eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی ، پیشنهادی بود درخدمتم .. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید که به کار اومدم ♥️. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Hanifa38
به دست میاری بهتر از چیز هایی که از دست دادی... فقط صبر کن:))) @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_69 +چقدر خجالتی شدی تو آرام میخندم در همین حین متوجه ی نگاه سنگین معر
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 مهتاب با عصبانیت وارد اتاق میشود +چکار میکنی داداش؟ از رفتارش مشخص است که از دست من دلخور شده _چی شده باز؟ +چرا اینجوری میکنی؟از اول مهمونی که همش توفکر بودی الانم که اینطوری پاشدی اومدی تو اتاقت _ فرار کردن از یک جمع کسل کننده جرمه؟ دروغ می گویم فرار من به دلیل یک جمع کسل کننده نبود به دلیل کلمه ای است که هر لحظه فکر کردن به آن دلم را می لرزاند صورتش درهم میشود +جمع کسل کننده؟ _آره +دقیقا چرا اون وقت؟ بی تفاوت شانه ای بالا میاندازم که روی تخت مینشیند و خودش را به من نزدیک تر میکند _میشه تو چشمام نگاه کنی؟ قبل از اینکه عکس العملی نشان بدهم در باز میشود و مادرم در چهارچوب در ظاهر میشود بلند میشوم و دستم را به نشانه احترام روی سی.نه ام میگذارم _سلام علیکم حاج خانم مهتاب ادای من را در میاورد و ریز میخندد اخم ساختگی میکنم که خودش را جمع و جور میکند مادرم با تاسف نگاهش را بین من و مهتاب می چرخاند +همین امشب که مهمون داریم شما دوتا باید خلوت کنید؟! مهتاب با لحن غمگینی جواب میدهد: آخه دیگه فرصتی برای خلوت با داداشم باقی نمونده برای من هم سخت است دوری از خانواده ام برای من هم سخت است یک روز خواهر کوچکم را نبینم و غرغر های مادرم را نشنوم سخت است برایم نگاه پر از محبت پدرم را دریافت نکنم و با خواهر بزرگتر و خواهرزاده ام تماس نگیرم و صحبت نکنم اما باید محکم باشم،قوی باشم و نشکنم! حداقل ظاهرم را حفظ کنم و درون پر از آشوبم را از دیگران پنهان کنم مهتاب دستش را جلوی صورتم تکان میدهد +توهم این روزا چقدر فکر میکنی _قبلا فکر نمیکردم مگه؟ +نوچ _بچه پرو لبخند تصنعی تحویلم میدهد _مامان کجا رفت؟ +رفت پیش مهمونا تاکید کرد ماهم تا 5دقیقه دیگه بریم پیشش میدانم اوهم در دلش غوغا است و فقط سعی در روحیه بخشیدن به خانواده اش دارد میفهمم خواهر کوچکم این روزها درد و رنج بسیاری را تحمل میکند و دم نمیزند همه ی اینها را میدانم و خوب متوجه ی احوال خانواده میشوم ولی من باید بجنگم برای کشورم..برای وطنم برای خانواده ام! خواسته ی من سربلندی کشورم است فقط خواستار همین هستم و بس! مگر ما از این دنیا چه می خواهیم؟ همه ی ما رهگذریم و در این دنیا هم فقط یک مسافریم! دستی به صورتم میکشم ،مهتاب از اتاق خارج میشود و من را تنها میگذارد با صدای زنگ موبایلم توجهم جلب میشود به صفحه موبایلم خیره میشوم به محض دیدن نام سرهنگ ناصری تماس را وصل میکنم _سلام +سلام معراج خان،چطوری پسر؟ _الحمدالله خوبم، اتفاقی افتاده؟ +چه اتفاقی؟ _این موقع شب یعنی شما بی دلیل به من زنگ زدید؟ +تو از اولشم شکاک و بدبین بودی صدای خنده ام بلند میشود +خب باید بهت بگم این دفعه حدست درسته برای احوالپرسی زنگ نزدم با نگرانی می پرسم:پس ماجرا چیه؟ +باید بگم که چند روز زودتر ماموریتت شروع میشه با مرتضی هم صحبت کردم ظاهرا که مشکلی نداشت! _باشه،ممنون بابت اطلاعتون +یاعلی بعد از خداحافظی تماس را قطع میکنم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_70 مهتاب با عصبانیت وارد اتاق میشود +چکار میکنی داداش؟ از رفتارش مشخص
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 *سودا* کم کم پاییز جای خود را با زمستان عوض می کند.یک روز سرد زمستانی است و دانه های سفید برف زمین را پوشانده! چند کودک با خوشحالی در حال درست کردن آدم برفی هستند و از دنیای بزرگترهای خود بی خبر اند و غرق در دنیای کودکی خود شده اند! دستانم را جلوی دهانم میگذارم و نفس داغم را در دستان یخم فوت میکنم با احساس دستی روی شانه ام برمیگردم که با چهره ی غمگین سوگند مواجه میشوم +سلام لبخند میزنم و تظاهر میکنم که متوجه ی لرزش صدای سوگند و حتی نگاه غمگین او نشده ام _سلام چطوری لبخند تلخی میزند و پاسخم را میدهد: چی بگم فعلا که زنده ام از پاسخش جا میخورم انتظار شنیدن این جمله را از زبان سوگند نداشتم او همیشه دختر شاد و امیدواری بود که هیچ وقت در زندگی اش از تلاش کردن دست برنمی داشت! _چیزی شده؟ اشک در چشمانش حلقه میزند و با بغض جوابم را میدهد: دارم بدبخت میشم اشک از چشمانش روانه میشود _گریه نکن سوگند چه اتفاقی افتاده؟لطفا بهم بگو! با هق هق می گوید: قراره ازدواج کنم نفسم را با صدا بیرون میفرستم و دست سردم را روی قلبم میگذارم _توکه منو جون به لب کردی دختر،خب ازدواج کردن مگه ناراحتی داره؟ سرش را به نشانه منفی تکان میدهد _پس چرا بی دلیل انقدر ناراحتی؟ با دستش قطرات اشکی که روی گونه اش جاری شده بود را پاک میکند پوزخندی میزند و می گوید: بی دلیل؟ کاش بی دلیل بود _خب دلیلش رو بگو +بعد تموم شدن کلاسامون بهت میگم خیلی دوست دارم تا زودتر دلیل حال سوگند را بدانم اما فعلا به جز صبر کردن چاره ی دیگری ندارم! *** ظاهرا که تایم کلاس تمام شده بود درتمام مدت اصلا حواسم به درس نبود و فقط به حرف های سوگند فکر میکردم با عجله دست سوگند را میگیرم و به همراه او از دانشگاه خارج میشویم نگاه مشتاقم را به نگاه سرد و خالی از احساسات سوگند میدوزم _خب منتظرم گنگ می پرسد: +منتظر چی؟ جمله ی سوگند مانند پتک در سرم کوبیده میشود یعنی اتفاقاتی که قرار بود بعد از دانشگاه برایم بگوید یک شوخی مسخره بیش نبوده؟ اما مگر ممکن بود؟سوگند همچین دختری نبود در تمام مدتی که او را می شناختم و همکلاسی اش بودم چنین رفتاری از او ندیده بودم و تا به حال  کسی را آزار و اذیت نکرده بود _سوگند حواست کجاست؟ سوگند گویا اتفاقاتی که برایش افتاده را تازه به یاد میاورد که لبخند محزونی میزند و می گوید: اوه ببخشید، حواسم نبود _عیب نداره الان بگو +همه چی از یه ماه پیش شروع شد زمانی که برای تعطیلات به باغ عموی بزرگم رفتیم. مدت ها بود که زنعموم یه طور خاصی بهم نگاه میکرد یا رفتارهای مشکوکی انجام میداد اما خب من همیشه سرم توی درس و کتاب بود و چندان اهمیتی به اطرافم نمیدادم. همون روز زنعموم منو از مامان و بابام برای پسرعموم علی خواستگاری کرد میدونی علی خیلی پسر خوبیه ولی من هیچ وقت نمی تونم اونو به چشم یه همسر یا تکیه گاه نگاه کنم علی یه پسر ساکت و مودبه و میتونه یه همسر فوق العاده باشه اما خب انتخاب من نیست! نمی دونم که این تصمیم خودش بوده که بامن ازدواج کنه یا تصمیم خانواده اشه به هرحال روز خیلی بدی بود برای من چون از اون به بعد مامان و بابام هر روز منتظر جواب من به این خواستگاری بودن آه بلندی میکشد و با بغض ادامه میدهد: البته چه جوابی..یه جواب اجباری خودشون قول و قراره ازدواج من و علی رو گذاشته بودن و تصمیماتشون رو گرفته بودن من و علی هم فقط بازیگره این ماجرا بودیم که حق تصمیم گیری در هیچ کاری رو نداشتیم حتی تصمیم برای زندگی خودمون. نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_71 *سودا* کم کم پاییز جای خود را با زمستان عوض می کند.یک روز سرد زمست
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 میان حرفش میپرم _یعنی چی؟مگه تو خودت نمی تونی تصمیم برای ازدواجت بگیری؟ +دلت خوشه ها من تصمیم بگیرم؟ غیرممکنه این روزاهم که همه حق رو به پدر و مادرم میدن میدونی من منتظر مرد رویاهام نیستم فقط دلم میخواد حداقل خودم برای زندگی و آیندم تصمیم‌بگیرم! چرا روزگار با ما سرناسازگاری دارد؟ زندگی شیدا که با بیماری اش بهم ریخته بود و هرگز نمی توانست مانند مردم عادی زندگی کند و این هم از اتفاقاتی که برای سوگند افتاده بود مگر یک انسان چقدر قدرت دارد که بتواند زیر این فشار های سنگین زندگی دوام بیاورد _با مامان و بابات صحبت کن +فکر کردی صحبت نکردم؟تاحالا چندبار باهاشون صحبت کردم ولی فایده نداره سوگند با غمی که در نگاهش موج میزند به چشمانم خیره میشود و آهسته می گوید: ببخشید اگه ناراحتت کردم _این چه حرفیه که میزنی اتفاقا خوشحال شدم از اینکه بهم اعتماد کردی و حرفات رو بهم زدی دستان سوگند را در دستم میگیرم و میفشارم _امیدوارم دفعه بعدی که میبینمت همون سوگند پر شور و شوق قبل باشی لبخند بی رمقی به چهره ام میپاشد به چهره ی بی حال و زرد رنگ سوگند مینگرم زیر چشمانش گود افتاده و کمی لاغر شده این دختر چه رنجی را تحمل میکرد و چه فشاری را تنهایی به دوش میکشید نگاه سوگند پر از حرف است انگار که تمام ماجرا همین نبود که برای من بازگو کرده بود! _سوگند +بله؟ _مطمئنی دلیل ناراحتیت فقط همین ماجرایی بود که برام تعریف کردی؟ از سوال ناگهانی ام جا میخورد و برای چند لحظه ای خشکش میزند هرچه صدایش میزنم بی فایده است اصلا انگار در این دنیا نیست شانه هایش را تکان میدهم _سوگند خواهش میکنم حرف بزن یه خودش می آید +ببخشید من باید برم _صبر کن..جواب سوالمو ندادی سوگند بی توجه به من تند تند حرکت میکند و سعی دارد تا زودتر من را ترک کند متعجب از رفتار او به راه خود ادامه میدهم کیفم را روی شانه ام جابه جا میکنم و به زمین خیره میشوم بعد از شب مهمانی دیگر هیچ خبری از معراج ندارم نمی دانم چه میکند و در حال حاضر مشغول به انجام چه کاری است حرف های سوگند در سرم میپیچد "من فقط میخوام خودم برای آینده ام تصمیم بگیرم" تکلیف آینده ی من چیست؟ آینده ای که معراج در آن نقشی نداشته باشد برایم بی معنی است معراج خیلی مرد بی احساسی بود اگر احساس داشت قطعا اجازه ی ورود عشق و علاقه ی من را به قلبش میداد. با صدای زنگ موبایلم از فکر بیرون می آیم نام مادرم روی صفحه موبایلم ظاهر میشود تماس را وصل میکنم _سلام مامان +سلام اصلا معلومه کجایی سودا؟ _چی شده؟ +ده بار بهت زنگ زدم ولی جواب ندادی چقدر در افکارم غرق بودم که متوجه ی تماس های مکرر مادرم نشده بودم؟ +زود باش بیا خونه استرس تمام وجودم را فرا میگیرد چرا انقدر امروز اتفاقات عجیبی رخ میداد _خدا بخیر کنه با سرعت به سمت خانه حرکت میکنم صداهای افکارم من را آزار میدهد صداهایی که قصد در پیش بینی اتفاقات آینده را دارند چشمانم را میبندم و در دلم دعا میکنم تا اتفاق بدی نیفتاده باشد! با کلید در را باز میکنم و با عجله از حیاط عبور میکنم دستم را روی دستگیره در میگذارم و آهسته میفشارم وارد پذیرایی میشوم و با افرادی مواجه میشوم که انتظار دیدنشان را نداشتم آب دهانم را قورت میدهم و چندبار پشت سرهم پلک میزنم باور نکردنی است آنها اینجا چه میکنند؟ با اشاره ی مادرم سلام میدهم اما هنوز به این فکر میکنم که چطور آدرس خانه ی ما را پیدا کرده اند؟ یا اصلا برای چه کاری به اینجا آمده اند؟ با فکری که از ذهنم میگذرد لبم را گاز میگیرم و فوری سرم را پایین میاندازم درست حدس زده بودم..! نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ @Hanifa38
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربون اون مشک آویزون حرمت اصلا💔 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Hanifa38
گم نمیشیم رفیق! اول و آخر مسیر با خداست... @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_72 میان حرفش میپرم _یعنی چی؟مگه تو خودت نمی تونی تصمیم برای ازدواجت ب
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 برای خواستگاری آمده بودند و این یک مهمانی معمولی نبود زیرچشمی نگاهی به محمد میاندازم کت و شلوار سیاه رنگش او را جذاب تر از همیشه کرده پس از معذرت خواهی جمع را ترک میکنم و به سمت آشپزخانه حرکت میکنم. نگاهم به سینی چای می افتد من باید چای را برای مهمان ها میبردم؟! نفسم را کلافه فوت میکنم و سعی میکنم تا آرامش خودم را حفظ کنم! با حضور مادرم در آشپزخانه مانند دختربچه ها ذوق میکنم _مامان اینجا چه خبره؟ +وا یعنی تو نمیدونی چه خبره؟ _ خب نه +خواستگار اومده برات! صورتم از خجالت سرخ میشود،سرم را پایین میاندازم و سکوت اختیار میکنم +برو لباساتو عوض کن بعد برای مهمونا چای بیار _چشم با عجله خودم را به اتاقم میرسانم لباس طوسی رنگی را از کمد بیرون میکشم لباسم را می‌پوشم ویک روسری سفید با طرح گل های ریزی که رویش خودنمایی میکردند را سر میکنم. در آیینه به خودم خیره میشوم بیش از حد در این لباس ها زیبا شده ام! چشمانم از خوشحالی برق میزند اما کاش به جای محمد،معراج در این خواستگاری حضور داشت نمیخواهم با این افکار احمقانه خودم را آزار دهم. نفس عمیقی می‌کشم و از اتاقم خارج میشوم به محض ورودم به آشپزخانه صدای پدرم بلند میشود +سودا جان دخترم چایی رو بیار با استرس سینی را در دستانم جابه جا میکنم پدرم با لبخند به من می‌نگرد در نگاه مهربانش یک دنیا حرف پنهان شده است اما مادرم به من نگاه نمیکند گویا ناراحت است که نمی تواند در چشمان دردانه اش نگاه کند بعد از تعارف چای به تک تک مهمانان به محمد میرسم،آخرین نفری که سینی چای را مقابلش میگیرم محمد است محمد برای چند دقیقه سرش را بالا میاورد و به من خیره میشود. هرلحظه ممکن است بیهوش بشوم زانوهایم سست میشود و توان حرکت ندارم محسن با خنده می گوید: وقت برای این نگاه کردنا زیاده ها داداش فاطمه سرش را پایین میاندازد و آرام میخندد. مگر چقدر مطمئن بودند پاسخ من به  خواستگاری محمد مثبت است؟. حتما انتظار دارند به جبران کارهایی که برایم انجام داده اند به این خواستگاری پاسخ مثبت بدهم! محمد با جمله ی محسن سرش را پایین میاندازد و نگاهش را از من میگیرد +ممنون _خواهش میکنم سینی را روی میز جلوی مهمان ها میگذارم و کنار مادرم روی مبل مینشینم در این مجلس از هر موضوعی صحبت میکردند به جز خواستگاری! با صدای مردانه ی محمد توجهم جلب میشود گویا در حال پاسخ به سوالات پدرم است +خب باید بگم که..من به همراه مامانم،داداشم و زنداداشم داخل یه خونه توی شمال زندگی میکنیم. وضع زندگیمون هم خداروشکر بد نیست محسن میان حرفش میپرد: البته من و همسرم تا دو یا سه روز دیگه مهمون مامان و داداشم هستیم پس بالاخره قرار بود فاطمه به خانه ی خودش برود و یک زندگی جدید را با محسن آغاز کند محمد لبخندی میزند و ادامه میدهد: داخل یه شرکت کار میکنم که حقوقش خوبه و با پس اندازی که دارم میتونم یه خونه بخرم پدرم غرق در افکارش است نمی دانم در ذهنش چه میگذرد اما امیدوارم من را مجبور به ازدواج با محمد نکند! بعد از چند دقیقه سکوت معصومه خانم می گوید: آقای مقدم اگه اجازه بدید این دوتا جوون برن حرفاشون رو باهم بزنن نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸