eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی ، پیشنهادی بود درخدمتم .. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_66 دستش را نوازش گونه روی سرم میکشد +آروم باش دخترم _مامان..شیدا و صد
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 و در گوشم نجوا میکند: معلومه که خوبه..عالیه با گریه ی مادرم بغض راه گلویم را میبندد _خیلی دوست دارم مامان +منم دوست دارم عزیزدلم از مادرم جدا میشوم و گونه اش را میبوسم شیدا زمانی که متوجه ی بیماری اش شد خودش را چند روز در اتاقش زندانی کرده بود و با کسی صحبت نمیکرد اکنون یک هفته میگذرد و او هنوز دلش نمیخواهد  با دیگران ارتباط برقرار کند حالش را درک میکنم شاید احساس شکست میکند و ناامید است عمه به دنبال درمان اواست اما شیدا به هیچ عنوان رضایت به درمان نمیدهد با شنیدن صدای پدرم از فکر شیدا بیرون می آیم +کجا رفتی پس خانم؟ پدرم به محض اینکه نگاهش به ما می افتد لبخند میزند حتما او هم از این تغییر و تحول دردانه اش راضی بود مادرم با خوشحالی می گوید: دیدی محمود دیدی گفتم بالاخره سودا میشه همون سودای خودمون سرم را پایین میاندازم نمی توانم در چشمان پدر و مادرم نگاه کنم در این مدت آنها را خیلی اذیت کردم و اکنون زمان جبران فرا رسیده بود از پنجره به خورشیدی که در قلب آسمان لانه کرده خیره میشوم پرندگان با سرعت پرواز میکنند و گویا قصد سبقت از یکدیگر را دارند کاش یک پرنده بودم ،در آسمان با آرامش پرواز میکردم و بال هایم را باز میکردم صدای مادرم است که باعث گسسته شدن رشته افکارم میشود +نظرتوچیه؟ _جان؟ دستانش را درهم گره میزند و تیله های قهوه ای رنگ چشمانش را به تیله های سیاه رنگ چشمان من میدوزد +گفتم امشب بریم خونه ی آقا علیرضا یا نه؟ مانند برق زده ها خشکم میزند بعد از چند دقیقه تجزیه و تحلیل جمله ی مادرم لبِ خشکم را با زبانم تر میکنم سعی میکنم مانند همیشه خونسردی خودم را حفظ کنم _برای چی بریم؟ +دعوتمون کردن متعجب می پرسم: چرا؟ مادرم که از سوال های متعدد و بیهوده ی من تعجب کرده می گوید: وا..چرا باید دعوتمون کنه؟ گیج سوال مادرم را با سوال جواب میدهم: برای چی؟ مادرم بلند میشود و دستش را روی دهانش میگذارد +تو حالت خوبه مادر؟ دستش را روی پیشانی ام میگذارد +تبم که نداری پدرم که تا به حال به بحث های ما گوش سپرده بود وارد گفتگوی ما میشود +تحویل بگیر،دختر شمااست دیگر خانم مادرم عصبی از پاسخ پدرم به حالت قهر روی برمیگرداند که صدای قهقه پدرم در خانه میپیچد در ظاهر به صحبت های مادر و پدرم گوش میکنم اما ذهنم، فکرم و از همه مهم تر قلبم در آنجا نیست! دلم میخواهد بدون فکر کردن به حضور مادر و پدرم جیغ بزنم نمی دانم خوشحالم یا ناراحت احساس عجیبی دارم! دیدن معراج و واکنش او برایم مهم بود اما اگر این علاقه یکطرفه است چه فایده ای دارد؟ من هرچقدر هم مشتاق باشم او باز با همان لحن سرد تمام احساساتم را زیر و رو میکند ضربان قلبم بالا رفته است شور و هیجان خاصی دارم لبخند کمرنگی میزنم که از دید مادرو پدرم دور نمی ماند آیا آنها دلیل حال فرزندشان را میدانستند؟ با عجله به سمت اتاقم حرکت میکنم باید هرچه زودتر لباس هایی که قرار بود در مهمانی بپوشم را انتخاب میکردم به خودم نهیب میزنم: _بس کن دختره ی بی جنبه،این کارا چیه که میکنی! مگه به خودت قول نداده بودی فراموشش کنی؟ وارد اتاقم میشوم اما هنوز نمی توانم شور و هیجانی که برای شب دارم را پنهان کنم خودم را روی تخت میاندازم و جیغ هیجانم را در بالشتم خفه میکنم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_67 و در گوشم نجوا میکند: معلومه که خوبه..عالیه با گریه ی مادرم بغض را
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 برای چندمین بار است که خودم را در آیینه نگاه میکنم لباس بلند آبی با طرح های زیبایی که روی آستینش وجود داشت ساده اما شیک بود روسری ام که همرنگ لباسم است را مرتب میکنم اولین بار است که آرایش نکرده ام و فقط برای بی روح نبودن صورتم کرم زده ام صدای اعتراض مادرم مرا وادار میکند تا از برانداز خودم در آیینه دست بردارم. قبل از خروج از اتاق نفس عمیقی میکشم و با بسم الله اتاقم را ترک میکنم بعد از نشستن داخل ماشین به بیرون نگاه میکنم هرچه زمان میگذرد بر شدت اضطراب و استرسم افزوده میشود در دلم ذکر میگویم و از خدا کمک میخواهم پرودگارم بهتر از هرکس دیگری صلاح من را میدانست با فکر کردن به خدا آرامشی تمام وجودم را فرا میگیرد و بی اختیار لبخند روی لبانم جای میگیرد با توقف ماشین به همراه مادر و پدرم پیاده میشویم و جلوی یک آپارتمان شیک می‌ایستیم آب دهانم را قورت میدهم و منتظر واکنشی از جانب پدرم میشوم با فشردن زنگ آیفون و صدای معراج دستانم از استرس میلرزد معراج که تصویر ما را از آیفون مشاهده کرده با لحن گرم و صمیمی می گوید: سلام خوش اومدین پدرم تشکر میکند و مادرم به لبخندی بسنده میکند در با صدای تیکی باز میشود به دنبال مادر و پدرم حرکت میکنم به تمامی جزئیات ساختمان دقت میکنم بی نقص و فوق العاده بود! وارد آسانسور میشوم ،موسیقی بی کلامی پخش میشود و مقداری از استرسم را کم میکند لبخند مصنوعی میزنم و روسری ام را مرتب میکنم در آسانسور باز میشود از آسانسور خارج میشویم و جلوی یک در کرمی رنگ می ایستیم نفسم را با صدا فوت میکنم و به حرکات پدرم خیره میشوم چند تقه به در می زند و لبخند محوی روی لبانش مینشیند جعبه شیرینی که در دستان مادرم بود کمی آزارم می داد حتما نیاز به خریدن شیرینی بود؟ در این حال احساس میکنم که به خواستگاری معراج میرویم، من داماد هستم و او عروسی است که بسیار ناز میکند از فکری که میکنم خنده ام میگیرد برای چند لحظه معراج را در لباس عروس تصور میکنم که کنترلم را از دست میدهم و صدای خنده ام بلند میشود مادرم با اخم نگاهم میکند که به محض باز شدن در و نگاه متعجب معراج خودم را جمع و جور میکنم لعنت به این شانس کسی به جز معراج نمی توانست در خانه را باز کند؟ انگار که همه دست در دست هم داده بودند تا امشب من و احساساتم را سرکوب کنند زیر لب سلام میدهم او هم با تکان دادن سر پاسخم را میدهد خیلی مغرور بود. هنوز هم سرد رفتار میکرد من هیچ وقت نمی توانم قلب معراج را تصاحب کنم با این فکر بغض میکنم اما سریع بغضم را قورت میدهم نمیخواهم کسی متوجه حالم شود بعد از احوالپرسی با خانواده ی معراج روی مبل کنار مهتاب مینشینم +چطوری شما خانم؟ به چشمان مهتاب خیره میشوم در وضعیتی که سعی میکنم سردردم را پنهان کنم جوابش را می دهم: من که خوبم تو خوبی؟ +از احوالپرسی های شما عالیم به کنایه مهتاب اهمیتی نمی دهم و لبخندی به چهره اش می پاشم +خب ازدواج که نکردی تو این مدت؟ جمله ی مهتاب دلم را میلرزاند چه میگفت این دختر؟ با لکنت می گویم: ن..نه +دروغ که نمیگی کلک بی تفاوت شانه ای بالا میاندازم که او کنجکاو تر از قبل نگاهش را به چهره ام‌میدوزد +توی این مدت چقدر تغییر کردی یک تای ابرویم را بالا میاندازم و می پرسم: چطور؟ با نگاهش به روسری و لباس بلندم اشاره میکند به طور ناگهانی بوسه ای بر گونه ام میزند مات و مبهوت می گویم: چکار میکنی +خیلی خوشگل شدی لب میگزم،صورتم از خجالت سرخ میشود ! نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_68 برای چندمین بار است که خودم را در آیینه نگاه میکنم لباس بلند آبی ب
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 +چقدر خجالتی شدی تو آرام میخندم در همین حین متوجه ی نگاه سنگین معراج میشوم نمی توانم به چشمان خوش رنگش نگاه کنم میترسم از اینکه برای بار دیگر دلم بلرزد و کاری از دستم برنیاید میترسم از چشیدن طعم تلخ شکست سرم را پایین میاندازم و چشمانم را میبندم +کجایی این مهتاب است که مرا از افکارم بیرون میکشد _جانم؟حواسم نبود نگاه معناداری به من میاندازد در نگاهش حرف های زیادی تلنبار شده بود مهتاب فهمیده بود که من در این یک هفته خیلی تغییر کرده ام حتی خودم هم از این همه تغییر و تحول تعجب کرده ام این تاثیرات عشق اوست چقدر روی من اثر گذاشته بود، بدون آنکه خودش بداند! *معراج* سر سفره کنار پدرم مینشینم، روبه رویم سودا و مهتاب نشسته اند سودا هراز گاهی لبخندی روی لبانش مینشیند که باعث پدیدار شدن چال گونه اش میشود در این یک هفته چه اتفاقی افتاده بود که سودا انقدر تغییر کرده بود؟! روسری آبی کمرنگی به سر دارد که با لباس بلند و زیبایش همخوانی دارد دیگر موهایش از روسری اش بیرون نزده و همانند مهتاب حجابش کامل است بلند نمیخندد و خنده هایش را در یک لبخند خلاصه میکند در این یک هفته با خودم کلنجار رفتم تا او را فراموش کنم اما نتوانستم من نمی توانم سودا را از یاد ببرم و از ذهن و قلبم بیرون‌کنم! چه بلایی سر من آمده بود؟عاشق شده بودم؟ اما مگر من به خودم قول نداده بودم که هیچ وقت به کسی دل نبندم مگر قول نداده بودم که هیچ کس را وادار به تحمل رنج و سختی در زندگی مشترک با خودم نکنم پس چه شد آن عهدی که با خودم بسته بودم؟ چرا انقدر سست شده ام؟ مشغول بازی با غدایم میشوم اما هنوز افکارم من را رها نمیکنند صدای سرفه ی سودا بلند میشود مهتاب محکم دستش را پشت کمر او می کوبد اما انگار بی فایده است سریع پارچ آب را برمی دارم و مقداری آب در نزدیک ترین لیوانی که در دسترس دارم میریزم لیوان را به دست مهتاب میسپارم تا به سودا بدهد مهتاب چپ چپ نگاهم میکند و لیوان آب را به سودا میدهد چند جرعه از آب می نوشد و آهسته از من تشکر می کند نگاهم را از او میگیرم و پاسخ میدهم: خواهش میکنم "به اختیار خودم نبود با اختیار قلبم لیوان آب را به سودا دادم" مهتاب شماتت بار نگاهی به من میاندازد اچه انتظاری دارد؟ از دختری که زیاد با رفتار و علایقش آشنا نیستم خواستگاری کنم؟ اصلا مادرم راضی به این خواستگاری میشود؟ معلوم است که نه! آرزوی او همیشه ازدواج من با نگار بوده ممکن نیست که به ازدواج من با فرد دیگری به جز نگار پاسخ مثبت بدهد حتی اگر مادرم رضایت بدهد خودم راضی نمیشوم که با سرنوشت و زندگی یک نفر بازی کنم نمی خواهم کسی را پایبند به زندگی مملو از خطر خود بکنم قلبم از این همه فشار درحال انفجار است و بدون تردید صدای تپش های نامنظمش به گوش سودا رسیده! حداقل کاش میدانستم علاقه ای به من دارد یا این علاقه یکطرفه است اگر یکطرفه باشد باید قید سودا را برای همیشه بزنم باید این عشق بی سرانجام را دز گوشه ای از قلبم خاک کنم کلافه از بازی با غذایم دست میکشم و با یک عذرخواهی به اتاقم پناه میبرم مانند همیشه غرق در افکارم میشوم به آینده فکر میکنم چه اتفاقاتی انتظار مارا میکشند؟ یعنی سرنوشت با ما چه خواهد کرد؟ روی تخت دراز میکشم و ساعد دستم را روی سرم میگذارم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ @Hanifa38
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید که به کار اومدم ♥️. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Hanifa38
به دست میاری بهتر از چیز هایی که از دست دادی... فقط صبر کن:))) @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_69 +چقدر خجالتی شدی تو آرام میخندم در همین حین متوجه ی نگاه سنگین معر
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 مهتاب با عصبانیت وارد اتاق میشود +چکار میکنی داداش؟ از رفتارش مشخص است که از دست من دلخور شده _چی شده باز؟ +چرا اینجوری میکنی؟از اول مهمونی که همش توفکر بودی الانم که اینطوری پاشدی اومدی تو اتاقت _ فرار کردن از یک جمع کسل کننده جرمه؟ دروغ می گویم فرار من به دلیل یک جمع کسل کننده نبود به دلیل کلمه ای است که هر لحظه فکر کردن به آن دلم را می لرزاند صورتش درهم میشود +جمع کسل کننده؟ _آره +دقیقا چرا اون وقت؟ بی تفاوت شانه ای بالا میاندازم که روی تخت مینشیند و خودش را به من نزدیک تر میکند _میشه تو چشمام نگاه کنی؟ قبل از اینکه عکس العملی نشان بدهم در باز میشود و مادرم در چهارچوب در ظاهر میشود بلند میشوم و دستم را به نشانه احترام روی سی.نه ام میگذارم _سلام علیکم حاج خانم مهتاب ادای من را در میاورد و ریز میخندد اخم ساختگی میکنم که خودش را جمع و جور میکند مادرم با تاسف نگاهش را بین من و مهتاب می چرخاند +همین امشب که مهمون داریم شما دوتا باید خلوت کنید؟! مهتاب با لحن غمگینی جواب میدهد: آخه دیگه فرصتی برای خلوت با داداشم باقی نمونده برای من هم سخت است دوری از خانواده ام برای من هم سخت است یک روز خواهر کوچکم را نبینم و غرغر های مادرم را نشنوم سخت است برایم نگاه پر از محبت پدرم را دریافت نکنم و با خواهر بزرگتر و خواهرزاده ام تماس نگیرم و صحبت نکنم اما باید محکم باشم،قوی باشم و نشکنم! حداقل ظاهرم را حفظ کنم و درون پر از آشوبم را از دیگران پنهان کنم مهتاب دستش را جلوی صورتم تکان میدهد +توهم این روزا چقدر فکر میکنی _قبلا فکر نمیکردم مگه؟ +نوچ _بچه پرو لبخند تصنعی تحویلم میدهد _مامان کجا رفت؟ +رفت پیش مهمونا تاکید کرد ماهم تا 5دقیقه دیگه بریم پیشش میدانم اوهم در دلش غوغا است و فقط سعی در روحیه بخشیدن به خانواده اش دارد میفهمم خواهر کوچکم این روزها درد و رنج بسیاری را تحمل میکند و دم نمیزند همه ی اینها را میدانم و خوب متوجه ی احوال خانواده میشوم ولی من باید بجنگم برای کشورم..برای وطنم برای خانواده ام! خواسته ی من سربلندی کشورم است فقط خواستار همین هستم و بس! مگر ما از این دنیا چه می خواهیم؟ همه ی ما رهگذریم و در این دنیا هم فقط یک مسافریم! دستی به صورتم میکشم ،مهتاب از اتاق خارج میشود و من را تنها میگذارد با صدای زنگ موبایلم توجهم جلب میشود به صفحه موبایلم خیره میشوم به محض دیدن نام سرهنگ ناصری تماس را وصل میکنم _سلام +سلام معراج خان،چطوری پسر؟ _الحمدالله خوبم، اتفاقی افتاده؟ +چه اتفاقی؟ _این موقع شب یعنی شما بی دلیل به من زنگ زدید؟ +تو از اولشم شکاک و بدبین بودی صدای خنده ام بلند میشود +خب باید بهت بگم این دفعه حدست درسته برای احوالپرسی زنگ نزدم با نگرانی می پرسم:پس ماجرا چیه؟ +باید بگم که چند روز زودتر ماموریتت شروع میشه با مرتضی هم صحبت کردم ظاهرا که مشکلی نداشت! _باشه،ممنون بابت اطلاعتون +یاعلی بعد از خداحافظی تماس را قطع میکنم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_70 مهتاب با عصبانیت وارد اتاق میشود +چکار میکنی داداش؟ از رفتارش مشخص
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 *سودا* کم کم پاییز جای خود را با زمستان عوض می کند.یک روز سرد زمستانی است و دانه های سفید برف زمین را پوشانده! چند کودک با خوشحالی در حال درست کردن آدم برفی هستند و از دنیای بزرگترهای خود بی خبر اند و غرق در دنیای کودکی خود شده اند! دستانم را جلوی دهانم میگذارم و نفس داغم را در دستان یخم فوت میکنم با احساس دستی روی شانه ام برمیگردم که با چهره ی غمگین سوگند مواجه میشوم +سلام لبخند میزنم و تظاهر میکنم که متوجه ی لرزش صدای سوگند و حتی نگاه غمگین او نشده ام _سلام چطوری لبخند تلخی میزند و پاسخم را میدهد: چی بگم فعلا که زنده ام از پاسخش جا میخورم انتظار شنیدن این جمله را از زبان سوگند نداشتم او همیشه دختر شاد و امیدواری بود که هیچ وقت در زندگی اش از تلاش کردن دست برنمی داشت! _چیزی شده؟ اشک در چشمانش حلقه میزند و با بغض جوابم را میدهد: دارم بدبخت میشم اشک از چشمانش روانه میشود _گریه نکن سوگند چه اتفاقی افتاده؟لطفا بهم بگو! با هق هق می گوید: قراره ازدواج کنم نفسم را با صدا بیرون میفرستم و دست سردم را روی قلبم میگذارم _توکه منو جون به لب کردی دختر،خب ازدواج کردن مگه ناراحتی داره؟ سرش را به نشانه منفی تکان میدهد _پس چرا بی دلیل انقدر ناراحتی؟ با دستش قطرات اشکی که روی گونه اش جاری شده بود را پاک میکند پوزخندی میزند و می گوید: بی دلیل؟ کاش بی دلیل بود _خب دلیلش رو بگو +بعد تموم شدن کلاسامون بهت میگم خیلی دوست دارم تا زودتر دلیل حال سوگند را بدانم اما فعلا به جز صبر کردن چاره ی دیگری ندارم! *** ظاهرا که تایم کلاس تمام شده بود درتمام مدت اصلا حواسم به درس نبود و فقط به حرف های سوگند فکر میکردم با عجله دست سوگند را میگیرم و به همراه او از دانشگاه خارج میشویم نگاه مشتاقم را به نگاه سرد و خالی از احساسات سوگند میدوزم _خب منتظرم گنگ می پرسد: +منتظر چی؟ جمله ی سوگند مانند پتک در سرم کوبیده میشود یعنی اتفاقاتی که قرار بود بعد از دانشگاه برایم بگوید یک شوخی مسخره بیش نبوده؟ اما مگر ممکن بود؟سوگند همچین دختری نبود در تمام مدتی که او را می شناختم و همکلاسی اش بودم چنین رفتاری از او ندیده بودم و تا به حال  کسی را آزار و اذیت نکرده بود _سوگند حواست کجاست؟ سوگند گویا اتفاقاتی که برایش افتاده را تازه به یاد میاورد که لبخند محزونی میزند و می گوید: اوه ببخشید، حواسم نبود _عیب نداره الان بگو +همه چی از یه ماه پیش شروع شد زمانی که برای تعطیلات به باغ عموی بزرگم رفتیم. مدت ها بود که زنعموم یه طور خاصی بهم نگاه میکرد یا رفتارهای مشکوکی انجام میداد اما خب من همیشه سرم توی درس و کتاب بود و چندان اهمیتی به اطرافم نمیدادم. همون روز زنعموم منو از مامان و بابام برای پسرعموم علی خواستگاری کرد میدونی علی خیلی پسر خوبیه ولی من هیچ وقت نمی تونم اونو به چشم یه همسر یا تکیه گاه نگاه کنم علی یه پسر ساکت و مودبه و میتونه یه همسر فوق العاده باشه اما خب انتخاب من نیست! نمی دونم که این تصمیم خودش بوده که بامن ازدواج کنه یا تصمیم خانواده اشه به هرحال روز خیلی بدی بود برای من چون از اون به بعد مامان و بابام هر روز منتظر جواب من به این خواستگاری بودن آه بلندی میکشد و با بغض ادامه میدهد: البته چه جوابی..یه جواب اجباری خودشون قول و قراره ازدواج من و علی رو گذاشته بودن و تصمیماتشون رو گرفته بودن من و علی هم فقط بازیگره این ماجرا بودیم که حق تصمیم گیری در هیچ کاری رو نداشتیم حتی تصمیم برای زندگی خودمون. نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_71 *سودا* کم کم پاییز جای خود را با زمستان عوض می کند.یک روز سرد زمست
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 میان حرفش میپرم _یعنی چی؟مگه تو خودت نمی تونی تصمیم برای ازدواجت بگیری؟ +دلت خوشه ها من تصمیم بگیرم؟ غیرممکنه این روزاهم که همه حق رو به پدر و مادرم میدن میدونی من منتظر مرد رویاهام نیستم فقط دلم میخواد حداقل خودم برای زندگی و آیندم تصمیم‌بگیرم! چرا روزگار با ما سرناسازگاری دارد؟ زندگی شیدا که با بیماری اش بهم ریخته بود و هرگز نمی توانست مانند مردم عادی زندگی کند و این هم از اتفاقاتی که برای سوگند افتاده بود مگر یک انسان چقدر قدرت دارد که بتواند زیر این فشار های سنگین زندگی دوام بیاورد _با مامان و بابات صحبت کن +فکر کردی صحبت نکردم؟تاحالا چندبار باهاشون صحبت کردم ولی فایده نداره سوگند با غمی که در نگاهش موج میزند به چشمانم خیره میشود و آهسته می گوید: ببخشید اگه ناراحتت کردم _این چه حرفیه که میزنی اتفاقا خوشحال شدم از اینکه بهم اعتماد کردی و حرفات رو بهم زدی دستان سوگند را در دستم میگیرم و میفشارم _امیدوارم دفعه بعدی که میبینمت همون سوگند پر شور و شوق قبل باشی لبخند بی رمقی به چهره ام میپاشد به چهره ی بی حال و زرد رنگ سوگند مینگرم زیر چشمانش گود افتاده و کمی لاغر شده این دختر چه رنجی را تحمل میکرد و چه فشاری را تنهایی به دوش میکشید نگاه سوگند پر از حرف است انگار که تمام ماجرا همین نبود که برای من بازگو کرده بود! _سوگند +بله؟ _مطمئنی دلیل ناراحتیت فقط همین ماجرایی بود که برام تعریف کردی؟ از سوال ناگهانی ام جا میخورد و برای چند لحظه ای خشکش میزند هرچه صدایش میزنم بی فایده است اصلا انگار در این دنیا نیست شانه هایش را تکان میدهم _سوگند خواهش میکنم حرف بزن یه خودش می آید +ببخشید من باید برم _صبر کن..جواب سوالمو ندادی سوگند بی توجه به من تند تند حرکت میکند و سعی دارد تا زودتر من را ترک کند متعجب از رفتار او به راه خود ادامه میدهم کیفم را روی شانه ام جابه جا میکنم و به زمین خیره میشوم بعد از شب مهمانی دیگر هیچ خبری از معراج ندارم نمی دانم چه میکند و در حال حاضر مشغول به انجام چه کاری است حرف های سوگند در سرم میپیچد "من فقط میخوام خودم برای آینده ام تصمیم بگیرم" تکلیف آینده ی من چیست؟ آینده ای که معراج در آن نقشی نداشته باشد برایم بی معنی است معراج خیلی مرد بی احساسی بود اگر احساس داشت قطعا اجازه ی ورود عشق و علاقه ی من را به قلبش میداد. با صدای زنگ موبایلم از فکر بیرون می آیم نام مادرم روی صفحه موبایلم ظاهر میشود تماس را وصل میکنم _سلام مامان +سلام اصلا معلومه کجایی سودا؟ _چی شده؟ +ده بار بهت زنگ زدم ولی جواب ندادی چقدر در افکارم غرق بودم که متوجه ی تماس های مکرر مادرم نشده بودم؟ +زود باش بیا خونه استرس تمام وجودم را فرا میگیرد چرا انقدر امروز اتفاقات عجیبی رخ میداد _خدا بخیر کنه با سرعت به سمت خانه حرکت میکنم صداهای افکارم من را آزار میدهد صداهایی که قصد در پیش بینی اتفاقات آینده را دارند چشمانم را میبندم و در دلم دعا میکنم تا اتفاق بدی نیفتاده باشد! با کلید در را باز میکنم و با عجله از حیاط عبور میکنم دستم را روی دستگیره در میگذارم و آهسته میفشارم وارد پذیرایی میشوم و با افرادی مواجه میشوم که انتظار دیدنشان را نداشتم آب دهانم را قورت میدهم و چندبار پشت سرهم پلک میزنم باور نکردنی است آنها اینجا چه میکنند؟ با اشاره ی مادرم سلام میدهم اما هنوز به این فکر میکنم که چطور آدرس خانه ی ما را پیدا کرده اند؟ یا اصلا برای چه کاری به اینجا آمده اند؟ با فکری که از ذهنم میگذرد لبم را گاز میگیرم و فوری سرم را پایین میاندازم درست حدس زده بودم..! نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸