eitaa logo
کلبه هآنیل کوچولو🌱
102 دنبال‌کننده
535 عکس
774 ویدیو
66 فایل
یه کلبه کوچیک با طعم جنگل و روزمرگی🌱✨ کپی؟ پست ها موردی نیست (با یه صلوات برای سلامتی امام زمان) ولی روزمرگی و دست نوشته ها (رمان و روایت) خیر! لینک ناشناس👇🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6v8hmx&btn=هآنیل🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
میدونی شاید الان داره سخت میگذره.. گرمه.. جنگه.. اما روزای خوب ماهم میرسه.. امام زمان میاد:) و مردم ماهم میتونن تو یه دنیای آروم..سبز.. پر از آرامش زندگی کنم
ایده دستبند🌱
ادامه داستانو بزارم؟
باشه😍
برای پیدا کردن پارت های دیگه.. تو سنجاق هشتگ پست ها و داستان ها که فعلا کمه ولی انشاءالله عمری بود اظافه میشه گذاشتم
"پارت پنجم" آیلار: منم باهات میام عمه ایلیم: کجا؟ کجا؟ گفتم ننت مرده چیزی بت نگفتم تو کار داری نمیتونی بری. آیلار: زوره دیگه...خدا ازت نگذره عمه که نمیتونی تو این شرایط هم کمی درکم کنی و زور نگی. عمه ایلیم: خوبه خوبه بلبل زبون شده برا من بیا برو تو ببینم کل کارا مونده انجام ندادی دو قرت و نیمتم باقیه؟ من رفتم داخل اما دلم شکست به خدا گفتم خدایا تو شاهد باش که با بنده تو چیکار کرد من ازش نمیگذرم توهم نگذر. خانم: ببخشید من نمیدونم شما اسمتون چیه.. عمه ایلیم: ایلیم هستم ایلیم باشماقچی خانم: خانم باشماقچی این بچه سنش کمه دردش بزرگ لطفا باهاش مهربون تر باشید عمه ایلیم: تو کی باشی بمن بگی چطوری باشم؟ برو رد کارت اون خانم مهربون از عمه مدارک رو گرفت و رفت و بخاطر دل من کار هارو خیلی زود جور کرد اما عصر شد دلم شور میزد نمیدونستم چطور قراره با نبودن مامان کنار بیام و یا چجوری اونو ملاقات کنم سولماز سعی میکرد ارومم کنه در آغوشم بگیره.. اما من خیلی بیقرار بودم دیگه خانواده ای نداشتم خواهرم که نبود مادرم و پدرم هم که از کنارم رفتن.. وقتی جسم مامانمو اورد که تدفین کنه قبل از اینکه به سمت قبرستان نزدیک روستا ببره اورد خونه عمه. مامان اصلا ترسناک نبود چهرش خیلی نورانی بود انگار خواب بود. رفتم کنارش بغلش کردم شروع کردم گریه کردن و داد زدم و گفتم آنام نفس نمیکشه... آنام نفس نمیکشه.. نفسس نمیکشهههههه... صدام میلرزید و داد میزدم و اینارو میگفتم. آنام رفت..گریه میکردم و هی صداش میزدم آنااا...آناـ....آنا.... باهاش درد و دل کردم آنا آیماه تو که بدقول نبودی اما بدقولی کردی تو قول دادی برگردی اما رفتی و دیگه برنگشتی. آنا من چجوری بدون تو این خونه رو تحمل کنم؟ آنا آیماه چرا رفتی؟ بدقولی کردی توو قول دادی برگردی نباید میزاشتم بری. همینجور میگفتم... عمه خیالت راحت شد؟ راحت شدی؟ دیگه مادر ندارم. میتونی منو بزنی کسی هم کاریت نداره. من دیگه مادر ندارم. اما عمه من بی کس نیستم خدا رو دارم خدا میبینه فک میکنی بندشو اذیت کنی کاری به کارت نداره؟بلاخره سرت میاد! سولماز نتونست تحمل کنه داشت از پنجره نگاه میکرد و گریه میکرد. که یهو سنا در اتاقشو زد سنا: داری گریه میکنی سولماز؟ سولماز: سنا برو بیرون سنا:چون ننش مرده؟ دوسش داری مگه نه؟ سولماز: آره... آره دوسش دارم اصلا بتو چه ربطی داره؟ حالا برو بیرون سنا:نمیرم بیرون سولماز: سنا برو بیرون اصلا حوصلتو ندارم پس خواهشا برو بیرون. دختره ی لوس سولماز چشماشو بست و تو دلش به خدا گفت: خدایا بهش صبر بده تو میدونی چقدر مادرشو دوست داشت و بعد طاقت نیاورد که بمونه بالا اومد پایین و نشست کنارم سولماز: آیلار عزیزم نمیخوام مزاحم خلوت تو و آنات بشم اما بسه داری خودتو نابود میکنی آیلار: سولماز آنام نفس نمیکشه.. نفس نمیکشهه میفهمی؟ سولماز: آیلار مامانت جاش خیلیی خوبه الان خوشحاله دیگه درد نداره..نذار حالش با دیدن ناراحتی و اشکات خراب شه درکت میکنم نمیگم گریه نکن اما اینقدر خودتو اذیت نکن منو تو غمت شریک بدون آناتو مثل مادر نداشتم دوسش داشتم. آیلار: ممنون سولماز حرفات برام با ارزشه سولماز: فداتشم لطفا اینجوری گریه نکن مگه نگفتی من بخاطر خدا صبر میکنم؟ مگه نگفتی اولین دلیلت برای زندگی کردنت خداست؟ خب الان صبور باش و تو هنوز دلیلی داری که هر چی بشه بازم اون هست. آنات هم کنارته درست توی قلب تو آنات الان خوشحاله چون جاش خیلیی بهتره اینچاست به یادش باش اما غصه نخور اون دیگه درد نمیکشه مگه نمیخواستی دیگه نبینی درد داره؟ آیلار: آره اما ندیدنش برام سخته سولماز: درک میکنم اما بدون خدا کنارته آنات هم فقط جسمش کنارت نیست اما روحش تو رو میبینه منم کنارتم و هواتو دارم آیلار: خیلی خوبی سولماز خیلیی رفتیم و مادرم رو به خاک سپردیم. انگار جون منو داشتن خاک میکردن. داشتم با تموم خاطراتش خداحافظی میکردم آغوش گرمش... مهر و محبتش... راست میگن آدم وقتی چیزیو از دست میده تازه میفهمه چی داشته. قبل رفتن مامان بهم یه قولی داد گفت که قول میدم برگردم زیاد طولش نمیدم مامان برنگشت یعنی برگشت اما وقتی برگشت که نه میتونست باهام حرف بزنه نه بغلم کنه مامان مرده بود. بعد رفتن مامان عمه همچیزو بهم گفت... عمه ایلیم: موقعی که ننت زنده بود گند کاریاتو جبران میکرد اظافه کاریایی که تو باید انجام میدادی به جای تو اون انجام میداد داد هایی که باید سر تو میکشیدم سر ننت کشیدم الان ننت نیست توهم ک خیلیی اظافه کاری باید انجام بدی. شرمنده مامانم شدم، گفتم چرا شبا دیر میاد.بغض کردم.
چون زیاد استقبال نشد خب منم نمیذاشتم ولی خب استقبال بشه بیشتر میذارم🌱
البته خودم اونایی که پاک شد و اون گدیدی که ناقصه رو بیشتر دوست دارم