eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی ، پیشنهادی بود درخدمتم .. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_63 سجاد خنده اش میگیرد +من که گفتم نباید بیایم سراغ این اخم میکنم _
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 +آخه.. قطرات اشک مانع کامل کردن جمله اش میشود هراسان می گویم: من دارم نگران میشم تروخدا حرف بزن عمه! +شیدا با آوردن نام شیدا بی اختیار میلرزم و از استرس دستانم یخ میزند به محض آمدن شیدا به داخل آشپزخانه،عمه خودش را جمع و جور میکند و اشک داخل چشمانش را با دستش پاک میکند شیدا مانند همیشه کنجکاو نگاهی به ما میندازد +چی داشتید میگفتید؟ عمه لبخند مصنوعی تحویلش میدهد +چیز مهمی نبود شیدا اما زرنگ تر از این حرفا بود دستش را به کمرش میزند و می گوید: ولی من شنیدم داشتید در مورد من حرف میزدید عمه می دانست که من نمی توانم دروغ بگویم و موضوع را خیلی سریع لو میدهم بنابراین سعی میکرد تا خودش پاسخ دخترش را بدهد عمه زینب:شیدا جان گفتم که موضوع مهمی نیست واگرنه بهت میگفتم شیدا دلخور به من نگاه میکند و سرش را تکان میدهد پارچ آب را برمی دارد و برای خودش آب میریزد جرعه ای از آب را می نوشد و از آشپزخانه خارج میشود بعد از خروج شیدا از آشپزخانه عمه نفس عمیقی میکشد _عمه بگو لطفا +الان نمی تونم سوداجان _آخه من اینطوری از نگرانی میمیرم +خدانکنه دختر این حرفا چیه میزنی؟ دستان عمه را میگیرم _نمیشه الان بگید،چه اتفاقی برای شیدا افتاده؟ عمه غمگین نگاهم میکند +چی بگم با اضطراب به او زل میزنم +راستش یه چند وقت پیش.. با صدای شکستن لیوان از جا میپرم عمه با عجله به سمت منبع صدا حرکت میکند و من هم به دنبالش میروم با دیدن شیدا که روی زمین افتاده دستم را روی دهانم میگذارم عمه یا حسینی می گوید و به شیدا نزدیک تر میشود شیدا با صدای ضعیفی می گوید: چیزی نیست حالم خوبه فقط یه لحظه سرم گیج رفت،نگران نباشید سجاد خطاب به شقایق می گوید: برو آماده شو شیدا رو ببریم بیمارستان شقایق سرش را تکان میدهد عمه در گوش پدرم چیزی زمزمه میکند که نمی توانم بفهمم! شقایق روسری و چادر شیدا را می پوشد و با کمک عمه شیدا را بلند میکنند مادرم به من هشدار میدهد تا مراقب شیشه هایی که روی زمین ریخته باشم اما من بدون توجه به حرف مادرم به سمت شیدا قدم برمیدارم _شیدا..حالت خوبه؟ سرش را تکان میدهد و لبخند بی جانی تحویلم میدهد +سودا بهشون بگو من خوبم اینا حرف منو باور نمیکنن(با دستش به سجاد و مادرش اشاره میکند) بغض میکنم و سرم را پایین میاندازم سینا دست شیدا را میگیرد و با معذرت خواهی ما را ترک میکنند مادرم شیشه ها را جارو میکند پدرم با شتاب به سمت در خروجی میرود +زود باشید ماهم همراهشون میریم بیمارستان سرم را تکان میدهم و با پدرو مادرم راهی بیمارستان میشویم در طول راه حرف های عمه را مرور میکنم چه میخواست بگوید که نتوانست؟! چه بلایی سر شیدا آمده؟ ناخن هایم را در پوست دستم فرو میکنم و بدون توجه به دردی که میکشم به شیدا فکر میکنم چشمانم را میبندم و در دلم دعا میکنم تا اتفاق بدی نیفتد!! نفسم را کلافه بیرون میفرستم +رسیدیم با صدای مادرم از ماشین پیاده میشوم ،با سرعت قدم برمی دارم و وارد بیمارستان میشوم. پدرم بعد از گرفتن اطلاعات از پذیرش پله های بیمارستان را پشت سر میگذارد در آن لحظه کسی حواسش به آسانسور نبود! نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_64 +آخه.. قطرات اشک مانع کامل کردن جمله اش میشود هراسان می گویم: من د
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 اشک چشمانم روی گونه هایم روانه میشود. چه خبر شده؟ دکتر چه می گوید؟ سعی میکنم تا صحبت های مردی که ادعا میکند شیدا بیماری دارد را نادیده بگیرم اما ممکن نیست، آزمایش های شیدا نشان میدهد که او سرطان خون دارد! سجاد بهت زده می گوید: یعنی چی آقای دکتر؟خواهرم که تا همین چند ساعت پیش حالش خوب بود دکتر همانطور که به برگه های داخل دستش خیره شده پاسخ میدهد: متاسفم اما آزمایش های خواهرتون نشون میده که ایشون مبتلا به سرطان هستند سینا جلو می آید و می پرسد: قابل درمان هست؟ +فعلا نمی تونم نظر قطعی بدم فقط توکلتون به خدا باشه دکتر این جمله را می گوید و ما را تنها میگذارد احساس میکنم قلبم را با یک چاقو تکه تکه کرده اند پاهایم سست میشود و توان حرکت ندارم به دیوار تکیه میدهم تا روی زمین نیفتم مگر ممکن است؟ شیدا بیمار بود؟ قطره ی سرد اشک روی دستم می افتد اصلا نمی توانم این موضوع را هضم کنم مادرم عمه را در آغوش میگیرد و سعی میکند تا آرام اش کند عمو مهران که انگار با شنیدن این خبر چند سال پیر شده پدرم دستش را روی شانه ی عمو مهران گذاشته و هردو سکوت کرده اند صدای گریه ی شقایق مانند سوهان،روحم را گی خراشد! سینا با صدای گرفته ای می گوید: مامان شما میدونستی؟ مخاطب جمله اش مادرش است عمه با چشمان قرمز و لحن غمناکش پاسخ میدهد: منم..همین چند ساعت پیش متوجه شدم پس عمه می خواست من را از بیماری دخترش باخبر کند که نتوانست در چند روز اخیر عمه گفته بود که حال شیدا چندان خوب نیست و گاهی سرگیجه یا سردرد دارد در مواقعی هم خون دماغ میشد با صدای پرستار توجه همه جلب میشود +خانم سودا مقدم با صدای ضعیفی می گویم:منم!امرتون؟ به اتاقی که شیدا در آنجا حضور داشت اشاره میکند +بیمار در خواست ملاقات با شمارو دارن سری تکان میدهم و بدون اینکه منتظر عکس العملی از دیگران باشم وارد اتاق میشوم با دیدن شیدا لبخند مصنوعی میزنم تا شاید کمی روحیه اش بهتر شود بی مقدمه می پرسد: چرا اینجام؟ با قدم های بزرگ و پی در پی به سمتش حرکت میکنم _علیک سلام چطوری شما؟ +الان حوصله ندارم سودا لطفا حقیقت رو بگو پوست لبم را میجوم که از نگاه تیزبین شیدا دور نمی ماند +چه اتفاقی برام افتاده؟هان نمی دانم چه پاسخی به سوال های متعدد شیدا دهم پس سکوت اختیار میکنم با عجز می گوید: تروخدا بهم بگو سودا نمی خواهم شکوفه های صورتی احساساتش را با گفتن بیماری اش پرپر کنم آه که چه مسئولیت سنگینی روی شانه ام بود میخواهم از اتاق بیرون بروم که شیدا با دستان سرد و ضعیفش دستم را محکم میگیرد +نرو خواهش میکنم بغضم را به سختی قورت میدهم به اصرار شیدا در کنارش روی تخت مینشینم +جواب سوالمو ندادی یک تای ابرویم را بالا می‌اندازم _کدوم سوال؟ +خودتو به کوچه علی چپ نزن _من که نمیدونم درمورد چی حرف میزنی قصد طفره رفتن دارم اما میدانم که دربرابر شیدا طفره رفتن امکان پذیر نخواهد بود +من مریضم نه؟ به چشمان مظلومش خیره میشوم رنگ نگاهش غمگین بود و با بی حالی به من زل زده بود دلم برای مظلومیتش می سوزد چرا شیدا باید در سن 23سالگی و اوج زیبایی به همچین بیماری دچار میشد؟ فضای اتاق برایم خفه کننده میشود و احساس نفس تنگی میکنم دیگر تحمل آن نگاه های شیدا که مملوء از تمنا بود را ندارم بی اختیار چشمه اشکم میجوشد و به سمت درخروجی میدوم با خارج شدن من از اتاق اولین نفری که روبه رویم ظاهر میشود مادرم است +سودا چی شد؟ با گریه خودم را در آغوش مادرم پرتاب میکنم. نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_65 اشک چشمانم روی گونه هایم روانه میشود. چه خبر شده؟ دکتر چه می گوید؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 دستش را نوازش گونه روی سرم میکشد +آروم باش دخترم _مامان..شیدا و صدای هق هق ام در فضای بیمارستان میپیچد شاید صدای شکستن قلبم را مادرم هم شنیده بود که اینطور سعی میکرد حالم را بهتر کند با کمک شقایق روی صندلی مینشینم و به زمین خیره میشوم و برای چندمین بار است که به چند سوال بی جواب فکر میکنم به دختری که در جوانی مبتلا به سرطان شده بود و زندگی اش درحال نابود شدن بود به آرزوهایی که با شیدا داشتیم فکر میکنم روزی که شیدا همراه خانواده اش به خانه مان آمده بودند را به یاد می آورم با شیدا و شقایق در اتاق نشسته بودیم شیدا با شوخی هایش باعث خندیدن من و شقایق میشد شقایق هرازگاهی از آینده سخن میگفت ! شقایق دلش می خواست همسرش مهندس باشد و شیدا دوست داشت در آینده زن مردی معلم بشود شیدا اعتقاد داشت که معلم ها احساسات بیشتری نسبت به بقیه مرد ها دارند مخصوصا اگر رشته اش ادبیات باشد ! و من و شقایق به حرف های او میخندیدم در این بین فقط من بودم که در رویاهایم به دنبال یک فرد منحصر به فرد میگشتم با شنیدن صدای گرفته ی شقایق از فکر بیرون می آیم +خوبی؟ سرم را تکان میدهم +شیدا چی گفت بهت؟ سینا است که من را مخاطب جمله اش قرار داده _می خواست بدونه چه اتفاقی براش افتاده ازم پرسید که ..مریضه یا نه! سجاد دستش را به موهایش میکشد و اخم چهره اش شدیدتر میشود! سجاد:چیزی بهش نگفتی که؟ _نه! نفس راحتی میکشد و سکوت میکند عمه که تا آن لحظه حرفی نزده بود بالاخره لب می گشاید: بچم از دستم رفت و اشک هایش جاری میشود +دیدی سودا جون دیدی عمه؟! با شیدا چه آرزوهایی داشتید و چی شد چشمانم را میبندم و به حرف های عمه گوش میکنم آخ که چه روزگار عجیبی بود *** بعد از وضو گرفتن وارد اتاقم میشوم بعد از چند سال دوباره به آغوش پرودگارم برگشته ام سجاده سبز رنگم را روی زمین پهن میکنم با دیدن تسبیح آبی رنگی که یادگار مادربزرگم(مادرپدرم)بود لبخند محوی میزنم دوست دارم که عطر سجاده ام را با تمام وجود استشمام کنم چادر نماز سفید رنگم را با گل های ریز صورتی  سر میکنم و موهایم را زیر چادر پنهان میکنم با سرچ در اینترنت شیوه ی نماز خواندن را دوباره به یاد آوردم بعد از خواندن نماز صبح مینشینم و تسبیحم را در دستم میگیرم و آهسته ذکر می گویم _خدای مهربونم میدونم که چقدر گناهکارم چقدر بدی کردم اینم میدونم که بنده ی خوبی برات نبودم ولی ازت میخوام کمک کنی شیدا زودتر خوب بشه من دیگه نمی تونم شیدا رو توی این وضعیت ببینم با گریه ادامه میدهم: قول میدم از این به بعد هیچ کدوم از نمازهام قضا نشه قول میدم خداجونم.. با،بازشدن در و ظاهر شدن مادرم اشک هایم را با دستم پاک میکنم _سلام مامان جون مادرم با تعجب به من نگاه میکند _داشتم با خدا درد و دل میکردم با لحن مهربانی می گوید: باورم نمیشه سودا تو..چقدر تغییر کردی _بده یا خوبه؟ اشک در چشمانش جمع میشود و به سمتم می آید وبدون هیچ حرفی در آغوشم میگیرد و در گوشم نجوا میکند: نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ @Hanifa38
« قُلِ اللَّهُ يُنَجّيكُمۡ مِنۡهَا وَمِنۡ كُلِّ كَرۡبٍ » ‹ خداست که از آن‌ گرفتاری و بلڪه از هر اندوه شدیدی نجاتتان میدهد › [ سوره انعام آیه ٦٤ ] @Hanifa38
الهی وقتی ذوقشو داری بشه... @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_66 دستش را نوازش گونه روی سرم میکشد +آروم باش دخترم _مامان..شیدا و صد
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 و در گوشم نجوا میکند: معلومه که خوبه..عالیه با گریه ی مادرم بغض راه گلویم را میبندد _خیلی دوست دارم مامان +منم دوست دارم عزیزدلم از مادرم جدا میشوم و گونه اش را میبوسم شیدا زمانی که متوجه ی بیماری اش شد خودش را چند روز در اتاقش زندانی کرده بود و با کسی صحبت نمیکرد اکنون یک هفته میگذرد و او هنوز دلش نمیخواهد  با دیگران ارتباط برقرار کند حالش را درک میکنم شاید احساس شکست میکند و ناامید است عمه به دنبال درمان اواست اما شیدا به هیچ عنوان رضایت به درمان نمیدهد با شنیدن صدای پدرم از فکر شیدا بیرون می آیم +کجا رفتی پس خانم؟ پدرم به محض اینکه نگاهش به ما می افتد لبخند میزند حتما او هم از این تغییر و تحول دردانه اش راضی بود مادرم با خوشحالی می گوید: دیدی محمود دیدی گفتم بالاخره سودا میشه همون سودای خودمون سرم را پایین میاندازم نمی توانم در چشمان پدر و مادرم نگاه کنم در این مدت آنها را خیلی اذیت کردم و اکنون زمان جبران فرا رسیده بود از پنجره به خورشیدی که در قلب آسمان لانه کرده خیره میشوم پرندگان با سرعت پرواز میکنند و گویا قصد سبقت از یکدیگر را دارند کاش یک پرنده بودم ،در آسمان با آرامش پرواز میکردم و بال هایم را باز میکردم صدای مادرم است که باعث گسسته شدن رشته افکارم میشود +نظرتوچیه؟ _جان؟ دستانش را درهم گره میزند و تیله های قهوه ای رنگ چشمانش را به تیله های سیاه رنگ چشمان من میدوزد +گفتم امشب بریم خونه ی آقا علیرضا یا نه؟ مانند برق زده ها خشکم میزند بعد از چند دقیقه تجزیه و تحلیل جمله ی مادرم لبِ خشکم را با زبانم تر میکنم سعی میکنم مانند همیشه خونسردی خودم را حفظ کنم _برای چی بریم؟ +دعوتمون کردن متعجب می پرسم: چرا؟ مادرم که از سوال های متعدد و بیهوده ی من تعجب کرده می گوید: وا..چرا باید دعوتمون کنه؟ گیج سوال مادرم را با سوال جواب میدهم: برای چی؟ مادرم بلند میشود و دستش را روی دهانش میگذارد +تو حالت خوبه مادر؟ دستش را روی پیشانی ام میگذارد +تبم که نداری پدرم که تا به حال به بحث های ما گوش سپرده بود وارد گفتگوی ما میشود +تحویل بگیر،دختر شمااست دیگر خانم مادرم عصبی از پاسخ پدرم به حالت قهر روی برمیگرداند که صدای قهقه پدرم در خانه میپیچد در ظاهر به صحبت های مادر و پدرم گوش میکنم اما ذهنم، فکرم و از همه مهم تر قلبم در آنجا نیست! دلم میخواهد بدون فکر کردن به حضور مادر و پدرم جیغ بزنم نمی دانم خوشحالم یا ناراحت احساس عجیبی دارم! دیدن معراج و واکنش او برایم مهم بود اما اگر این علاقه یکطرفه است چه فایده ای دارد؟ من هرچقدر هم مشتاق باشم او باز با همان لحن سرد تمام احساساتم را زیر و رو میکند ضربان قلبم بالا رفته است شور و هیجان خاصی دارم لبخند کمرنگی میزنم که از دید مادرو پدرم دور نمی ماند آیا آنها دلیل حال فرزندشان را میدانستند؟ با عجله به سمت اتاقم حرکت میکنم باید هرچه زودتر لباس هایی که قرار بود در مهمانی بپوشم را انتخاب میکردم به خودم نهیب میزنم: _بس کن دختره ی بی جنبه،این کارا چیه که میکنی! مگه به خودت قول نداده بودی فراموشش کنی؟ وارد اتاقم میشوم اما هنوز نمی توانم شور و هیجانی که برای شب دارم را پنهان کنم خودم را روی تخت میاندازم و جیغ هیجانم را در بالشتم خفه میکنم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_67 و در گوشم نجوا میکند: معلومه که خوبه..عالیه با گریه ی مادرم بغض را
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 برای چندمین بار است که خودم را در آیینه نگاه میکنم لباس بلند آبی با طرح های زیبایی که روی آستینش وجود داشت ساده اما شیک بود روسری ام که همرنگ لباسم است را مرتب میکنم اولین بار است که آرایش نکرده ام و فقط برای بی روح نبودن صورتم کرم زده ام صدای اعتراض مادرم مرا وادار میکند تا از برانداز خودم در آیینه دست بردارم. قبل از خروج از اتاق نفس عمیقی میکشم و با بسم الله اتاقم را ترک میکنم بعد از نشستن داخل ماشین به بیرون نگاه میکنم هرچه زمان میگذرد بر شدت اضطراب و استرسم افزوده میشود در دلم ذکر میگویم و از خدا کمک میخواهم پرودگارم بهتر از هرکس دیگری صلاح من را میدانست با فکر کردن به خدا آرامشی تمام وجودم را فرا میگیرد و بی اختیار لبخند روی لبانم جای میگیرد با توقف ماشین به همراه مادر و پدرم پیاده میشویم و جلوی یک آپارتمان شیک می‌ایستیم آب دهانم را قورت میدهم و منتظر واکنشی از جانب پدرم میشوم با فشردن زنگ آیفون و صدای معراج دستانم از استرس میلرزد معراج که تصویر ما را از آیفون مشاهده کرده با لحن گرم و صمیمی می گوید: سلام خوش اومدین پدرم تشکر میکند و مادرم به لبخندی بسنده میکند در با صدای تیکی باز میشود به دنبال مادر و پدرم حرکت میکنم به تمامی جزئیات ساختمان دقت میکنم بی نقص و فوق العاده بود! وارد آسانسور میشوم ،موسیقی بی کلامی پخش میشود و مقداری از استرسم را کم میکند لبخند مصنوعی میزنم و روسری ام را مرتب میکنم در آسانسور باز میشود از آسانسور خارج میشویم و جلوی یک در کرمی رنگ می ایستیم نفسم را با صدا فوت میکنم و به حرکات پدرم خیره میشوم چند تقه به در می زند و لبخند محوی روی لبانش مینشیند جعبه شیرینی که در دستان مادرم بود کمی آزارم می داد حتما نیاز به خریدن شیرینی بود؟ در این حال احساس میکنم که به خواستگاری معراج میرویم، من داماد هستم و او عروسی است که بسیار ناز میکند از فکری که میکنم خنده ام میگیرد برای چند لحظه معراج را در لباس عروس تصور میکنم که کنترلم را از دست میدهم و صدای خنده ام بلند میشود مادرم با اخم نگاهم میکند که به محض باز شدن در و نگاه متعجب معراج خودم را جمع و جور میکنم لعنت به این شانس کسی به جز معراج نمی توانست در خانه را باز کند؟ انگار که همه دست در دست هم داده بودند تا امشب من و احساساتم را سرکوب کنند زیر لب سلام میدهم او هم با تکان دادن سر پاسخم را میدهد خیلی مغرور بود. هنوز هم سرد رفتار میکرد من هیچ وقت نمی توانم قلب معراج را تصاحب کنم با این فکر بغض میکنم اما سریع بغضم را قورت میدهم نمیخواهم کسی متوجه حالم شود بعد از احوالپرسی با خانواده ی معراج روی مبل کنار مهتاب مینشینم +چطوری شما خانم؟ به چشمان مهتاب خیره میشوم در وضعیتی که سعی میکنم سردردم را پنهان کنم جوابش را می دهم: من که خوبم تو خوبی؟ +از احوالپرسی های شما عالیم به کنایه مهتاب اهمیتی نمی دهم و لبخندی به چهره اش می پاشم +خب ازدواج که نکردی تو این مدت؟ جمله ی مهتاب دلم را میلرزاند چه میگفت این دختر؟ با لکنت می گویم: ن..نه +دروغ که نمیگی کلک بی تفاوت شانه ای بالا میاندازم که او کنجکاو تر از قبل نگاهش را به چهره ام‌میدوزد +توی این مدت چقدر تغییر کردی یک تای ابرویم را بالا میاندازم و می پرسم: چطور؟ با نگاهش به روسری و لباس بلندم اشاره میکند به طور ناگهانی بوسه ای بر گونه ام میزند مات و مبهوت می گویم: چکار میکنی +خیلی خوشگل شدی لب میگزم،صورتم از خجالت سرخ میشود ! نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸