حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_44 مهتاب خوابالود نگاهی به من میاندازد +دزد کجا بود؟حتما خواب دیدی _
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_45
_فکر نمیکردی عذرائیل انقدر جذاب باشه نه؟
چپ چپ نگاهی به من میاندازد
+ولی خدایی چقدر محکم زدی یه لحظه احساس کردم مغزم تکون خورد
به زور جلوی خنده ام را میگیرم
در گوشم زمزمه میکند:
خیال ازدواج داری؟
سوالی نگاهش میکنم که با چشمانش به سودا اشاره میکند
اخم میکنم که لبخند روی لبش محو میشود
حامد دوست دوران بچگی من بود
که چند سالی از من بزرگتر است
مریم با صدای ضعیفی می گوید:
شرمنده انقدر هول شدم یادم رفت سلام کنم
سلام به همگی
و با همه احوالپرسی میکند
مهتاب جلو می آید و بعد از روبوسی با مریم می گوید:
حالا چرا آقا حامد داشتن دزدکی وارد ویلا میشدن؟
مریم لبش را میگزد و با خجالت پاسخ میدهد:
فکر نمیکردیم شما داخل ویلا باشید با حامد تصمیم گرفتیم بریم سفر که من شمال رو پیشنهاد کردم بعد هم که خودتون شاهد اتفاقات بعدش بودید
زینب که تا به اکنون ساکت بود با لحن بامزه ای می گوید:
دایی
روبه رویش زانو میزنم و به چهره ی سفید و تپل اش چشم میدوزم
موهای کوتاهش هرازگاهی مانع دیدنش میشوند و چشمان زیبایش را از دید من پنهان میکنند
لپش را به آرامی میکشم
_جانم فندق
با سوالش جا میخورم
+هنوز زن نگرفتی؟
حامد با خنده می گوید:آخه کی به داییت زن میده؟
زینب دستش را به کمرش میزند و با اخم می گوید:
چلا زن میدن
و با دستان کوچکش به سودا اشاره میکند
نگاهم در نگاه سودا قفل میشود که رنگ چهره اش به سرخی میزند با خجالت سرش را پایین میاندازد
نگاهم را از او میگیرم و به زینب میدوزم که ادامه میدهد:
مگه این خانم ژن دایی معلاج نیشت؟
جمع در سکوت غرق میشود
با مهربانی جواب زینب را میدهم:
نه دایی جون ایشون دوست خاله مهتابن
حامد سعی میکند جو را عوض کند که تا حدودی هم موفق میشود
بعد از ورود به خانه یه محض روشن شدن برق همزمان اوای دلنشین صلوات فرستادن همه ی ما بلند میشود
*محمد*
مشغول وضو گرفتن میشوم با برخورد آب سرد به دستانم میلرزم
با صدای فاطمه توجهم جلب میشود
+عه داداش شمایی؟
سری تکان میدهم که روسری اش را مرتب میکند
برای پرسیدن سوالم کمی مردد هستم
بعد از کلنجار رفتن با خودم بالاخره سوالم را میپرسم:
_زنداداش،شما خبری از اون خانم..ندارید
+کدوم خانم؟
_سودا..
گویا تازه او را به یاد میاورد که تبسمی میکند
+نه از اون روز که رفتیم ساحل و برگشت پیش خانوادش هیچ خبری ازش ندارم
حتی گوشیش رو هم جواب نمیده
آستین پیراهنم را که برای وضو گرفتن بالا زده ام را درست میکنم و قصد رفتن به اتاق را میکنم که با صدای فاطمه میاستم.
+اتفاقی افتاده؟
_مثلا چه اتفاقی؟
+داداش من میفهمم که حال شما فرق کرده
حتی محسن هم این موضوع رو فهمیده
حتما رفتارم به قدری ضایع بوده که آنها متوجه ی حالم شده اند
بی تفاوت می گویم:
چیزی نیست
+اما محسن میگفت حالتون مثل زمانیه که به حلما خانم علاقمند شده بودید
تمام بدنم آتش گرفته
جمله ی فاطمه مانند پتک در سرم کوبیده میشود
دستانم از عصبانیت مشت میشود
با اخم به سمت اتاقم میروم و در را محکم میکوبم
روی تخت مینشینم و سرم را میان دستانم میگیرم
مگر فاطمه نمی دانست با آوردن اسم حلما چه بر سرمن میاورد؟
#فلشبکبهدوسالگذشته
روی صندلی کنار حلما جای میگیرم که با همان صدای دلنشین می گوید:
آقا محمد
_جانم
لبخند خجولی تحویلم میدهد و بعد از یک مکث کوتاه می گوید؛
برای فردا نگران نیستید؟
_چرا باید برای بهترین روز عمرم نگران باشم؟
+خوش به حالتون
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_45 _فکر نمیکردی عذرائیل انقدر جذاب باشه نه؟ چپ چپ نگاهی به من میانداز
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_46
_مگه شما خوشحال نیستی؟
+چرا خیلی خوشحالم مگه ممکنه که دختری برای روز عروسیش خوشحال نباشه؟ولی دلشوره دارم
با خنده می گویم:
نکنه فکر میکنی پشیمون میشم؟
با کیفش به بازویم میکوبد
+چه بهتر
صدای قهقه ی من او را بیشتر عصبی میکند
#حال
سعی میکنم افکار منفی را کنار بگذارم به ساعت دیواری اتاقم خیره میشوم
عقربه ها ساعت 5:30دقیقه صبح را نشان میدهند
به سمت کمد میروم و سجاده ی سبز رنگم که یادگار پدرم است را از کمد بیرون میاورم
سجاده را روی زمین پهن میکنم
بعد از پایان نمازم اشک درچشمانم جمع میشود
_خدایا چرا..واقعا چرا سرنوشت من انقدر تلخه
سجاده ام را جمع میکنم و داخل کمد قرار میدهم
خودم را روی تخت میاندازم و به سقف زل میزنم
بعد از چند دقیقه با صدای تقه ی در رشته افکارم گسسته میشود
_بفرمایید
به دور از انتظارم محسن وارد اتاق میشود
به احترامش میاستم
_سلام
+سلام خوبی؟
_الحمدالله،چه عجب یادی از ما کردی
+لازم نیست تیکه بندازی شما
_قصد جسارت نداشتم خان داداش
روی تخت مینشیند
کنارش جای میگیرم
+محمد یه مدتیه که احساس میکنم حالت خوب نیست از وقتی که اون دختر رو آوردیش خونمون..
میان حرفش میپرم
_ربطی به اون نداره،من از دوسال پیش همینطور بوده وضعیتم
+نمی تونی چیزی رو از من پنهان کنی چون چشمات زود لوت میده
آه بلندی میکشم
_ایراد از چشمامه
خنده ی کوتاهی میکند
سکوت بینمان آزار دهنده میشود
اما بالاخره محسن لب می گشاید:
وقتی که مراسم عقدت رو بهم زدی برای همه تعجب آور بود
توکه خیلی حلما رو دوست داشتی پس چیشد اون ادعای دوست داشتنش هان؟
_داداش،خواهش میکنم راجب گذشته حرف نزنید
+اگر برای گذشته است چرا انقدر زود جوش میاری؟
سرم را پایین میاندازم و نفس های باصدا و پی در پی میکشم
دستش که روی شانه ام مینشیند سرم را بالا میاورم
لبخند محوی تحویلم میدهد
+میدونی محمد گاهی به این فکر میکنم برات کم گذاشتم شاید تقصیر من بود که نسبت به تو و اتفاقات اطرافت بی خبر بودم
واقعا دلم برای روزهایی که بابا بود تنگ شده هیچ وقت اون لبخند آرامش بخشش رو نمی تونم فراموش کنم
لبخند تلخی به چهره اش میپاشم
+آره انگار همین دیروز بود که بهمون گفت مراقب مامان باشیم شاید خودش میدونست رفتنیه
محسن بغض میکند سعی در کنترل کردن خودش دارد تا غرورش را جلوی برادر کوچکترش حفظ کند
با صدای گرفته ای می گوید:
آخ که دلم برای صداش نگاهش و حتی اون لحن غمگینش موقع تعریف کردن خاطراتش از جبهه و جانباز شدنش تنگ شده
_میدونی داداش همه ی انسان ها به یه تکیه گاه مثل پدر نیاز دارن
من خیلی وقته که به اون تکیه گاه نیاز دارم..
ادامه جمله ام را میخورم دلم نمیخواهد بیشتر از این محسن را عذاب بدهم
_ولی خوشحالم بابت داشتن یه برادر بزرگتر
محسن بدون هیچ درنگی من را درآغوش میگیرد و اشک های مردانه اش را درآغوش من پنهان میکند
*سودا*
با صدای زنگ موبایلم از خواب میپرم.
نگاهی به ساعت که عقربه هایش نشان از این میدادند که من تا ظهر خواب بودم میاندازم
به شماره ی ناشناسی که روی صفحه موبایلم خودنمایی میکند چشم میدوزم
با تردید تماس را وصل میکنم
_الو؟.
+وای تو چرا جواب نمیدی؟
_سلام فاطمه تویی؟
+سلام..آره پس انتظار داشتی کی باشه؟
_هیچکس
بعد از خنده می گوید:
سودا میخوام ببینمت
_منو؟
+نه خسرو پرویز مرحومو،معلومه دیگه چرا انقدر گیجی
_از خواب بیدارم کردی الان انتظار چی داری؟
+تا الان خواب بودی؟
_با اجازه شما
صدایش قطع میشود
_فاطمه؟؟
+باورم نمیشه
_چیو؟
+چرا تو انقدر تنبلی!!
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_46 _مگه شما خوشحال نیستی؟ +چرا خیلی خوشحالم مگه ممکنه که دختری برای ر
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_47
_فکر کنم قرار بوده کوالا بشم اشتباه شدم انسان
+دیوونه جدی دارم صحبت میکنم
_داستانش مفصله تعریف میکنم برات
+پس یه آدرس الان برات میفرستم دوساعت دیگه اونجا باش.
_باشه
+کاری نداری؟.
_نه
+خداحافظ
تماس را قطع میکنم و خمیازه ی طولانی میکشم
با غرغر از روی تخت بلند میشوم و جلوی آیینه میاستم
از وضع ژولیده و نامرتبی که دارم بی اختیار خنده ام میگیرد
موهایم را شانه میزنم و با آرامش میبافم
یک لباس سبز آبی از کمد بیرون میکشم
بعد از تعویض لباسم به دنبال یک شال متفاوت در کمد میگردم
به محض دیدن شال سبز رنگی که با چند مروارید تزئین شده لبخند میزنم
_خودشه
شال را سر میکنم
آرایش ملایمی میکنم و اتاق را ترک میکنم.
مانند یک ملکه قدم برمی دارم از تصوراتم لبخندی روی لبانم می نشیند
موهای مشکی رنگ و بلندم که روی صورتم ریخته را با دستم به داخل شال هدایت میکنم
زمزمه وار می گویم:
خدایا فقط یه امروز بخیر بگذره!
نفسم را با صدا بیرون میفرستم و بعد از مطمئن شدن از اینکه وضعیت خوبی دارم لبخند مصنوعی میزنم و سلام بلندی روبه جمع میدهم
همه به غیر از معراج و مریم جوابم را با خوشرویی میدهند
به معراج مینگرم سرش را پایین انداخته و در فکر فرو رفته است
و مریم به طور عجیبی به من نگاه میکند
با دلشوره کنار مهتاب جای میگیرم
+چه عجب بالاخره تشریف آوردین شما
صدای مریم است که سکوت جمع را میشکند
و من چقدر از آن لبخند مسخره و حرص درارش متنفر بودم
_حقیقتا ما هیچ وقت مهمون یهویی نداشتیم شبا برای همین هیچ وقت بدخواب نشدم این اولین بار بود
می خواهد چیزی بگوید اما نمی تواند
صورتش کمی سرخ میشود و گره ی عمیقی بین ابروانش مینشیند
لبخند پیروزمندانه ای میزنم که نگاهش را از من میگیرد
مهتاب سقلمه ای به پهلویم میزند و در گوشم نجوا میکند؛
این اولین طوفان بود خدا بقیشو بخیر کنه
نفس عمیقی میکشم
جمله ی مهتاب به نظر عجیب میرسید
بی تفاوت به زمین چشم میدوزم..
پوزخندی میزنم کار همیشگی معراج!
زل زدن به زمینی که جذاب تر از اتفاقات اطرافش است .
مریم دست زینب را میگیرد،به سمت من و مهتاب می آید
به همراه زینب کنار مهتاب مینشیند
با خونسردی روبه مهتاب می گوید:
راستی مهتاب این عکس رو دیدی؟
+کدوم؟
با موبایلش عکسی را به او نشان میدهد
مهتاب بعد از چندثانیه نگاه کردن به عکس به لبخندی اکتفا میکند
مریم بی مقدمه موبایلش را به دست من میسپارد
+خوشگله نه سودا جون؟
دختری در عکس بود که مشغول فوت کردن شمع کیک تولدش بود
دختری که خیلی آرام به نطر میرسید
و لبخند دلربایی داشت
_آره به نظر خیلی دختر خوبیه
+بله دیگه اسمش نگاره، دخترخالمه
نگاه معناداری به معراج میاندازد و آهسته می گوید؛
خیلی بهم دیگه میان مگه نه؟
قلبم فریاد میزند که معراج فقط متعلق به من است
دیگر فاصله ای به مرگ ندارم
به چهره ی دخترک نگاه دقیق تری میاندازم
چهره ی سفید و گرد به همراه چشمان سبز رنگش خیلی زیباتر از من بود!
بغض گلویم را چنگ میزند و گویا قصد خفه کردنم را دارد
با سختی بغضم را قورت میدهم و سعی میکنم تا عادی به نظر برسم
نمی خواهم مریم متوجه بشود که هدف گیریش عالی است و تیرش مستقیم به قلبم برخورد کرده
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اۍصفاۍقلبزارم؛
هرچہدارمازتـودارم🪽'🫶🏽!
#چھارشنبہها؎امامرضایے🪴:))
@Hanifa38
گاهی دردناک ترین سنگ ها را کسی به سمتت پرتاب می کنه که براش سنگ تموم گذاشته بودی...:)
@Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_47 _فکر کنم قرار بوده کوالا بشم اشتباه شدم انسان +دیوونه جدی دارم صحب
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_48
به سختی سرم را تکان میدهم که لبخند کجی تحویلم میدهد
***
با عجله به سمت در خروجی قدم برمی دارم که صدای معراج باعث میشود سرجایم بایستم
+جایی تشریف می برید؟
برمیگردم به چهره ی آشفته و موهای پریشانش مینگرم
نگاهش نگران است
یعنی نگرانی اش برای من بود؟
_بله
+اگر میخواید برسونمتون
واقعا این معراج بود که این حرف ها را به زبان میاورد؟
_نه ممنون ماشین گرفتم
باشه ای زیر لب می گوید و از من دور میشود
کفش هایم را به سرعت میپوشم و پس از عبوراز حیاط خانه را ترک میکنم
نفس عمیقی میکشم حداقل چند ساعتی از دست طعنه های مریم راحت میشوم
لبخندی میزنم و سوار ماشین میشوم
با لرزیدن موبایلم توجهم جلب میشود
به محض دیدن شماره ی فاطمه پاسخ میدهم
_بله؟
+کجایی؟
_دارم میام.
تماس را قطع میکنم و موبایلم را داخل کیفم میگذارم
به مردمی که هر کدام در حال رفت و آمد هستند مینگرم
با شنیدن صدای راننده به خودم می آیم
+رسیدیم خانم
بعد از حساب کردن کرایه،ازماشین پیاده میشوم
به سمت آدرسی که فاطمه برایم ارسال کرده حرکت میکنم.
با استرس وارد رستوران میشوم نگاهی به اطرافم میاندازم رستوران شیک و مجهزی بود
و تم سبز رستوران برایم آرامش بخش است
با دیدن فاطمه لبخند میزنم
دقیقا مقابلش روی صندلی مینشینم
_سلام
+سلام خانم بدقول
دستانم را روی سرم میگذارم که هراسان میپرسد:
من ناراحتت کردم؟
_نه
+پس چی؟
_امروز از دست یکی داشتم دیوونه میشدم
+کی؟
_مریم،خواهر بزرگِ معراج خان
+به به ،نگفته بودی آقا دوتا خواهر داره
_یادم رفت بعدشم این مادرفولادزره تازه دیشب رسیده
تبسمی می کند
+حالا چرا انقدر از دستش عصبانی هستی؟
_بابا این اگه یه دقیقه به من تیکه نندازه آروم نمیشه
+غیبت نکن انقدر
_هوف، من دوباره با یه ضدحال برخورد کردم
چادرش را کمی جلوتر میکشد و می گوید:
اگر فکر میکنی باحال بودن و خفن بودن به غیبت و انجام کارهای حرامه که باید بگم من باحال نیستم
_خب حالا قهر نکن نگفتی چکار داشتی باهام؟
+شما تا کی شمال میمونید؟
_نمی دونم ولی خب دیگه روزای آخره
جمله ی غمگینی است برای من،روزهای پایانی با عشقت بودن
روزهای پایانی یک مسافرت تلخ
روزهای پایانیِ یک عشق نافرجام!
فاطمه دستش را جلوی صورتم تکان میدهد که از فکر بیرون می آیم
+دارم باهات حرف میزنما
_بفرما
+سودا تو..
با مِن و مِن می گوید:
قصد ازدواج داری؟
به خنده می افتم که متعجب می گوید:
حرف خنده داری زدم؟
_نه ببخشید واقعا،آخه یه مدتیه همه همین سوال رو ازم میپرسن
+جدی بگو
_راستش نمی دونم بعد از تموم شدن این سفر چه بلایی سرم بیاد تو که خودت از دل من خبرداری
سرش را غمگین تکان میدهد
+مطمئنی که معراج رو دوست داری؟
_مطمئنم،چرا میپرسی؟
+چطور بگم حقیقتش..
نگاهش را از من میگیرد و دستانش را درهم گره میزند
+ولش کن
_خب بگو
+مهم نیست
_پس چرا منو تا اینجا کشوندی؟
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_48 به سختی سرم را تکان میدهم که لبخند کجی تحویلم میدهد *** با عجله به
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_49
+ناراحتی؟
_نه خیلی هم خوشحالم
+منم همین طور.
فقط...
با آمدن گارسون حرفش نصفه می ماند
گارسون مردی گندم و گونه و جوان با موهای پرپشت و سیاه بود
مِنو را به دست فاطمه میدهد
+چی میخوری سودا؟
_فرقی نمیکنه برام هرچی سفارش دادی
+دو پرس جوجه کباب لطفا
گارسون سری تکان میدهد و مارا ترک میکند
بعد از رسیدن سفارش فاطمه می گوید:
اولین بار که دیدمت خیلی ازت خوشم اومد
اگه گفتی چرا
_چرا؟
+از این که تو با همه فرق داری از مهربونیت،صمیمیتت
لبخندی به چهره اش میپاشم
+سودا یه چیزی رو میخوام خواهرانه بهت بگم
کنجکاو نگاهش میکنم
+کسی رو دوست داشته باش که لیاقتت رو داشته باشه
عاشق کسی باش که عاشقانه دوستت داشته باشه
خب؟
درک حرف های فاطمه برایم سخت است و نمی دانم منظورش از گفتن ای جملات چیست
+هروقت متوجه منظورم شدی بهم زنگ بزن
ابروانم را بالا میدهم و با تعجب می گویم:اتفاقی افتاده؟
+نه!
بعد از تمام شدن غذا بلند میشوم و کیفم را روی شانه ام می اندازم
_خیلی ممنون از دعوتت
+خواهش میکنم
به امید دیدار دختر خوش قلب
با لبخند رستوران را ترک میکنم
جملات فاطمه را چندبار مرور میکنم
مفهوم حرف هایش چه بود؟
اصلا چه چیزی میخواست به من بگوید که پشیمان شد؟
با نمایان شدن اسم نیلوفر روی صفحه موبایل اخم میکنم
_الو؟
+سلام چطوری
_از احوالپرسی های شما
+تیکه ننداز ناسلامتی رفیقتم
_بودی
+چرت نگو
با عصبانیت می گویم؛
تو رفیقی که سه هفته است حتی یه زنگ به من نزدی؟
+درگیر بودم کجایی حالا؟
_شمال
+حتما با اون خانواده رو مخت
_ربطش به تو؟
+چته؟
تماس را با عصبانیت قطع میکنم
نمی دانم خوابم یابیدار
اما هرچه که هست تمام این اتفاقات مانند یک کابوس است
کابوسی بی پایان و شبیه به مرگ
مات و مبهوت به ماشین خیره میشوم
از ترس جیغ بلندی میکشم و چشمانم را میبندم
اما فردی که داخل ماشین بود چهره اش به نظر خیلی آشنا می آمد
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_49 +ناراحتی؟ _نه خیلی هم خوشحالم +منم همین طور. فقط... با آمدن گارسون
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_50
صدای جیغ لاستیک های ماشین قلبم را به لرزه در می آورد
کمی به چهره ی راننده نگاه میکنم
خدای من او اینجا چه میکرد
آرشام بود همان کابوس همیشگی،چرا رهایم نمیکرد؟
چرا او هم یک زخم شده بود و در قلبم فرو رفته بود؟
این چه تقدیری است که برای من رقم خورده
ناگهان هیکل ورزشکاری اش روبه رویم ظاهر میشود
+بالاخره تونستم دوباره زیارتت کنم دختر
اخم کمرنگی میان ابروانم می نشیند
قصد دارم به خانه برگردم اما آرشام دست بردار نیست و به این راحتی رهایم نمیکند
+چرا حرف نمیزنی هوم؟
سودا یه چیزی بگو..من این همه راه رو به خاطر تو اومدم شمال
_خب؟
بدون اینکه به چهره اش نگاه کنم قدم برمیدارم
+کجا میری؟حداقل بزار برسونمت
_مزاحم نشو آقای محترم!
+چرا انقدر لجبازی؟
پوف کلافه ای میکشم و به قدم هایم سرعت میبخشم
اما آرشام به دنبالم راه افتاده
نمی خواهم باور کنم که صدایش را شنیده ام
نه باور نکردنی است
او..او اینجا نبود،بود؟
با استرس به اطرافم نگاه میکنم که معراج را میبینم
چشمانم از تعجب گشاد میشود و بهت زده می گویم:
شما..اینجا چکار میکنید؟
آرشام به پشت سرش نگاه میکند و تازه متوجه حضور معراج میشود
خونسرد به من و معراج نگاه میکند
چهره ی معراج نشان دهنده خبرهای خوبی نبودند
آن اخم کمرنگی که در چهره اش نمایان بود و دستانش که مشت شده بودند.
آب دهانم را قورت میدهم که معراج چند قدم جلوتر می آید
با صدای دورگه ای خطاب به آرشام می گوید:
به چه حقی مزاحم ناموس مردم میشی؟
آرشام بی تفاوت پاسخ میدهد:
ربطش به شما ؟
یقه ی آرشام را در دستانش میگیرد و می غرد:
عوضی..
و مشت های پی در پی و محکمش به صورت آرشام تعجبم را بیشتر میکند
به خودم می آیم که چهره ی آرشام را غرق در خون و چهره ی معراج را زخمی و کبود میبینم
دستم را جلوی دهانم میگذارم و با صدای ضعیفی می گویم:
چکار کردید آقا معراج؟
با تشر می گوید:
شما لطفا هیچی نگید!!
بغض به گلویم هجوم می آورد
چطور به خودش اجازه ی همچین رفتاری با من را میداد؟
اصلا به چه حقی بر سرمن فریاد میزد؟
بغضم را میخورم و سکوت میکنم همانطور که او میخواست
آرشام به سختی بلند میشود
دستی به چهره اش میکشد و با دیدن خونی که به دستانش آغشته شده روبه معراج می گوید:
تلافی میکنم،جبران میکنم تموم کارهاتونو
انگشت اشاره اش را به نشانه تهدید به سمت من میگیرد
+و اما تو،دست از سرت برنمی دارم سودا
ولت نمیکنم
با عجله به سمت ماشینش میرود و به سرعت از دید ما پنهان میشود
مات و مبهوت به معراج نگاه میکنم
اوهم گویا از حرف های آرشام تعجب کرده که کاری انجام نمیدهد
+پس کاری که انقدر براش عجله داشتید این بود؟
با تته و پته می گویم:
نه من..من
میان حرفم میپرد و اجازه حرف زدن به من را نمیدهد
+بس کنید خواهشا واقعا فکر نمیکردم همچین آدمی باشید
با جمله اش انگار تیری به قلبم فرو میرود
سوزش زخمی که در قلبم ایجاد شده را می توانم حس کنم
به سمت ماشینش حرکت میکند
بعد از چند دقیقه برمیگردد و بدون نگاه کردن به من می گوید:
نمیخواید که کل روز رو اینجا باشید؟
سرم را به نشانه منفی تکان میدهم
اما نمیخواستم با او بروم
او هیچ وقت نمی گذاشت تمام حقیقت را برایش بیان کنم
وهمیشه با بی رحمی من را قضاوت میکرد
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸