنم که بالاخره روسری آبی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_33
اما یک چیز را مطمئنم معراج کسی را همانند من دوست ندارد،باید او را فراموش میکردم به هرقیمتی،حتی به قیمت نابود شدنم
انقدر ذهنم درگیر بود که نتوانستم از او بپرسم که خانواده هایمان کجا رفته اند.
عاشقی است دیگر نمی گذارد عقلت تصمیم بگیرد در قانون عاشقی
الویت با معشوقه است
آه دردناکی میکشم،معراج قلب داشت؟یا قلبش همانند سنگ،سخت و محکم و نفوذ ناپذیر بود؟
در تمام مدتی که درکنار محمد و خانواده اش بودم سعی کردم تا معراج را از قلبم،ذهنم،فکرم بیرون کنم
اما بی فایده بود.
اصلا من به چه دلیل به او علاقه مند بودم؟
رفتار سردش؟یا اینکه قلب آهنینش؟
به خودم نهیب میزنم دیگر نباید به او فکر میکردم
به سمت آشپزخانه حرکت میکنم
باید فکری به حال ناهار امروز میکردم،اما مگر به جز درست کردن نیمرو،تخم مرغ آبپز و املت چیز دیگری هم بلد بودم؟
من برای سفارش غذا پولی هم نداشتم
به معنی واقعی در یک موقعیت افتضاح گیر افتاده ام.
پوفی میکشم با جرقه ای که در ذهنم میخورد لبخندی میزنم
کمک گرفتن از معراج کار احمقانه ای به نظر میرسید اما چاره ی دیگری ندارم.
ضربان قلبم بالا میرود با زحمت خودم را به اتاق او میرسانم
جلوی در میاستم و چند تقه به در قهوه ای رنگ اتاقش میزنم
نمی دانم چقدر میگذرد که با ظاهر شدن معراج در چهارچوب در به خودم می آیم
_سلام خوبین،سلامتین؟
درواقع داشتم چرت و پرت میگفتم
همانطور که نگاهش به زمین است پاسخم را میدهد:
الحمدالله،امرتون؟
برای اینکه بیشتر از این خودم را ضایع نکنم می گویم:
راستش من.. به کمکتون احتیاج دارم.
+ان شاالله که خیره
_بله،من میخواستم آشپزی کنم
+خب به سلامتی
فحشی نثارش میکنم
_ولی خب نمیشه
+چرا مشکلی پیش اومده؟
_نه نه منظورم اینه که بلد نیستم!
+انتطار ندارید که بیام کنارتون آشپزی کنم؟
زمزمه میکنم:
مرگ،از خودراضی حالا کسی هم نخواست بیای سرآشپز شی
+چیزی گفتین؟
_هاا،نه منظورم این نیست اگه امکانش هست میخواستم موبایلتون رو قرض بگیرم تا دستور پخت غذا رو توی اینترنت سرچ کنم
+خیر
_بله؟
+من نمی تونم موبایلم رو به شما بدم شرمنده
از پاسخ ناگهانی اش جا میخورم اما خونسرد ل*ب میزنم:
باشه،ممنون ببخشید اگه وقت گرانبهاتون رو گرفتم.
میدانم متوجه کنایه ام شد
لبخندی میزنم و از اتاقش به سرعت دور میشوم.
روی زمین مینشینم و سرم را به دیوار تکیه میدهم،سرم را روی دوپاهایم قرار میدهم و زانوهایم را در بغلم جمع میکنم
با بغض می گویم:
لعنت به همتون
فقط بلدید آدم رو گرفتار خودتون کنید و بعد پسش بزنید
حالم از عاشقی بهم میخوره
دلم شکسته است برای بار چندم است؟نمی دانم
دستم را روی قلبم میگذارم
آخ قلب نادان من؛
که اگر نادان نبودی عاشق نمیشدی،عاشق کسی که مانند زمستان قلبش از جنس سرما است
ای قلب بیچاره ی من،که باید با این غمی که در دلت بی رحمانه جا خوش کرده بسازی!
با احساس درد قلبم فریادم بلند میشود و جیغ خفیفی میکشم..
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_33 اما یک چیز را مطمئنم معراج کسی را همانند من دوست ندارد،باید او را
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_34
چشمه ی اشکم به طور ناگهانی میجوشد و قطره های داغ اشک هایم یکی پس از دیگری گونه ام را نوازش میکنند
معراج را که روبه روی ام میبینم لبخند تلخی به صورتش میپاشم.
خیره به چهره اش میشوم،موهای لخت سیاه رنگش کمی از صورتش راپوشانده
ودر چشمان عسلی رنگش غم عجیبی دیده میشود.
غمی که در این روزها آشنایی زیادی با او دارم
غم عشق!
حالم با یادآوری این کلمه و اتفاقات اطرافم بدتر میشود.
پس معراج هم عاشق شده بود؟
اما معشوقه اش که بود؟
آیا مانند خودش انقدر سرد و سنگدل بود؟
بعد از چند دقیقه صدایش را میشنوم
+خانم مقدم،سودا خانم
حالتون خوبه؟چرا اینجا نشستید؟
اخمی میکنم و
جویده جویده میگویم:
_شما...لازم نیست نگران..من باشید..آقا
بفرمایید!
جمله ام را چنان محکم میگویم که شوکه میشود
+چی؟
_همین که شنیدید..
+شما الان حالتون خوب نیست صبر کنید زنگ بزنم اورژانس..
_نمیخواد زنگ نزنید
کاش میتوانستم بگویم دلیل این حال بدم خودتو هستی
+شما مشکلتون چیه با من؟
نفسم از قبل ضعیف تر شده
_من..
لعنت به این بغض که در زمان های اشتباه به گلویم هجوم می آورد
آخرین صدایی که میشنوم صدای فریاد معراج است که اسمم را صدا میزند.
اینبار اسمم را بدون پسوند صدا زد با لبخند چشمانم را میبندم
*معراج*
با آمدن مادرم با غم به چهره اش خیره میشوم
نفس نفس میزند با نگرانی میپرسد:
چه اتفاقی برای سودا افتاده؟
کلافه لب میزنم:
نمی دونم
مهتاب از شانه ی زهراخانم گرفته و آرام به سمت ما می آیند
مهتاب نگاه هراسانش را به من میدوزد
+سلام..داداش
سودا چطوره حالش؟
زهرا خانم آهسته می گوید:
بالاخره این مریضی کار دستش داد
روی صندلی مینشیند و چشمانش را میبندد ،ارام ذکر میگوید
اما با جمله اش ذهنم رادرگیر میکند
سودا مریض بود؟مریضی اش چه بود؟
قبل از من مهتاب می گوید:
چه مریضی زهرا خانم؟درباره چی حرف میزنید؟
+سودا قلبش مشکل داره
سرم را با بهت بالا میاورم طوری که احساس میکنم صدای شکستن استخوان های گردنم را به وضوح میشنوم
+پیش هر دکتری هم که میبردیمش میگفتن که باید عمل بشه،هربار که من و باباش این موضوع رو مطرح میکردیم قبول نمیکرد ویا بحث رو عوض میکرد
با گریه ادامه میدهد:
میدونستم بالاخره این قلبش کار دستش میده!
نفسم در سینه ام حبس شده و نمی توانم حرفی بزنم
مهتاب گنگ میپرسد:
یعنی سودا از بیماریش باخبر بوده؟
زهراخانم به تکان دادن سرش اکتفا میکند
با صدای آقا محمود و پدرم برمیگردم
آقا محمود دستی به صورتش میکشد و هراسان می گوید:
خبری نشد؟
سرم را به نشانه منفی تکان میدهم
که نگران لب میزند"
خدا بخیر کنه.
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_34 چشمه ی اشکم به طور ناگهانی میجوشد و قطره های داغ اشک هایم یکی پس ا
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_35
زمان به کندی میگذرد و هر دقیقه برای من طولانی تر از قبل میشود
میدانستم حسی که به او داشتم همانند حسم به یک خواهر بود
من سودا را به جای خواهرم تصور میکردم و فقط دلم میخواست که اوهم یک تکیه گاه داشته باشد
یک برادر!
به محض دیدن دکتر مانع رفتنش میشوم
دکتر نگاه کوتاهی به من میاندازد که بلافاصله می گویم:
دکتر چی شد؟
تمام نگاه ها به دکتر بود مردی میانسال اما با ابهت به نظر میرسید
بعد از یک مکث طولانی می گوید:
خداروشکر حالش خوبه..
اما به دلیل استرس، هیجان و فشارهایی که به قلبش وارد شده تا همین امشب یا فردا حتما باید عمل بشه واگرنه..من تضمین نمیکنم که اتفاقی برای بیمارتون نیوفته
نفس در سینه ام حبس میشود
عمل؟
این دختر تحمل عمل را داشت؟اصلا طاقت یک جراحی پیچیده و طولانی را داشت؟.
افکارم آزارم میدهد نمی دانم چه اتفاقی برای سودا میافتد
او زنده میماند؟
روی صندلی مینشینم و متوجه ی ادامه ی صبحت های دکتر نمیشوم.
داشت چه میگفت؟
از مرگ و زندگی سودا صحبت میکرد؟
از یک عمل که معلوم نبود شروع و پایانش چگونه است،حرف میزد؟
آه بلندی میکشم
من چقدر این دختر را آزار دادم
سرم را میان دستانم میگیرم که مهتاب آهسته می گوید:
خوبی داداش؟
سرم را به نشانه منفی تکان میدهم
+نگران نباش به خدا توکل کن
با صدای گرفته ای روبه مهتاب میگویم:
یعنی زنده میمونه؟
+معلومه این حرفا چیه میزنی؟من مطمئنم حال سودا زود خوب میشه
امیدوار بودم به حرف های مهتاب بیشتر از دکتر
فقط در دلم امید داشتم که او زنده می ماند.
سودا بار دیگر دچار یک حادثه شد اما اینبار مقصرش کسی نبود
اما ممکن بود دلیل درد گرفتن قلبش من بوده باشم؟
اینبار دلیل احساساتم را درک نمیکردم
من بیش از حد نگران سودا بودم!
بی توجه به افکارم به زمین چشم میدوزم
که صدای مادر سودا توجه ام را جلب میکند
+بدبخت شدم
دخترم از دستم رفت
مادرم سعی در آرام کردنش دارد و مهتاب غمگین نگاهم میکند
نگاهش عجیب است گویا میخواهد مرا متوجه چیزی کند
اما چه میگفت؟
چه در نگاهش بود که اینطور پریشان به نظر میرسید..
مهتاب نگاهش را از من میگیرد و دوباره به زهراخانم خیره میشود.
رو به زهراخانم می گویم:
_آروم باشید خانم مقدم،حالشون خوب میشه
+اگه یه اتفاقی براش بیوفته من میمیرم
گرچه حالم بهتر از او نبود اما تمام تلاشم را برای آرام کردنش میکردم
او مادر بود حسی که به فرزندش داشت توصیف ناپذیر بود و قطعا خیلی بیشتر از من نگران سودا بود¡
دیگر فضای خفه کننده بیمارستان برایم قابل تحمل نیست
نمی توانم در مکانی باشم که صحبت از مرگ یک انسان و خم شدن کمر افراد دیگر است..
از بیمارستان خارج میشوم
چشمانم کمی میسوزد
با دو دستانم چشمانم را مالش میدهم
به اطرافم مینگرم.
به مادری که گوشه ای زانو زده و در سر صورت خودش میکوبد.
دلیلش هم فقط فرزندی بود که روی برانکارد دراز کشیده بود و نفس نمی کشید
یک دختر بچه ی خردسال بود که چقدر چهره اش زیبا و بامزه بود
چهره اش چقدر به سودا شباهت داشت
قلبم با دیدن دختربچه کمی تیر میکشد
یعنی چه اتفاقاتی در انتظار سودا بود؟
همانند این دختربچه زندگی اش کوتاه و پایانش تلخ بود یا به زندگی بازمیگشت؟
کاش هیچ وقت به این سفر نمی آمدم!
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_35 زمان به کندی میگذرد و هر دقیقه برای من طولانی تر از قبل میشود میدا
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_36
زن به سمت دخترش میرود و دستش را نوازش گونه روی صورتش میکشد
دخترک آرام خوابیده و به دور از اتفاقات اطرافش لبخند کوچکی بر لب دارد!
***
با دیدن شماره ی مهتاب به سرعت تماس را وصل میکنم
_جانم
+کجا موندی داداش؟
_چیزی شده؟
+سودا..
کمی مکث میکند
+قلب برای سودا پیدا شد
لبخند میزنم
نمی دانم این خبر شیرین بود یا تلخ
فقط دوست داشتم حال او زودتر خوب شود و طوفان درونم را کمی آرام تر کند
_خداروشکر
+زودباش بیا بیمارستان
_اومدن من چه فایده ای داره؟
+شاید..
کمی برای گفتن جمله اش تردید دارد
اما بالاخره می گوید.
مهتاب می گوید و خراش قلبم را عمیق تر میکند
نمی داند چه آشوبی ایجاد میکند در دل من
نمی داند چه بر سر من میاورد با حرف هایش!
و بی رحمانه ادامه می دهد
+شاید آخرین باری باشه که
میان حرفش میپرم
_باشه باشه اومدم
پایم را روی پدال گاز میفشارم..
مهتاب درست میگفت. شاید این آخرین دیدارم با او بود
با دختری که بین مغز و قلبم جنگ بی پایانی راه انداخته بود
با رسیدن به بیمارستان ماشینم را متوقف میکنم
مهتاب تا من را میبیند به سمتم حرکت میکند تقریبا می دود
+خوب شد اومدی دارن میبرنش اتاق عمل
_به همین زودی؟
+آره آقا محمود رضایت داده،ولی من خیلی نگرانم
_همه چی داره خوب پیش میره دیگه برای چی نگرانی؟
+نمی دونم دلشوره بدی دارم
با حرف های مهتاب اخم میکنم و نفسم را بیرون میفرستم
*سودا*
کمی خودم را جمع و جور میکنم و می گویم:
مامان چرا انقدر گریه میکنی آخه؟
من خوب میشم
پدرم دستش را روی شانه هایم میگذارد و آرام در گوشم می گوید:
قول بده که خوب بشی سودا باشه؟
در چشمانش خیره میشوم
_قول ..
با آمدن معراج حرفم نصفه میماند
_سلام
به آرامی پاسخ میدهد
+سلام
مهتاب چادرش را مرتب میکند و می گوید؛
سودا خواستم یه چیزی رو بهت بگم.
منتظر به او خیره میشوم
+من همیشه تو رو شبیه یه خواهر دوست داشتم و دارم
خواستم بگم از ته دلم برات دعا میکنم زود خوب شی خواهر کوچولو
اخم ریزی میکنم
_خواهر کوچولو چیه؟همش یک سال ازت کوچیکترم
+باشه مامان بزرگ
آهسته میخندم..
لبخند کمرنگی روی لبان مهتاب نمایان میشود
با صدای پرستار استرس میگیرم
+خب دیگه بهتره بیمار رو تنها بزارید
مادرم دستانم را میگیرد،لبخند تلخی به چهره ی نگرانش میپاشم
_مامان خیلی..
بغض گلویم را میفشارد اما نمی گذارم مانع صحبت کردن من با مادرم شود
+دوست دارم
معراج با شنیدن جمله ام اتاق را ترک میکند و مهتاب اشک چشمانش را پاک میکند
پرستار با صدای نسبتا بلندی می گوید؛
زود برید بیرون لطفا
مادرم زمزمه میکند:
منم خیلی دوست دارم دخترکم
بعد از چند سال این جمله را از مادرم میشنوم؟
اصلا درست میشنوم یا که همه ی اینها در خیالاتم بودند؟
من خواب نبودم..
چشمانم پر از اشک میشود و مادرم نمی داند این اشک شوق است.
نه از ناراحتی یا ترس
نه از عشق تلخی که در قلبم جا خوش کرده بود
و نه به دلیل اتفاقات اطرافم!
فقط به یک دلیل بود
آن هم جمله ی مادرم..
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_36 زن به سمت دخترش میرود و دستش را نوازش گونه روی صورتش میکشد دخترک آ
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_37
*معراج*
دستانم را در هم گره میزنم و به مهتاب که از استرس دستانش میلرزد مینگرم
مادرم آهسته قرآن میخواند و آقا محمود با تسبیح در دستش ذکر می گوید.
دستی به صورتم میکشم احساس میکنم اکسیژن برای نفس کشیدن کم آورده ام
دستم را روی شقیقه هایم میگذارم و آهسته مالش میدهم
با صدای پدرم به سمتش برمیگردم
+اگه حالت خوب نیست برو استراحت کن هر اتفاقی افتاد بهت خبر میدیم
مگر میتوانستم در این وضعیت استراحت کنم؟
_نه باباجان خوبم.
با صداهای عجیبی که میشنوم بی اختیار بلند میشوم و به سمت اتاق عمل حکت میکنم
چه اتفاقی افتاده بود؟
باورنکردنی بود
دستگاهی که درکنار سودا قرار داشت چیز عجیبی را نشان میداد
یک خط که درحال صاف شدن بود؛دکتران و پرستارانی که در تلاش برای برگرداندن سودا بودند!
نفسم برای چند ثانیه قطع میشود
غیرممکن بود..نمی توانستم قبول کنم که لحظات پایانی عمر سودا است!
بهت زده به مادر و پدر سودا نگاه میکنم
آقا محمود یا حسینی می گوید و خودش را به من میرساند.
با دیدن وضعیت سودا رنگ از رخشارش میپرد
و مانند برق زده ها به من خیره میشود
+یا امام غریب
دستش را روی سرش میگذارد که زهراخانم می گوید:
چی شده؟
چه اتفاقی برای سودا افتاده؟
سرم را پایین میاندازم اما متوجه ی نگاه سنگین زهراخانم میشوم
دستش را روی سرش می گذارد که مادرم به سمت او حرکت میکند و آرام در آغوشش میگیرد
صدای گریه ی زهراخانم با صدای آرام مادرم در فضای بیمارستان میپیچد
با سردرد روی صندلی جا میگیرم
بعد از چند دقیقه سرم را بالا میاورم و با نگاهم به دنبال مهتاب میگردم
مهتاب نبود!
و این برایم تعجب آور بود که در چنین شرایطی مهتاب در کنارمان نبود
کجا رفته بود؟
دستی به موهای سیاه رنگم میکشم و کلافه به در اتاق عمل خیره میشوم
نمی دانم چه شده بود که قلبم انقدر بی قراری میکرد
اگر سودا میرفت باید چه میکردم؟
دیگر بهانه ای برای زندگی کردن نداشتم
دستانم کم کم مشت میشود.
با دیدن پرستارانی که با عجله از کنار ما عبور میکردند ضربان قلبم بالامیرود
یعنی واقعا تمام شده بود؟،
چطور باور میکردم زندگی یک دختر به همین راحتی پایان یافته بود؟
با یادآوری دختربچه ای که آن روز دیدم و مادری که در حال گریه کردن برای جگرگوشه اش بود
احساس میکنم صدای ترک خوردن و شکستن قلبم را به وضوح میشنوم
صداهای درونم مرا آزار میداد
صداهایی که میگفتند سودا برای همیشه من را تنها گذاشته
صداهایی که میگفتن که عمرش پایان یافته و زندگی اش همین قدر کوتاه و تلخ بوده.
مادر سودا که به سمت اتاق عمل میرود زن های سفید پوشی مانع رفتن او به اتاق و دیدن تنها دخترش میشوند
بی رحم بودند؟نه آنها فقط به وظیفه ی خودشان عمل میکردند
اما مگر نمی دانستند این مادر داغ دیده؟
مگر نمی فهمیدند چه حالی دارد؟
نه هیچکس نمی توانست حال این مادر را درک کند
با صدای فریادِ ...
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸