eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی ، پیشنهادی بود درخدمتم .. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_59 سه روز گذشته و در این سه روز من از معراج و خانواده اش بی خبرم با
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 +نیلوفر گفته بود خیلی عوض شدی! با پوزخند می گویم: خوبه عوض شدم،عوضی نشدم سرم را پایین میاندازم و خودم را با موبایلم مشغول میکنم اما متوجه عصبانیت پسر میشوم به محض وارد شدن استاد،تمامی افراد حاضر در کلاس به احترامش می ایستند. به چهره ی استاد نگاه میکنم،مهرداد رفیعی یکی از بداخلاق ترین استادانی که میشناسم پوست گندمی و چشمان سبز رنگش تضاد زیبایی داشت و موهای سیاه رنگی که به تازگی چند تار سفید در آن خودنمایی میکرد +خانم مقدم _ب.بله +منتظر کسی هستید؟ _خیر استاد +خیلی وقته ایستادید این روزها زیادی خنگ شده بودم فوری روی صندلی مینشینم که صدای مزخرف کشیده شدن صندلی روی موزاییک سکوت طولانی کلاس را میشکند حال همان پسر مزاحم است که قصد مسخره کردنم را دارد +یکم آروم تر..صندلی شکست و پسر دیگری که احتمالا دوستش بود ادامه میدهد: دانشگاه بودجه خرید یه صندلی جدید رو نداره طنین خنده های بچه ها در کلاس پخش میشود با اخم به زمین خیره میشوم و سعی میکنم خشمم را پنهان کنم. +جناب آریان احمدی پس اسم این مزاحم آریان بود؟! آریان میاستد‌ +بله استاد استاد با زبانش لب های خشکیده اش را تر میکند و با همان صدای رسا می گوید؛ و جناب آرمان افشار آرمان هم مانند آریان می ایستد استاد خونسرد می گوید: وقت کلاس رو نگیرید، برید بیرون لطفا هردو ناباورانه به استاد زل میزنند +نشنیدید چی گفتم آقایون محترم؟ آرمان طلبکارانه می گوید: واسه چی باید بریم بیرون؟ +من گفته بودم سر کلاس من مزه پرونی ممنوعه شاید نیاز به سمعک دارید که نشنیدید... خنده ام میگیرد اما جلوی خودم را میگیرم تا نخندم. بعد از خروج آنها نیلوفر نفس نفس زنان وارد کلاس میشود به سمت یکی از صندلی ها میرود و می گوید: با اجازه استاد روی صندلی مینشیند که استاد بدون نگاه کردن به نیلوفر می گوید: اجازه ندادم نیلوفر موهایی که روی صورتش ریخته را با دست مرتب میکند و در همان حالت پاسخ میدهد: چی؟ +اجازه ندادم بشینید،بیرون دهان نیلوفر مانند یک ماهی باز و بسته میشود اما هیچ حرفی نمیزند +دوبار تکرار نمیکنم خانم رحیمی . نیلوفر بهت زده بلند میشود و با صدایی که حتی شنیدن آن برای خودش هم دشوار است می گوید: شما حق ندارید منو از کلاس بیرون کنید من.. استاد میان حرفش میپرد +قبل از اینکه زنگ بزنم حراست خودتون محترمانه تشریف ببرید کیفش را روی شانه اش جابه جا میکند و نیم نگاهی به من میاندازد و بعد با اخم از کلاس خارج میشود _دختره ی دیوونه. +دعواتون شده؟ با صدای سوگند برمیگردم سوگند دختر بامزه و مهربانی بود که گاهی همدم خوبی برای مشکلات زندگی ام میشد +دعواتون شده سرم را تکان میدهم سرش را با تاسف تکان میدهد +عیب نداره تو خودت رو ناراحت نکن _من به خاطر اون دیوونه هیچ وقت ناراحت نمیشم با خنده می گوید: آره جون خودت از خنده ی او لبخندی روی لبانم جاخوش میکند نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_60 +نیلوفر گفته بود خیلی عوض شدی! با پوزخند می گویم: خوبه عوض شدم،عوض
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 بعد از اتمام کلاس هایم از دانشگاه خارج میشوم با صدای زنگ موبایل توجهم جلب میشود فوری موبایلم را از داخل کیفم بیرون میاورم و با دیدن نام مادرم، تماس را وصل میکنم _الو +سلام سودا جان _سلام مامان خوبی؟ +الحمدالله،کجایی؟ _هیچی طبق معمول دانشگاه تموم شد، دارم میام خونه صدای مادرم قطع میشود _مامان؟ +سودا بیا خونه عمه ات _چرا؟ لحنش عوض میشود و مانند همیشه سعی در سرزنش کردنم دارد +وا..این که سوال نداره دیگه خونشون دعوتیم _حالا نمیشه من نیام؟ عصبی اما آهسته می گوید: یعنی چی که نیای؛سودا بحث نکن بیا. انقدر هم غر نزن اتفاقا میخواستم غر بزنم اما با شنیدن صدای بوق های متعددی که در گوشم می پیچد منصرف میشوم به سمت خانه حرکت میکنم تا بعد از عوض کردن لباس هایم به خانه عمه بروم! آه بلندی میکشم کاش میتوانستم به دوران کودکی برگردم همان زمان هایی که 6سال بیشتر نداشتم و به همراه خانواده ام به خانه ی مادربزرگم میرفتیم صدای بچه ها سکوت خانه را میشکند و مادربزرگ(مادرپدرم) درحالی که سینی چای در دستانش دارد به سمت ما می آید مادرم هرچند دقیقه یکبار به پهلویم می کوبد تا به مادربزرگم سلام دهم اما من عصبانی بودم از تمام آن کسانی که در حیاط خانه مشغول بازی بودند و من را از بازی بیرون انداخته بودند مادربزرگ با دیدن اخم های گره خورده ی من لبخندی میزند +چی شده که سودا خانم انقدر ناراحته؟ سودابه به جای من پاسخ میدهد: هیچی مامان شیرین این دختر لوستون حتما باز با بچه ها دعواش شده به چهره ی سودابه خیره میشوم صورت سبزه و چشمان بادامی اش زیبایی خاصی به چهره اش بخشیده بود من اصلا شبیه سودابه نبودم،ابروهای من پیوندی بود اما سودابه ابروهای‌کمانی داشت و آن تیله های عسلی رنگ چشمانش جاذبه ی خاصی داشت که به دل می نشست! مادر بزرگم با خنده می گوید:کجایی دختر؟دارم باهات حرف میزنما قند من لب و لوچه ام آویزان میشود و با چهره ی درهمی جواب میدهم: مامان جون اینا منو تو بازی راه نمیدن به سینا پسر دوم عمه‌زینب و شیدا و شقایق خواهران سینا که در حیاط مشغول فوتبال بازی هستند اشاره میکنم مادربزرگ لپم را میکشد و آرام گونه ام را میبوسد +خب ازشون بپرس چرا باهات بازی نمیکنن _پرسیدم +چی گفتن؟ با ناراحتی پاسخ میدهم: گفتن تو بلد نیستی فوتبال بازی کنی کوچولویی صدای خنده ی مادربزرگ تعجبم را بیشتر میکند _من کوچولوام مامانی؟ پدرم در جواب شیرین زبانی های من لبخندی میزند و می گوید: از دست این بچه ها! مادربزرگ دستانش را باز میکند و من هم از خدا خواسته در آغ.وشش جای میگیرم +پس داداش سجادت کجاست؟ _هیچی اونم طاقچه بالا میزاره بازی نمیکنه سودابه با کنجکاوی میپرسد:طاقچه بالا رو از کی یاد گرفتی؟ با نگاهم به مادرم اشاره میکنم و می گویم: یه روز مامانم گفت عمو علی و زنش نمیان خونمون طاقچه بالا میزارن مادرم از خجالت سرخ میشود و لبش را میگزد سجاد پسر بزرگ عمه زینب بود. پسر عاقل و مودبی بود که همیشه از من مراقبت میکرد سجاد 8سال از من بزرگتر بود و 14سالش بود و سینا 3سال از سجاد کوچکتر بود و 11سال داشت شیدا و شقایق هم دوقلو بودند؛ مادرم می گفت آن دو 4سال از من بزرگتر هستند و در یک روز زمستانی روزی که دانه های برف زمین را پوشانده بودند شیدا و شقایق به دنیا آمده بودند! نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_61 بعد از اتمام کلاس هایم از دانشگاه خارج میشوم با صدای زنگ موبایل تو
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 عمه زینب با لحن بچگانه قربان صدقه ام میرود و عمو مهران (شوهرعمه ام) از حرف های من به خنده می افتد ولی من نمیدانستم دلیل خنده های آنها چیست و چقدر خوب که دنیای کودکی ام همین قدر پاک و صادقانه بود از خاطرات بچگی ام بیرون می آیم حالا نه مادربزرگم و نه سودابه زنده بودند. چشمانم پر از اشک میشود،بی حوصله وارد خانه میشوم اشک چشمانم را با آستین لباسم پاک میکنم و روی مبل ولو میشوم شاید از حجم درد و فشار زیاد است که پلک هایم بی اختیار بسته میشود و به خواب میروم با احساس برخورد صداهای آشنایی به گوشم چشمانم را باز میکنم مادرم و عمه مشغول گفت و گو بودند،به رفتار مادرم توجه میکنم. با نگرانی سخن می گوید و هرلحظه غم چشمانش بیشتر میشود +وای نکنه بلایی سر بچم اومده باشه با حرف مادرم تازه متوجه میشوم که قرار بود به خانه ی عمه بروم.چقدر فراموش کار شده بودم دیگر حتی رفتارهایم عادی نیست..! عمه زینب سعی میکند تا مادرم را دلداری دهد همیشه همین گونه بود عمه درخانواده ی ما صبور ترین فردی بود که سراغ داشتم عمه تک دختر بود و خواهری نداشت همانند من! البته من حداقل در خاطرات کودکی ام سودابه را دارم اما عمه فقط دوبرادر دارد یکی پدرم و دیگری عمو علی..عموی بزرگم و پسر ارشد خانواده ی مقدم! عمو مانند پدرم نظامی بود البته پدرم یک سرهنگ بازنشسته بود اما عمو هنوز مشغول به کار بود! که شغل این دونفر هم خودش ماجرایی داشت از فکر بیرون می آیم که صدای عمه توجهم را جلب میکند +این بچه هم خوابیده انقدر نگرانی نداره که مادرم دستش را از دستان عمه بیرون میکشد و می گوید: پس چرا بیدار نمیشه در همین حین فکر های شومی در ذهنم میگذرد ناگهان چشمانم را باز میکنم و مانند یک دراکولای وحشی بلند میشوم _من بیدااارم هردو چشمانشان از تعجب گشاد میشود قبل از اینکه مادرم حرفی بزند صدای مردانه ای باعث میشود که قلبم مانند یک مرغ سرکَنده شروع به بال بال زدن کند صدا متعلق به سجاد بود وای خدای من..چرا متوجه ی حضور او نشده بودم؟ از خجالت صورتم سرخ میشود و همچون کودکی خطاکار از روی مبلی که مثل کولی ها روی آن پریده بودم پایین می آیم +تو هنوز بزرگ نشدی سودا؟ عرق شرمی که روی پیشانی ام نشسته را با دست پاک میکنم نه می توانم حرفی بزنم و نه جرئت نگاه کردن به چشمان سجاد را دارم!! گلویم خشک شده و رنگ چهره ام از شدت خجالت و شرم مانند لبو،سرخ شده! کمی مقنعه ام را جلوتر میکشم و موهای نامرتبم را به داخل مقنعه هدایت میکنم. +چقدر خجالتی راست می گفت.من رفتارم تغییر کرده بود خجالتی نبودم اما نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده که دچار این تغییر و تحول شده ام. +بازم مادرت باید بگه که به بزرگتر سلام بدی با لکنت می گویم: س..سلام! +سلام احوال شما؟ عمه بالاخره لب می گشاید و من را از دست تیکه و طعنه های پسرش نجات میدهد +انقدر این دخترو اذیت نکن سجاد دستش را داخل جیب شلوارش فرو میکند و با یک ژست جذاب پاسخ مادرش را میدهد؛ باشهه اصلا کی خواست اذیتش کنه؟ عمه میخندد مادرم که انگار تازه از شوک کار چند دقیقه پیش من درآمده می گوید: زودباشید بریم تا بقیه نگران نشدن عمه در تایید حرف مادرم سر تکان میدهد و سجاد به سمت در خروجی حرکت میکند _عهه صبر کنید من هنوز لباسامو عوض نکردم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_62 عمه زینب با لحن بچگانه قربان صدقه ام میرود و عمو مهران (شوهرعمه ام
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 سجاد خنده اش میگیرد +من که گفتم نباید بیایم سراغ این اخم میکنم _این اسم داره +باشه حالا سودا خانم! باید اعتراف کنم که سودا هیچ فرقی با 12سال پیش نداره و با تاسف خانه را ترک میکند ادای سجاد را میگیرم _فرقی با 12سال پیش نداره،اگه عمه و مامانم نبودن که.. ناگهان با ورود سجاد دهانم قفل میشود +خب داشتی میگفتی.. به زمین خیره میشوم _من که چیزی نگفتم +باشه منم باور کردم جلوی خنده ام را میگیرم و با عجله به اتاقم پناه میبرم مانند یک بمب از خنده منفجر میشوم دستم را روی دلم میگذارم و بعد از اتمام خنده ام،لباس هایم را عوض میکنم روسری یاسی ام را جلوی آیینه مرتب میکنم و با آرامش موهای مشکی ام را داخل روسری فرو میکنم به چهره ام با دقت مینگرم،چقدر مظلوم شده ام و عجیب است که حجاب را دوست دارم. حس خوبی در وجودم رخنه کرده با صدای تقه ی در فوری کیفم را ردی شانه ام میندازم و خطاب به مادرم که پشت در ایستاده می گویم: اومدم *** به محض وارد شدن به خانه ی عمه با استقبال عمو مهران،پدرم،شیدا و شقایق روبه رو میشوم آهسته سلام میدهم که با خوشرویی پاسخم را میدهند روی مبل کنار شقایق و شیدا مینشینم عمو مهران بعد از چند دقیقه می گوید:حالا چه اتفاقی افتاده بود که سودا جواب نمیداد؟ +هیچی پدرجان،سرکار خانم خواب تشریف داشتن این جمله را سجاد به زبان میاورد که صدای خنده ی جمع بلند میشود لبخند حرصی میزنم که بالاخره شیدا سکوت را میشکند +سودا از بچگی هم خوش خواب بود شقایق حرف خواهرش را تایید میکند از خجالت لب میگزم احساس میکنم گر گرفته ام آرام به پای شیدا میکوبم تا زودتر این بحث مسخره را تمام کند. شیدا زمزمه میکند: آخ،پام درد گرفت بیشعور! لبخند محوی میزنم اکنون شقایق دست بردار نیست و با گفتن چند جمله از بچگی من سعی میکند تا بقیه را بخنداند با ظاهر شدن سینا سکوت حکم فرما میشود سینا موهای سیاه و چشمان عسلی رنگی داشت پوست صورتش هم برعکس برادرش(سجاد) گندمی بود به احترام سینا می ایستم _سلام نگاه متعجب جمع را احساس میکنم و همینطور سینا! +این واقعا همون دختر دایی منه؟دختر دایی محمود؟ نگاهم را میدزدم و دوباره روی مبل مینشینم شیدا سرش را تکان میدهد +فکر کنم توی این سفری که رفتن سر سودا ضربه خورده نیشگونی از پهلوی شیدا میگیرم که حرفش را به سرعت پس میگیرد: اشتباه کردم این همون سودا است عمه مرا از باتلاقی که درون آن گیر افتاده ام نجات میدهد +سودا،عمه یه چند دقیقه بیا اینجا. بلند میشوم و به سمت آشپزخانه حرکت میکنم خودم را به عمه زینب می رسانم _جانم کاری داشتی با من عمه؟ عمه مستاصل نگاهش را به من میدوزد کمی از رفتارش نگران میشوم _اتفاقی افتاده؟ چشمان عمه پر از اشک میشود و به طور ناگهانی تعادلش را از دست میدهد اما قبل از اینکه روی زمین بیفتد محکم دستش را میگیرم _عمه جان شما حالت خوب نیست،صبر کن برم به بقیه بگم تا ببرنت بیمارستان +نه صبر کن با صدای لرزانی ادامه میدهد: نمیخوام کسی متوجه  حال من بشه +چرا؟ نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
گاهی ارزش واقعی یک لحظه را تازمانی که به یک خاطره تبدیل نشه نمی فهمیم...:))) @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_63 سجاد خنده اش میگیرد +من که گفتم نباید بیایم سراغ این اخم میکنم _
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 +آخه.. قطرات اشک مانع کامل کردن جمله اش میشود هراسان می گویم: من دارم نگران میشم تروخدا حرف بزن عمه! +شیدا با آوردن نام شیدا بی اختیار میلرزم و از استرس دستانم یخ میزند به محض آمدن شیدا به داخل آشپزخانه،عمه خودش را جمع و جور میکند و اشک داخل چشمانش را با دستش پاک میکند شیدا مانند همیشه کنجکاو نگاهی به ما میندازد +چی داشتید میگفتید؟ عمه لبخند مصنوعی تحویلش میدهد +چیز مهمی نبود شیدا اما زرنگ تر از این حرفا بود دستش را به کمرش میزند و می گوید: ولی من شنیدم داشتید در مورد من حرف میزدید عمه می دانست که من نمی توانم دروغ بگویم و موضوع را خیلی سریع لو میدهم بنابراین سعی میکرد تا خودش پاسخ دخترش را بدهد عمه زینب:شیدا جان گفتم که موضوع مهمی نیست واگرنه بهت میگفتم شیدا دلخور به من نگاه میکند و سرش را تکان میدهد پارچ آب را برمی دارد و برای خودش آب میریزد جرعه ای از آب را می نوشد و از آشپزخانه خارج میشود بعد از خروج شیدا از آشپزخانه عمه نفس عمیقی میکشد _عمه بگو لطفا +الان نمی تونم سوداجان _آخه من اینطوری از نگرانی میمیرم +خدانکنه دختر این حرفا چیه میزنی؟ دستان عمه را میگیرم _نمیشه الان بگید،چه اتفاقی برای شیدا افتاده؟ عمه غمگین نگاهم میکند +چی بگم با اضطراب به او زل میزنم +راستش یه چند وقت پیش.. با صدای شکستن لیوان از جا میپرم عمه با عجله به سمت منبع صدا حرکت میکند و من هم به دنبالش میروم با دیدن شیدا که روی زمین افتاده دستم را روی دهانم میگذارم عمه یا حسینی می گوید و به شیدا نزدیک تر میشود شیدا با صدای ضعیفی می گوید: چیزی نیست حالم خوبه فقط یه لحظه سرم گیج رفت،نگران نباشید سجاد خطاب به شقایق می گوید: برو آماده شو شیدا رو ببریم بیمارستان شقایق سرش را تکان میدهد عمه در گوش پدرم چیزی زمزمه میکند که نمی توانم بفهمم! شقایق روسری و چادر شیدا را می پوشد و با کمک عمه شیدا را بلند میکنند مادرم به من هشدار میدهد تا مراقب شیشه هایی که روی زمین ریخته باشم اما من بدون توجه به حرف مادرم به سمت شیدا قدم برمیدارم _شیدا..حالت خوبه؟ سرش را تکان میدهد و لبخند بی جانی تحویلم میدهد +سودا بهشون بگو من خوبم اینا حرف منو باور نمیکنن(با دستش به سجاد و مادرش اشاره میکند) بغض میکنم و سرم را پایین میاندازم سینا دست شیدا را میگیرد و با معذرت خواهی ما را ترک میکنند مادرم شیشه ها را جارو میکند پدرم با شتاب به سمت در خروجی میرود +زود باشید ماهم همراهشون میریم بیمارستان سرم را تکان میدهم و با پدرو مادرم راهی بیمارستان میشویم در طول راه حرف های عمه را مرور میکنم چه میخواست بگوید که نتوانست؟! چه بلایی سر شیدا آمده؟ ناخن هایم را در پوست دستم فرو میکنم و بدون توجه به دردی که میکشم به شیدا فکر میکنم چشمانم را میبندم و در دلم دعا میکنم تا اتفاق بدی نیفتد!! نفسم را کلافه بیرون میفرستم +رسیدیم با صدای مادرم از ماشین پیاده میشوم ،با سرعت قدم برمی دارم و وارد بیمارستان میشوم. پدرم بعد از گرفتن اطلاعات از پذیرش پله های بیمارستان را پشت سر میگذارد در آن لحظه کسی حواسش به آسانسور نبود! نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_64 +آخه.. قطرات اشک مانع کامل کردن جمله اش میشود هراسان می گویم: من د
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 اشک چشمانم روی گونه هایم روانه میشود. چه خبر شده؟ دکتر چه می گوید؟ سعی میکنم تا صحبت های مردی که ادعا میکند شیدا بیماری دارد را نادیده بگیرم اما ممکن نیست، آزمایش های شیدا نشان میدهد که او سرطان خون دارد! سجاد بهت زده می گوید: یعنی چی آقای دکتر؟خواهرم که تا همین چند ساعت پیش حالش خوب بود دکتر همانطور که به برگه های داخل دستش خیره شده پاسخ میدهد: متاسفم اما آزمایش های خواهرتون نشون میده که ایشون مبتلا به سرطان هستند سینا جلو می آید و می پرسد: قابل درمان هست؟ +فعلا نمی تونم نظر قطعی بدم فقط توکلتون به خدا باشه دکتر این جمله را می گوید و ما را تنها میگذارد احساس میکنم قلبم را با یک چاقو تکه تکه کرده اند پاهایم سست میشود و توان حرکت ندارم به دیوار تکیه میدهم تا روی زمین نیفتم مگر ممکن است؟ شیدا بیمار بود؟ قطره ی سرد اشک روی دستم می افتد اصلا نمی توانم این موضوع را هضم کنم مادرم عمه را در آغوش میگیرد و سعی میکند تا آرام اش کند عمو مهران که انگار با شنیدن این خبر چند سال پیر شده پدرم دستش را روی شانه ی عمو مهران گذاشته و هردو سکوت کرده اند صدای گریه ی شقایق مانند سوهان،روحم را گی خراشد! سینا با صدای گرفته ای می گوید: مامان شما میدونستی؟ مخاطب جمله اش مادرش است عمه با چشمان قرمز و لحن غمناکش پاسخ میدهد: منم..همین چند ساعت پیش متوجه شدم پس عمه می خواست من را از بیماری دخترش باخبر کند که نتوانست در چند روز اخیر عمه گفته بود که حال شیدا چندان خوب نیست و گاهی سرگیجه یا سردرد دارد در مواقعی هم خون دماغ میشد با صدای پرستار توجه همه جلب میشود +خانم سودا مقدم با صدای ضعیفی می گویم:منم!امرتون؟ به اتاقی که شیدا در آنجا حضور داشت اشاره میکند +بیمار در خواست ملاقات با شمارو دارن سری تکان میدهم و بدون اینکه منتظر عکس العملی از دیگران باشم وارد اتاق میشوم با دیدن شیدا لبخند مصنوعی میزنم تا شاید کمی روحیه اش بهتر شود بی مقدمه می پرسد: چرا اینجام؟ با قدم های بزرگ و پی در پی به سمتش حرکت میکنم _علیک سلام چطوری شما؟ +الان حوصله ندارم سودا لطفا حقیقت رو بگو پوست لبم را میجوم که از نگاه تیزبین شیدا دور نمی ماند +چه اتفاقی برام افتاده؟هان نمی دانم چه پاسخی به سوال های متعدد شیدا دهم پس سکوت اختیار میکنم با عجز می گوید: تروخدا بهم بگو سودا نمی خواهم شکوفه های صورتی احساساتش را با گفتن بیماری اش پرپر کنم آه که چه مسئولیت سنگینی روی شانه ام بود میخواهم از اتاق بیرون بروم که شیدا با دستان سرد و ضعیفش دستم را محکم میگیرد +نرو خواهش میکنم بغضم را به سختی قورت میدهم به اصرار شیدا در کنارش روی تخت مینشینم +جواب سوالمو ندادی یک تای ابرویم را بالا می‌اندازم _کدوم سوال؟ +خودتو به کوچه علی چپ نزن _من که نمیدونم درمورد چی حرف میزنی قصد طفره رفتن دارم اما میدانم که دربرابر شیدا طفره رفتن امکان پذیر نخواهد بود +من مریضم نه؟ به چشمان مظلومش خیره میشوم رنگ نگاهش غمگین بود و با بی حالی به من زل زده بود دلم برای مظلومیتش می سوزد چرا شیدا باید در سن 23سالگی و اوج زیبایی به همچین بیماری دچار میشد؟ فضای اتاق برایم خفه کننده میشود و احساس نفس تنگی میکنم دیگر تحمل آن نگاه های شیدا که مملوء از تمنا بود را ندارم بی اختیار چشمه اشکم میجوشد و به سمت درخروجی میدوم با خارج شدن من از اتاق اولین نفری که روبه رویم ظاهر میشود مادرم است +سودا چی شد؟ با گریه خودم را در آغوش مادرم پرتاب میکنم. نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_65 اشک چشمانم روی گونه هایم روانه میشود. چه خبر شده؟ دکتر چه می گوید؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 دستش را نوازش گونه روی سرم میکشد +آروم باش دخترم _مامان..شیدا و صدای هق هق ام در فضای بیمارستان میپیچد شاید صدای شکستن قلبم را مادرم هم شنیده بود که اینطور سعی میکرد حالم را بهتر کند با کمک شقایق روی صندلی مینشینم و به زمین خیره میشوم و برای چندمین بار است که به چند سوال بی جواب فکر میکنم به دختری که در جوانی مبتلا به سرطان شده بود و زندگی اش درحال نابود شدن بود به آرزوهایی که با شیدا داشتیم فکر میکنم روزی که شیدا همراه خانواده اش به خانه مان آمده بودند را به یاد می آورم با شیدا و شقایق در اتاق نشسته بودیم شیدا با شوخی هایش باعث خندیدن من و شقایق میشد شقایق هرازگاهی از آینده سخن میگفت ! شقایق دلش می خواست همسرش مهندس باشد و شیدا دوست داشت در آینده زن مردی معلم بشود شیدا اعتقاد داشت که معلم ها احساسات بیشتری نسبت به بقیه مرد ها دارند مخصوصا اگر رشته اش ادبیات باشد ! و من و شقایق به حرف های او میخندیدم در این بین فقط من بودم که در رویاهایم به دنبال یک فرد منحصر به فرد میگشتم با شنیدن صدای گرفته ی شقایق از فکر بیرون می آیم +خوبی؟ سرم را تکان میدهم +شیدا چی گفت بهت؟ سینا است که من را مخاطب جمله اش قرار داده _می خواست بدونه چه اتفاقی براش افتاده ازم پرسید که ..مریضه یا نه! سجاد دستش را به موهایش میکشد و اخم چهره اش شدیدتر میشود! سجاد:چیزی بهش نگفتی که؟ _نه! نفس راحتی میکشد و سکوت میکند عمه که تا آن لحظه حرفی نزده بود بالاخره لب می گشاید: بچم از دستم رفت و اشک هایش جاری میشود +دیدی سودا جون دیدی عمه؟! با شیدا چه آرزوهایی داشتید و چی شد چشمانم را میبندم و به حرف های عمه گوش میکنم آخ که چه روزگار عجیبی بود *** بعد از وضو گرفتن وارد اتاقم میشوم بعد از چند سال دوباره به آغوش پرودگارم برگشته ام سجاده سبز رنگم را روی زمین پهن میکنم با دیدن تسبیح آبی رنگی که یادگار مادربزرگم(مادرپدرم)بود لبخند محوی میزنم دوست دارم که عطر سجاده ام را با تمام وجود استشمام کنم چادر نماز سفید رنگم را با گل های ریز صورتی  سر میکنم و موهایم را زیر چادر پنهان میکنم با سرچ در اینترنت شیوه ی نماز خواندن را دوباره به یاد آوردم بعد از خواندن نماز صبح مینشینم و تسبیحم را در دستم میگیرم و آهسته ذکر می گویم _خدای مهربونم میدونم که چقدر گناهکارم چقدر بدی کردم اینم میدونم که بنده ی خوبی برات نبودم ولی ازت میخوام کمک کنی شیدا زودتر خوب بشه من دیگه نمی تونم شیدا رو توی این وضعیت ببینم با گریه ادامه میدهم: قول میدم از این به بعد هیچ کدوم از نمازهام قضا نشه قول میدم خداجونم.. با،بازشدن در و ظاهر شدن مادرم اشک هایم را با دستم پاک میکنم _سلام مامان جون مادرم با تعجب به من نگاه میکند _داشتم با خدا درد و دل میکردم با لحن مهربانی می گوید: باورم نمیشه سودا تو..چقدر تغییر کردی _بده یا خوبه؟ اشک در چشمانش جمع میشود و به سمتم می آید وبدون هیچ حرفی در آغوشم میگیرد و در گوشم نجوا میکند: نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸