eitaa logo
𝘏𝘢𝘯𝘪𝘧𝘦
2.3هزار دنبال‌کننده
711 عکس
340 ویدیو
15 فایل
[وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى/طه⁴⁷] حَنیفه: دخترِ درستکار و ثابت قدم در راه اسلام🪷 مَن؟ از چاکِران علی‌بن‌ابی‌طالب و خاندان ایشان🪽 کپی از پست‌ها راضی نیستم مخصوصا پست‌ شخصی❌️ @Hanina_313 :تبلیغات🙂‍↔️🫧
مشاهده در ایتا
دانلود
با صدای مهیب انفجار از خواب بیدار شدم، آنقدر بلند بود که دستانم می‌لرزید. گروه خانوادگی را چک کردم ببینم چه‌خبر شده؟ کجا را زدن؟ بین سیل پیام‌ها چشمم به یک‌پیام افتاد("وای بابام"). فرستنده‌اش را دیدم. دختر داییم بود. صدای جیغ و گریه از طبقه‌ی پایین، شوکه‌ام کرد و ما را به آنجا کشاند. چه خوش‌خیال بودم که فکر میکردم دایی‌م از موج‌انفجار سکته‌ای چیزی کرده، اما واقعیت از خوش‌خیالی من خیلی‌ تلخ‌تر و بی‌رحمانه تر بود. تمنا میکردم میان اشک‌ها و گریه‌هایشان یکی دو کلامی بگویند تا ببینم ماجرا از چه قرار است. خلاصه گفتند پدرشان در محل انفجار حضور داشته و بعد از اصابت، تلفنش را شخص دیگری از کنار خیابان برداشته و جوابی به ما داده! به زندایی گفته بودند شوهرت تکه‌تکه شده و حالا او برای کنترل کردن جو مضطرب و گریان خانه‌، فقط همین که "گوشی را یک‌نفر برداشته" بیان کرده بود. به آنها میگفتم آرام‌ بگیرند که خیابان به این بزرگی و این همه آدم، اصلا امکان نداره اتفاق بدی درست برای دایی ما افتاده باشد. ساعت چه بی‌رحم به چشمانم زل‌زده بود و کوهی بر عقربه‌هایش نشسته بود که انگار نمی‌توانست خودش را تکان دهد و دقیقه‌های بی‌خبری را تمام‌ کند، ۱۰ دقیقه گذشت، ربع ساعت، نیم ساعت، چهل دقیقه! نه صد سال گذشت این یک‌ساعت بی‌خبری! از زن‌دایی و پسردایی که رفته بودند محله حادثه هیج‌خبری نبود و به ما میگفتند هرچقدر میگردیم پیدایشان نمی‌کنیم. بالاخره بعد از این آشوب یک‌نفر گفت آقای فلانی بین شهدا نگاه کرده دایی جز آنها نبوده!
باز به خوش‌خیالی‌ام بها دادم و با خودم زیرلب شکر میگفتم و شروع به دلداری دادن کرده بودم و میگفتم حداقل‌ زنده‌ست! اندکی گذشت میگفتند پیدایشان کردیم کمی مجروح شدند، ناراحت شدم ولی برای دلگرمی به آنها میگفتم خداراشکر سر یا قلب‌شان آسیب ندیده ، جراحت پا که چیزی نیست یک بخیه یا شاید آتل طلب می‌کند. چه می‌دانستم چیزی که بخیه طلب می‌کند باید قلب‌های تکه‌پاره‌ی‌ما باشد؟ خانه که آمدند به آشپزخانه ما را کشیدند و خلاصه و آرام به گوش ما رساندند که "تموم شد.. شهید شد... آرام باشید بچها نفهمند!" قلبم را انگار کسی در چنگ گرفته بود و حالا در باورم نمی‌گنجید. شوک بود؟ نمی‌دانم! درد بود؟ نمی‌دانم! دنیا عوض شده بود.. همه چیز از این رو به آن رو.. انگار امیدم را در چندثانیه آتش زدند و بعد خاکستر کردند. بهت‌زده لیوان آب‌ قند را که از زهرمار تلخ‌تر بود به دست داشتم و سمت دختردایی رفتم و به قصد نوازش موهایش گفتم حالا پیدا شده گریه نکنید تا برسند! چقدر سخت بود پنهان کردن واقعیتی که برای پذیرفتنش فرار میکردم. چقدر سخت بود بغض فرو خوردن و اشک نریختن. چقدر سخت بود با زبان روزه چنین دروغی گفتن! اما تا کی میشد خبر شهید شدن "بابایشان" را پنهان کنیم؟! مگر تا کی می‌توانستم جلوی دخترش را که چادر به سر کرده بود و بی‌قرار بود برای رفتن به بیمارستان، بگیرم؟! دیگر تمام شد! هنوز آتش بر جانم خاموش نشده بود که عکس‌ آسفالت سوراخ شده از ترکش، جسد روی زمین و ماشین‌خونی میان کانال‌ها بارگزاری شد و عذابمان‌ را بیشتر کرد و قلبم به همان بخیه ها که میگفتم اشکال ندارد و با بخیه خوب میشود، محتاج کرد. الحق که امیرالمؤمنین چه زیبا فرمود (دنیا مضحکه‌ای غم‌انگیز است) هیچوقت نمیدانی چه صحنه‌هایی قرار است از دیده بگذرانی و قلبت اینبار چگونه قرار است فشرده شود🫀 حالا رفته‌ای و دیگر میان ما نیستی... جای خنده‌هایت ، صدایت ، بودنت همیشه میانمان درد می‌کند و من نمیدانم چگونه ممکن می‌شود که رفتنت را هضم کنم و نبودنت را باور. جای‌جای‌ این شهر جایت خالیست و نبودنت را فریاد می‌کشد و خاطرات تو از جلوی چشمانم رد میشوند. انگار دوباره خدا صبری داد و اینبار خدا تو را گرفت. چقدر میان همه ما عزیز بودی که حتی من برای اولین بار گریه‌ی پدرم را بخاطر رفتنت دیدم. سفر بخیر عزیز ما که شدی عاقبت بخیر سفر بخیر! اگر از آن بالا می‌خوانی و میبینی و میدانی، بدان همه‌ی‌ وجودمان دلتنگ توست. شهادتت مبارک عزیزم🖤
همیشه هر وقت یه نفر تشییع شلوغی داشت، میگفتی مشخصه خیلی آدم خوب و درستی بوده که همه بخاطرش اومدن :) حالا خودت رو شونه هزاران نفر یه تشییع باشکوه داشتی🖤
زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است؛ سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند... شهید آوینی
خدایا، غر زدن‌های ما رو پای ناشکری ننویس‌ غمباد گرفتیم دیگه
835.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام رضا دستمون به دامنت :))))
[♥️🇮🇷]