eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
455 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی، پیشنهادی بود درخدمتم.. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدانی کدامین اندوه باران را برمی انگیزد؟! فراقِ تـو! @Hanifa38
بی دلیل برای همه خوب بخوایم... خدا به دلمون نگاه میکنه:) @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_35 زمان به کندی میگذرد و هر دقیقه برای من طولانی تر از قبل میشود میدا
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 زن به سمت دخترش میرود و دستش را نوازش گونه روی صورتش میکشد دخترک آرام خوابیده و به دور از اتفاقات اطرافش لبخند کوچکی بر لب دارد! *** با دیدن شماره ی مهتاب به سرعت تماس را وصل میکنم _جانم +کجا موندی داداش؟ _چیزی شده؟ +سودا.. کمی مکث میکند +قلب برای سودا پیدا شد لبخند میزنم نمی دانم این خبر شیرین بود یا تلخ فقط دوست داشتم حال او زودتر خوب شود و طوفان درونم را کمی آرام تر کند _خداروشکر +زودباش بیا بیمارستان _اومدن من چه فایده ای داره؟ +شاید.. کمی برای گفتن جمله اش تردید دارد اما بالاخره می گوید. مهتاب می گوید و خراش قلبم را عمیق تر میکند نمی داند چه آشوبی ایجاد میکند در دل من نمی داند چه بر سر من میاورد با حرف هایش! و بی رحمانه ادامه می دهد +شاید آخرین باری باشه که میان حرفش میپرم _باشه باشه اومدم پایم را روی پدال گاز میفشارم.. مهتاب درست میگفت. شاید این آخرین دیدارم با او بود با دختری که بین مغز و قلبم جنگ بی پایانی راه انداخته بود با رسیدن به بیمارستان ماشینم را متوقف میکنم مهتاب تا من را میبیند به سمتم حرکت میکند تقریبا می دود +خوب شد اومدی دارن میبرنش اتاق عمل _به همین زودی؟ +آره آقا محمود رضایت داده،ولی من خیلی نگرانم _همه چی داره خوب پیش میره دیگه برای چی نگرانی؟ +نمی دونم دلشوره بدی دارم با حرف های مهتاب اخم میکنم و نفسم را بیرون میفرستم *سودا* کمی خودم را جمع و جور میکنم و می گویم: مامان چرا انقدر گریه میکنی آخه؟ من خوب میشم پدرم دستش را روی شانه هایم میگذارد و آرام در گوشم می گوید: قول بده که خوب بشی سودا باشه؟ در چشمانش خیره میشوم _قول .. با آمدن معراج حرفم نصفه میماند _سلام به آرامی پاسخ میدهد +سلام مهتاب چادرش را مرتب میکند و می گوید؛ سودا خواستم یه چیزی رو بهت بگم. منتظر به او خیره میشوم +من همیشه تو رو شبیه یه خواهر دوست داشتم و دارم خواستم بگم از ته دلم برات دعا میکنم زود خوب شی خواهر کوچولو اخم ریزی میکنم _خواهر کوچولو چیه؟همش یک سال ازت کوچیکترم +باشه مامان بزرگ آهسته میخندم.. لبخند کمرنگی روی لبان مهتاب نمایان میشود با صدای پرستار استرس میگیرم +خب دیگه بهتره بیمار رو تنها بزارید مادرم دستانم را میگیرد،لبخند تلخی به چهره ی نگرانش میپاشم _مامان خیلی.. بغض گلویم را میفشارد اما نمی گذارم مانع صحبت کردن من با مادرم شود +دوست دارم معراج با شنیدن جمله ام اتاق را ترک میکند و مهتاب اشک چشمانش را پاک میکند پرستار با صدای نسبتا بلندی می گوید؛ زود برید بیرون لطفا مادرم زمزمه میکند: منم خیلی دوست دارم دخترکم بعد از چند سال این جمله را از مادرم میشنوم؟ اصلا درست میشنوم یا که همه ی اینها در خیالاتم بودند؟ من خواب نبودم.. چشمانم پر از اشک میشود و مادرم نمی داند این اشک شوق است. نه از ناراحتی یا ترس نه از عشق تلخی که در قلبم جا خوش کرده بود و نه به دلیل اتفاقات اطرافم! فقط به یک دلیل بود آن هم جمله ی مادرم.. نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_36 زن به سمت دخترش میرود و دستش را نوازش گونه روی صورتش میکشد دخترک آ
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 *معراج* دستانم را در هم گره میزنم و به مهتاب که از استرس دستانش میلرزد مینگرم مادرم آهسته قرآن میخواند و آقا محمود با تسبیح در دستش ذکر می گوید. دستی به صورتم میکشم احساس میکنم اکسیژن برای نفس کشیدن کم آورده ام دستم را روی شقیقه هایم میگذارم و آهسته مالش میدهم با صدای پدرم به سمتش برمیگردم +اگه حالت خوب نیست برو استراحت کن هر اتفاقی افتاد بهت خبر میدیم مگر میتوانستم در این وضعیت استراحت کنم؟ _نه باباجان خوبم. با صداهای عجیبی که میشنوم بی اختیار بلند میشوم و به سمت اتاق عمل حکت میکنم چه اتفاقی افتاده بود؟ باورنکردنی بود دستگاهی که درکنار سودا قرار داشت چیز عجیبی را نشان میداد یک خط که درحال صاف شدن بود؛دکتران و پرستارانی که در تلاش برای برگرداندن سودا بودند! نفسم برای چند ثانیه قطع میشود غیرممکن بود..نمی توانستم قبول کنم که لحظات پایانی عمر سودا است! بهت زده به مادر و پدر سودا نگاه میکنم آقا محمود یا حسینی می گوید و خودش را به من میرساند. با دیدن وضعیت سودا رنگ از رخشارش میپرد و مانند برق زده ها به من خیره میشود +یا امام غریب دستش را روی سرش میگذارد که زهراخانم می گوید: چی شده؟ چه اتفاقی برای سودا افتاده؟ سرم را پایین میاندازم اما متوجه ی نگاه سنگین زهراخانم میشوم دستش را روی سرش می گذارد که مادرم به سمت او حرکت میکند و آرام در آغوشش میگیرد صدای گریه ی زهراخانم با صدای آرام مادرم در فضای بیمارستان میپیچد با سردرد روی صندلی جا میگیرم بعد از چند دقیقه سرم را بالا میاورم و با نگاهم به دنبال مهتاب میگردم مهتاب نبود! و این برایم تعجب آور بود که در چنین شرایطی مهتاب در کنارمان نبود کجا رفته بود؟ دستی به موهای سیاه رنگم میکشم و کلافه به در اتاق عمل خیره میشوم نمی دانم چه شده بود که قلبم انقدر بی قراری میکرد اگر سودا میرفت باید چه میکردم؟ دیگر بهانه ای برای زندگی کردن نداشتم دستانم کم کم مشت میشود. با دیدن پرستارانی که با عجله از کنار ما عبور میکردند ضربان قلبم بالامیرود یعنی واقعا تمام شده بود؟، چطور باور میکردم زندگی یک دختر به همین راحتی پایان یافته بود؟ با یادآوری دختربچه ای که آن روز دیدم و مادری که در حال گریه کردن برای جگرگوشه اش بود احساس میکنم صدای ترک خوردن و شکستن قلبم را به وضوح میشنوم صداهای درونم مرا آزار میداد صداهایی که میگفتند سودا برای همیشه من را تنها گذاشته صداهایی که میگفتن که عمرش پایان یافته و زندگی اش همین قدر کوتاه و تلخ بوده. مادر سودا که به سمت اتاق عمل میرود زن های سفید پوشی مانع رفتن او به اتاق و دیدن تنها دخترش میشوند بی رحم بودند؟نه آنها فقط به وظیفه ی خودشان عمل میکردند اما مگر نمی دانستند این مادر داغ دیده؟ مگر نمی فهمیدند چه حالی دارد؟ نه هیچکس نمی توانست حال این مادر را درک کند با صدای فریادِ ... نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_37 *معراج* دستانم را در هم گره میزنم و به مهتاب که از استرس دستانش م
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 باصدای فریاد آقامحمود برمیگردم،متعجب به او خیره میشوم. بلند خداراشکر میکرد پدرم لبخندی به چهره خسته ی او میپاشد و می گوید: من که گفتم همه چی درست میشه محمود درباره چه موضوعی حرف میزدند؟آنها چه میگفتند؟به چه دلیل انقدر خوشحال بودند با حرف پدرم از فکر بیرون می آیم! با جمله ای که پدرم می گوید گنگ نگاهش میکنم سودا از مرگ بازگشته بود؟ حالش خوب بود؟ و عمل با موفقیت پایان یافته بود؟ با لکنت می گویم:چ..چی؟ خنده ی مردانه ای میکند +درست شنیدی ..سودا برگشت،با معجزه ی خدا در دلم خداراشکر میکنم خدایی که در هرلحظه، هرکجا و در هرمکانی کنارم بود و من را تنها نمی گذاشت خدایی که در سختی ها بنده اش را فراموش نمیکرد! لبخند محوی میزنم و چشمانم را برای چندثانیه میبندم اما لحظه ای به یاد مهتاب میافتم که لبخندم را میخورم،این دختر کجا رفته بود؟ _حاجی صدایم را نمیشنود که کمی بلندتر می گویم: حاج بابا! در چشمانم نگاه میکند +جانم؟ _می دونید مهتاب کجا رفته؟ با حرف من گویا جا میخورد که در افکارش غرق میشود،نگران می گوید:نه موبایلم را از جیب شلوارم بیرون میاورم و با عجله شماره ی مهتاب را میگیرم بعد از چند بوق صدای بغض آلودش در گوشم میپیچد +بله؟ _مهتااب؟کجا رفتی تو دختر؟ +سلام.. _سلام بعد از چند دقیقه عصبی میگویم: مهتاب،نشنیدی چی گفتم؟ +اومدم یه جایی که بتونم یکم نفس بکشم یه جایی که خبر از مرگ کسی نباشه یه جای آروم _چرا پرت و پلا میگی؟ +حالش چطوره؟ _کی؟ +سودا انقدر عصبی بودم که یادم رفت به او درباره سودا بگویم _حالش خوبه عمل تموم شد صدای جیغش که بلند میشود،موبایل را از گوشم فاصله میدهم _آروم تر چه خبرته +وای باورم نمیشه.. من الان میام _بگو کجایی تا بیام سراغت +نه خودم میام حرکات مهتاب عجیب شده بود. _باشه تماس را بعد از خداحافظی با مهتاب قطع میکنم پدرم آرام زمزمه میکند +چی شد؟کجابود؟ _نمی دونم +یعنی چی که نمی دونی؟ مگه الان باهاش صحبت نکردی _نگفت فقط گفت که الان میاد بیمارستان دستی به ریش های سفیدش میکشد و سرش را تکان میدهد. روی صندلی مینشینم و نفس عمیق و بدون دردسری میکشم..لبخند از روی لبانم کنار نمیرود خوشحال بودم که دختری به دلیل رفتارهای من آسیب ندید. دیگر کلافه یا حتی عصبی نبودم! فقط در دلم بابت خوب شدن حال سودا خداراشکر میگفتم اما نمی دانستم دلیل این اتفاقات خوشایند و ناخوشایندی که پی در پی رخ میدادند چه بود؟ در این چند روز لحظه ها و اتفاقات عجیبی را پشت سر گذاشته ام! یک احساس عجیب که در وجودم جوانه زده بود اما هرچه بود به نظر خوب نمی آمد لبان خشکم را با زبانم تر میکنم که با صدای مهتاب توجهم جلب میشود +چی شد؟سودا کجاست؟حالش چطوره؟ مادرم آرام میخندد و خطاب به او می گوید: آروم باش مهتاب جان حالش خوبه خداروشکر،فقط هنوز بهوش نیومده سرم را بالا میاورم و به مهتاب زل میزنم +پس چرا نمیریم پیش سودا ؟ _چون الان اجازه ی دیدنش رو نداریم لبخند روی لبانش کمرنگ میشود نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」