eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی ، پیشنهادی بود درخدمتم .. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
تو به ما جرعت طوفان دادی... @Hanifa38
ومهربون ترین قلب ها بیشترین دردها را چشیده اند.. @Hanifa38
「﷽ 」
همیشه بدترین ضربه ها رو از اونایی میخوریم که بیشترین توقع رو ازشون داریم...! @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_44 مهتاب خوابالود نگاهی به من میاندازد +دزد کجا بود؟حتما خواب دیدی _
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 _فکر نمیکردی عذرائیل انقدر جذاب باشه نه؟ چپ چپ نگاهی به من میاندازد +ولی خدایی چقدر محکم زدی یه لحظه احساس کردم مغزم تکون خورد به زور جلوی خنده ام را میگیرم در گوشم زمزمه میکند: خیال ازدواج داری؟ سوالی نگاهش میکنم که با چشمانش به سودا اشاره میکند اخم میکنم که لبخند روی لبش محو میشود حامد دوست دوران بچگی من بود که چند سالی از من بزرگتر است مریم با صدای ضعیفی می گوید: شرمنده انقدر هول شدم یادم رفت سلام کنم سلام به همگی و با همه احوالپرسی میکند مهتاب جلو می آید و بعد از روبوسی با مریم می گوید: حالا چرا آقا حامد داشتن دزدکی وارد ویلا میشدن؟ مریم لبش را میگزد و با خجالت پاسخ میدهد: فکر نمیکردیم شما داخل ویلا باشید با حامد تصمیم گرفتیم بریم سفر که من شمال رو پیشنهاد کردم بعد هم که خودتون شاهد اتفاقات بعدش بودید زینب که تا به اکنون ساکت بود با لحن بامزه ای می گوید: دایی روبه رویش زانو میزنم و به چهره ی سفید و تپل اش چشم میدوزم موهای کوتاهش هرازگاهی مانع دیدنش میشوند و چشمان زیبایش را از دید من پنهان میکنند لپش را به آرامی میکشم _جانم فندق با سوالش جا میخورم +هنوز زن نگرفتی؟ حامد با خنده می گوید:آخه کی به داییت زن میده؟ زینب دستش را به کمرش میزند و با اخم می گوید: چلا زن میدن و با دستان کوچکش به سودا اشاره میکند نگاهم در نگاه سودا قفل میشود که رنگ چهره اش به سرخی میزند با خجالت سرش را پایین میاندازد نگاهم را از او میگیرم و به زینب میدوزم که ادامه میدهد: مگه این خانم ژن دایی معلاج نیشت؟ جمع در سکوت غرق میشود با مهربانی جواب زینب را میدهم: نه دایی جون ایشون دوست خاله مهتابن حامد سعی میکند جو را عوض کند که تا حدودی هم موفق میشود بعد از ورود به خانه یه محض روشن شدن برق همزمان اوای دلنشین صلوات فرستادن همه ی ما بلند میشود *محمد* مشغول وضو گرفتن میشوم با برخورد آب سرد به دستانم میلرزم با صدای فاطمه توجهم جلب میشود +عه داداش شمایی؟ سری تکان میدهم که روسری اش را مرتب میکند برای پرسیدن سوالم کمی مردد هستم بعد از کلنجار رفتن با خودم بالاخره سوالم را میپرسم: _زنداداش،شما خبری از اون خانم..ندارید +کدوم خانم؟ _سودا.. گویا تازه او را به یاد میاورد که تبسمی میکند +نه از اون روز که رفتیم ساحل و برگشت پیش خانوادش هیچ خبری ازش ندارم حتی گوشیش رو هم جواب نمیده آستین پیراهنم را که برای وضو گرفتن بالا زده ام را درست میکنم و قصد رفتن به اتاق را میکنم که با صدای فاطمه میاستم. +اتفاقی افتاده؟ _مثلا چه اتفاقی؟ +داداش من میفهمم که حال شما فرق کرده حتی محسن هم این موضوع رو فهمیده حتما رفتارم به قدری ضایع بوده که آنها متوجه ی حالم شده اند بی تفاوت می گویم: چیزی نیست +اما محسن میگفت حالتون مثل زمانیه که به حلما خانم علاقمند شده بودید تمام بدنم آتش گرفته جمله ی فاطمه مانند پتک در سرم کوبیده میشود دستانم از عصبانیت مشت میشود با اخم به سمت اتاقم میروم و در را محکم میکوبم روی تخت مینشینم و سرم را میان دستانم میگیرم مگر فاطمه نمی دانست با آوردن اسم حلما چه بر سرمن میاورد؟ روی صندلی کنار حلما جای میگیرم که با همان صدای دلنشین می گوید: آقا محمد _جانم لبخند خجولی تحویلم میدهد و بعد از یک مکث کوتاه می گوید؛ برای فردا نگران نیستید؟ _چرا باید برای بهترین روز عمرم نگران باشم؟ +خوش به حالتون نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_45 _فکر نمیکردی عذرائیل انقدر جذاب باشه نه؟ چپ چپ نگاهی به من میانداز
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 _مگه شما خوشحال نیستی؟ +چرا خیلی خوشحالم مگه ممکنه که دختری برای روز عروسیش خوشحال نباشه؟ولی دلشوره دارم با خنده می گویم: نکنه فکر میکنی پشیمون میشم؟ با کیفش به بازویم میکوبد +چه بهتر صدای قهقه ی من او را بیشتر عصبی میکند سعی میکنم افکار منفی را کنار بگذارم به ساعت دیواری اتاقم خیره میشوم عقربه ها ساعت 5:30دقیقه صبح را نشان میدهند به سمت کمد میروم و سجاده ی سبز رنگم که یادگار پدرم است را از کمد بیرون میاورم سجاده را روی زمین پهن میکنم بعد از پایان نمازم اشک درچشمانم جمع میشود _خدایا چرا..واقعا چرا سرنوشت من انقدر تلخه سجاده ام را جمع میکنم و داخل کمد قرار میدهم خودم را روی تخت میاندازم و به سقف زل میزنم بعد از چند دقیقه با صدای تقه ی در رشته افکارم گسسته میشود _بفرمایید به دور از انتظارم محسن وارد اتاق میشود به احترامش میاستم _سلام +سلام خوبی؟ _الحمدالله،چه عجب یادی از ما کردی +لازم نیست تیکه بندازی شما _قصد جسارت نداشتم خان داداش روی تخت مینشیند کنارش جای میگیرم +محمد یه مدتیه که احساس میکنم حالت خوب نیست از وقتی که اون دختر رو آوردیش خونمون.. میان حرفش میپرم _ربطی به اون نداره،من از دوسال پیش همینطور بوده وضعیتم +نمی تونی چیزی رو از من پنهان کنی چون چشمات زود لوت میده آه بلندی میکشم _ایراد از چشمامه خنده ی کوتاهی میکند سکوت بینمان آزار دهنده میشود اما بالاخره محسن لب می گشاید: وقتی که مراسم عقدت رو بهم زدی برای همه تعجب آور بود توکه خیلی حلما رو دوست داشتی پس چیشد اون ادعای دوست داشتنش هان؟ _داداش،خواهش میکنم راجب گذشته حرف نزنید +اگر برای گذشته است چرا انقدر زود جوش میاری؟ سرم را پایین میاندازم و نفس های باصدا و پی در پی میکشم دستش که روی شانه ام مینشیند سرم را بالا میاورم لبخند محوی تحویلم میدهد +میدونی محمد گاهی به این فکر میکنم برات کم گذاشتم شاید تقصیر من بود که نسبت به تو و اتفاقات اطرافت بی خبر بودم واقعا دلم برای روزهایی که بابا بود تنگ شده هیچ وقت اون لبخند آرامش بخشش رو نمی تونم فراموش کنم لبخند تلخی به چهره اش میپاشم +آره انگار همین دیروز بود که بهمون گفت مراقب مامان باشیم شاید خودش میدونست رفتنیه محسن بغض میکند سعی در کنترل کردن خودش دارد تا غرورش را جلوی برادر کوچکترش حفظ کند با صدای گرفته ای می گوید: آخ که دلم برای صداش نگاهش و حتی اون لحن غمگینش موقع تعریف کردن خاطراتش از جبهه و جانباز شدنش تنگ شده _میدونی داداش همه ی انسان ها به یه تکیه گاه مثل پدر نیاز دارن من خیلی وقته که به اون تکیه گاه نیاز دارم.. ادامه جمله ام را میخورم دلم نمیخواهد بیشتر از این محسن را عذاب بدهم _ولی خوشحالم بابت داشتن یه برادر بزرگتر محسن بدون هیچ درنگی من را درآغوش میگیرد و اشک های مردانه اش را درآغوش من پنهان میکند *سودا* با صدای زنگ موبایلم از خواب میپرم. نگاهی به ساعت که عقربه هایش نشان از این میدادند که من تا ظهر خواب بودم میاندازم به شماره ی ناشناسی که روی صفحه موبایلم خودنمایی میکند چشم میدوزم با تردید تماس را وصل میکنم _الو؟. +وای تو چرا جواب نمیدی؟ _سلام فاطمه تویی؟ +سلام..آره پس انتظار داشتی کی باشه؟ _هیچکس بعد از خنده می گوید: سودا میخوام ببینمت _منو؟ +نه خسرو پرویز مرحومو،معلومه دیگه چرا انقدر گیجی _از خواب بیدارم کردی الان انتظار چی داری؟ +تا الان خواب بودی؟ _با اجازه شما صدایش قطع میشود _فاطمه؟؟ +باورم نمیشه _چیو؟ +چرا تو انقدر تنبلی!! نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸