« قُلِ اللَّهُ يُنَجّيكُمۡ مِنۡهَا وَمِنۡ كُلِّ كَرۡبٍ »
‹ خداست که از آن گرفتاری و بلڪه
از هر اندوه شدیدی نجاتتان میدهد ›
[ سوره انعام آیه ٦٤ ]
@Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_66 دستش را نوازش گونه روی سرم میکشد +آروم باش دخترم _مامان..شیدا و صد
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_67
و در گوشم نجوا میکند:
معلومه که خوبه..عالیه
با گریه ی مادرم بغض راه گلویم را میبندد
_خیلی دوست دارم مامان
+منم دوست دارم عزیزدلم
از مادرم جدا میشوم و گونه اش را میبوسم
شیدا زمانی که متوجه ی بیماری اش شد خودش را چند روز در اتاقش زندانی کرده بود و با کسی صحبت نمیکرد
اکنون یک هفته میگذرد و او هنوز دلش نمیخواهد با دیگران ارتباط برقرار کند
حالش را درک میکنم
شاید احساس شکست میکند و ناامید است
عمه به دنبال درمان اواست اما شیدا به هیچ عنوان رضایت به درمان نمیدهد
با شنیدن صدای پدرم از فکر شیدا بیرون می آیم
+کجا رفتی پس خانم؟
پدرم به محض اینکه نگاهش به ما می افتد لبخند میزند
حتما او هم از این تغییر و تحول دردانه اش راضی بود
مادرم با خوشحالی می گوید:
دیدی محمود دیدی گفتم بالاخره سودا میشه همون سودای خودمون
سرم را پایین میاندازم
نمی توانم در چشمان پدر و مادرم نگاه کنم
در این مدت آنها را خیلی اذیت کردم و اکنون زمان جبران فرا رسیده بود
از پنجره به خورشیدی که در قلب آسمان لانه کرده خیره میشوم
پرندگان با سرعت پرواز میکنند و گویا قصد سبقت از یکدیگر را دارند
کاش یک پرنده بودم ،در آسمان با آرامش پرواز میکردم و بال هایم را باز میکردم
صدای مادرم است که باعث گسسته شدن رشته افکارم میشود
+نظرتوچیه؟
_جان؟
دستانش را درهم گره میزند و تیله های قهوه ای رنگ چشمانش را به تیله های سیاه رنگ چشمان من میدوزد
+گفتم امشب بریم خونه ی آقا علیرضا یا نه؟
مانند برق زده ها خشکم میزند
بعد از چند دقیقه تجزیه و تحلیل جمله ی مادرم لبِ خشکم را با زبانم تر میکنم
سعی میکنم مانند همیشه خونسردی خودم را حفظ کنم
_برای چی بریم؟
+دعوتمون کردن
متعجب می پرسم:
چرا؟
مادرم که از سوال های متعدد و بیهوده ی من تعجب کرده می گوید:
وا..چرا باید دعوتمون کنه؟
گیج سوال مادرم را با سوال جواب میدهم:
برای چی؟
مادرم بلند میشود و دستش را روی دهانش میگذارد
+تو حالت خوبه مادر؟
دستش را روی پیشانی ام میگذارد
+تبم که نداری
پدرم که تا به حال به بحث های ما گوش سپرده بود وارد گفتگوی ما میشود
+تحویل بگیر،دختر شمااست دیگر خانم
مادرم عصبی از پاسخ پدرم به حالت قهر روی برمیگرداند که صدای قهقه پدرم در خانه میپیچد
در ظاهر به صحبت های مادر و پدرم گوش میکنم اما ذهنم، فکرم و از همه مهم تر قلبم در آنجا نیست!
دلم میخواهد بدون فکر کردن به حضور مادر و پدرم جیغ بزنم
نمی دانم خوشحالم یا ناراحت
احساس عجیبی دارم!
دیدن معراج و واکنش او برایم مهم بود اما اگر این علاقه یکطرفه است چه فایده ای دارد؟
من هرچقدر هم مشتاق باشم او باز با همان لحن سرد تمام احساساتم را زیر و رو میکند
ضربان قلبم بالا رفته است
شور و هیجان خاصی دارم لبخند کمرنگی میزنم که از دید مادرو پدرم دور نمی ماند آیا آنها دلیل حال فرزندشان را میدانستند؟
با عجله به سمت اتاقم حرکت میکنم
باید هرچه زودتر لباس هایی که قرار بود در مهمانی بپوشم را انتخاب میکردم
به خودم نهیب میزنم:
_بس کن دختره ی بی جنبه،این کارا چیه که میکنی!
مگه به خودت قول نداده بودی فراموشش کنی؟
وارد اتاقم میشوم اما هنوز نمی توانم شور و هیجانی که برای شب دارم را پنهان کنم
خودم را روی تخت میاندازم و جیغ هیجانم را در بالشتم خفه میکنم
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_67 و در گوشم نجوا میکند: معلومه که خوبه..عالیه با گریه ی مادرم بغض را
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_68
برای چندمین بار است که خودم را در آیینه نگاه میکنم
لباس بلند آبی با طرح های زیبایی که روی آستینش وجود داشت ساده اما شیک بود
روسری ام که همرنگ لباسم است را مرتب میکنم
اولین بار است که آرایش نکرده ام و فقط برای بی روح نبودن صورتم کرم زده ام
صدای اعتراض مادرم مرا وادار میکند تا از برانداز خودم در آیینه دست بردارم.
قبل از خروج از اتاق نفس عمیقی میکشم و با بسم الله اتاقم را ترک میکنم
بعد از نشستن داخل ماشین به بیرون نگاه میکنم
هرچه زمان میگذرد بر شدت اضطراب و استرسم افزوده میشود
در دلم ذکر میگویم و از خدا کمک میخواهم
پرودگارم بهتر از هرکس دیگری صلاح من را میدانست
با فکر کردن به خدا آرامشی تمام وجودم را فرا میگیرد و بی اختیار لبخند روی لبانم جای میگیرد
با توقف ماشین به همراه مادر و پدرم پیاده میشویم و جلوی یک آپارتمان شیک میایستیم
آب دهانم را قورت میدهم و منتظر واکنشی از جانب پدرم میشوم
با فشردن زنگ آیفون و صدای معراج دستانم از استرس میلرزد
معراج که تصویر ما را از آیفون مشاهده کرده با لحن گرم و صمیمی می گوید:
سلام خوش اومدین
پدرم تشکر میکند و مادرم به لبخندی بسنده میکند
در با صدای تیکی باز میشود
به دنبال مادر و پدرم حرکت میکنم
به تمامی جزئیات ساختمان دقت میکنم
بی نقص و فوق العاده بود!
وارد آسانسور میشوم ،موسیقی بی کلامی پخش میشود و مقداری از استرسم را کم میکند
لبخند مصنوعی میزنم و روسری ام را مرتب میکنم
در آسانسور باز میشود
از آسانسور خارج میشویم و جلوی یک در کرمی رنگ می ایستیم
نفسم را با صدا فوت میکنم و به حرکات پدرم خیره میشوم
چند تقه به در می زند و لبخند محوی روی لبانش مینشیند
جعبه شیرینی که در دستان مادرم بود کمی آزارم می داد
حتما نیاز به خریدن شیرینی بود؟
در این حال احساس میکنم که به خواستگاری معراج میرویم، من داماد هستم و او عروسی است که بسیار ناز میکند
از فکری که میکنم خنده ام میگیرد
برای چند لحظه معراج را در لباس عروس تصور میکنم که کنترلم را از دست میدهم و صدای خنده ام بلند میشود
مادرم با اخم نگاهم میکند که به محض باز شدن در و نگاه متعجب معراج خودم را جمع و جور میکنم
لعنت به این شانس
کسی به جز معراج نمی توانست در خانه را باز کند؟
انگار که همه دست در دست هم داده بودند تا امشب من و احساساتم را سرکوب کنند
زیر لب سلام میدهم او هم با تکان دادن سر پاسخم را میدهد
خیلی مغرور بود.
هنوز هم سرد رفتار میکرد
من هیچ وقت نمی توانم قلب معراج را تصاحب کنم
با این فکر بغض میکنم اما سریع بغضم را قورت میدهم
نمیخواهم کسی متوجه حالم شود
بعد از احوالپرسی با خانواده ی معراج روی مبل کنار مهتاب مینشینم
+چطوری شما خانم؟
به چشمان مهتاب خیره میشوم
در وضعیتی که سعی میکنم سردردم را پنهان کنم جوابش را می دهم:
من که خوبم تو خوبی؟
+از احوالپرسی های شما عالیم
به کنایه مهتاب اهمیتی نمی دهم و لبخندی به چهره اش می پاشم
+خب ازدواج که نکردی تو این مدت؟
جمله ی مهتاب دلم را میلرزاند
چه میگفت این دختر؟
با لکنت می گویم:
ن..نه
+دروغ که نمیگی کلک
بی تفاوت شانه ای بالا میاندازم که او کنجکاو تر از قبل نگاهش را به چهره اممیدوزد
+توی این مدت چقدر تغییر کردی
یک تای ابرویم را بالا میاندازم و می پرسم:
چطور؟
با نگاهش به روسری و لباس بلندم اشاره میکند
به طور ناگهانی بوسه ای بر گونه ام میزند
مات و مبهوت می گویم:
چکار میکنی
+خیلی خوشگل شدی
لب میگزم،صورتم از خجالت سرخ میشود !
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_68 برای چندمین بار است که خودم را در آیینه نگاه میکنم لباس بلند آبی ب
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_69
+چقدر خجالتی شدی تو
آرام میخندم
در همین حین متوجه ی نگاه سنگین معراج میشوم
نمی توانم به چشمان خوش رنگش نگاه کنم
میترسم از اینکه برای بار دیگر دلم بلرزد و کاری از دستم برنیاید
میترسم از چشیدن طعم تلخ شکست
سرم را پایین میاندازم و چشمانم را میبندم
+کجایی
این مهتاب است که مرا از افکارم بیرون میکشد
_جانم؟حواسم نبود
نگاه معناداری به من میاندازد
در نگاهش حرف های زیادی تلنبار شده بود
مهتاب فهمیده بود که من در این یک هفته خیلی تغییر کرده ام
حتی خودم هم از این همه تغییر و تحول تعجب کرده ام
این تاثیرات عشق اوست
چقدر روی من اثر گذاشته بود، بدون آنکه خودش بداند!
*معراج*
سر سفره کنار پدرم مینشینم، روبه رویم سودا و مهتاب نشسته اند
سودا هراز گاهی لبخندی روی لبانش مینشیند که باعث پدیدار شدن چال گونه اش میشود
در این یک هفته چه اتفاقی افتاده بود که سودا انقدر تغییر کرده بود؟!
روسری آبی کمرنگی به سر دارد که با لباس بلند و زیبایش همخوانی دارد
دیگر موهایش از روسری اش بیرون نزده و همانند مهتاب حجابش کامل است
بلند نمیخندد و خنده هایش را در یک لبخند خلاصه میکند
در این یک هفته با خودم کلنجار رفتم تا او را فراموش کنم
اما نتوانستم من نمی توانم سودا را از یاد ببرم و از ذهن و قلبم بیرونکنم!
چه بلایی سر من آمده بود؟عاشق شده بودم؟
اما مگر من به خودم قول نداده بودم که هیچ وقت به کسی دل نبندم
مگر قول نداده بودم که هیچ کس را وادار به تحمل رنج و سختی در زندگی مشترک با خودم نکنم
پس چه شد آن عهدی که با خودم بسته بودم؟
چرا انقدر سست شده ام؟
مشغول بازی با غدایم میشوم اما هنوز افکارم من را رها نمیکنند
صدای سرفه ی سودا بلند میشود
مهتاب محکم دستش را پشت کمر او می کوبد اما انگار بی فایده است
سریع پارچ آب را برمی دارم و مقداری آب در نزدیک ترین لیوانی که در دسترس دارم میریزم
لیوان را به دست مهتاب میسپارم تا به سودا بدهد
مهتاب چپ چپ نگاهم میکند و لیوان آب را به سودا میدهد
چند جرعه از آب می نوشد و آهسته از من تشکر می کند
نگاهم را از او میگیرم و پاسخ میدهم:
خواهش میکنم
"به اختیار خودم نبود با اختیار قلبم لیوان آب را به سودا دادم"
مهتاب شماتت بار نگاهی به من میاندازد
اچه انتظاری دارد؟
از دختری که زیاد با رفتار و علایقش آشنا نیستم خواستگاری کنم؟
اصلا مادرم راضی به این خواستگاری میشود؟
معلوم است که نه!
آرزوی او همیشه ازدواج من با نگار بوده
ممکن نیست که به ازدواج من با فرد دیگری به جز نگار پاسخ مثبت بدهد
حتی اگر مادرم رضایت بدهد خودم راضی نمیشوم که با سرنوشت و زندگی یک نفر بازی کنم
نمی خواهم کسی را پایبند به زندگی مملو از خطر خود بکنم
قلبم از این همه فشار درحال انفجار است و بدون تردید صدای تپش های نامنظمش به گوش سودا رسیده!
حداقل کاش میدانستم علاقه ای به من دارد یا این علاقه یکطرفه است
اگر یکطرفه باشد باید قید سودا را برای همیشه بزنم
باید این عشق بی سرانجام را دز گوشه ای از قلبم خاک کنم
کلافه از بازی با غذایم دست میکشم و با یک عذرخواهی به اتاقم پناه میبرم
مانند همیشه غرق در افکارم میشوم به آینده فکر میکنم
چه اتفاقاتی انتظار مارا میکشند؟
یعنی سرنوشت با ما چه خواهد کرد؟
روی تخت دراز میکشم و ساعد دستم را روی سرم میگذارم
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ
عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً)
ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ
وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
@Hanifa38
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید که به کار اومدم ♥️.
#امامحسین
#محمدحسین_حدادیان
@Hanifa38