حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷
﷽ " دࢪ بند ِ عشق♥️ " #قسمت_پنجم #رحیم - داداش؟ خوابی؟ با صدای آروم ریحانه چشمهام رو باز کردم.
﷽
" دࢪ بند ِ عشق♥️ "
#قسمت_ششم
#رحیم
بدنم کوفته بود و پهلوم و جای ترکش پام بدجور درد داشتن.
زیر لب ذکر میگفتم. تصور اینکه مامان و بابا و ریحانه وقتی ماجرا رو میفهمیدن چه حالی میشدن داغونم میکرد!
نفهمیدم چقدر گذشت که کامیون ترمز گرفت و ایستاد. ناخواسته کمی به سمت راست مایل شدم که به پهلوم فشار اومد. چهرهام جمع شد و لب گزیدم. با دستهای بستهام روی زخم رو فشار دادم. لباسم خیس شده بود!
چند لحظه بعد، در کامیون باز شد. تابش ناگهانی نور باعث شد چشمهام رو ببندم. با سر و صدای سربازهای عراقی آروم پلک زدم. با خشونت بچهها رو به سمت بیرون هول میدادن.
یکیشون اومد طرفم و با کشیدن بازوم وادار به ایستادنم کرد و کشوندم سمت بیرون!
درد پام شدت گرفت. هنوز یه قدم مونده بود که هولم داد جلو! نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و افتادم پایین...
از درد توی خودم جمع شدم. سعی کردم بشینم که دستی از پشت به لباسم چنگ زد و بلندم کردم و به سمت جلو هولم داد!
چرخیدم عقب، همون سربازی بود که کمک کرد توی کامیون بشینم.
سرباز دیگهای با قنداق اسلحه به کتفم کوبید. ناچار همراه بچهها حرکت کردم.
به جز ما، کلی اسیر دیگه هم اونجا بودن.
چند متر جلوتر یه راهروی باریک بود که دو طرفش بعثیها باتوم به دست ایستاده بودن.
انگار منتظر ورود ما بودن تا به سبک خودشون ازمون استقبال کنن!
نگران بچهها بودم. تعجب و ترس نگاهشون خیره به جلو بود.
به راهرو که رسیدیم، چشمهام رو بستم و خودم رو برای ضربات باتوم و دردش آماده کردم.
به محض ورودمون، همونطور که انتظارش رو داشتم ریختن سرمون!
خیلی نگذشت که صدای فریاد و ناله و «یاحسین» گفتن بچهها بلند شد...
بیتوجه به ضربات و دردی که به دنبال داشت، سعی میکردم بچهها رو هول بدم جلو تا زودتر از این تونل وحشت نجات پیدا کنن.
بالاخره از راهرو بیرون اومدیم.
کتفم عجیب تیر میکشید و حدس میزدم آسیب دیده باشه!
ناخودآگاه یاد صحبتم با آقامحمد افتادم.
″ باز زخمی شدی؟ هنوز دورهی نقاهت قبلیت تموم نشدهها!...
به عنوان پزشک معالجت باید بگم وضعیت زخمت واسه عملیات رفتن چندان مناسب نیست.
+ ما به این زخمها عادت داریم. چیزی نمیشه!
بیجواب سرش رو به طرفین تکون داد...″
ناخودآگاه لبخند بیجونی زدم. اگه وضعیت الانم رو میدید چی میگفت؟
از افکارم دست کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم. شبیه یه ادارهی بزرگ بود که ما توی محوطهاش توی چند ردیف ایستاده بودیم.
درجهدارهای عراقی بینمون قدم میزدن. نگاه و پوزخند تحقیرآمیزشون بدجور عصبیمون میکرد!
اسم و فامیل تکتکمون رو یادداشت کردن.
یک ساعتی همونجا بودیم که چند تا فیلمبردار اومدن. رفتار سربازها عوض شد! دونه دونه بهمون آب دادن. فرماندهشون داشت مصاحبه میکرد و بین حرفهاش گاهی به ما اشاره میکرد.
یک ساعت دیگه هم گذشت و بالاخره فیلمبردارها رفتن.
چند دقیقهای که گذشت، یکی از فرماندههای عراقی شروع کرد به خوندن اسامی...
اسم هر کس رو که میخوند، سربازها اون رو از بقیه جدا میکردن و میبردن طرف دیگه!
اسم سیدهادی رو هم خوندن. بعد هم سلیمانی و یزدی و بهمن و الباقی بچهها...
هر لحظه استرس و تپش قلبم بیشتر میشد. چرا داشتن جداشون میکردن؟
کمی که دقت کردم، متوجه شدم فقط اسامی درجهدارهای نظامی و بچههای کم سن و سال رو میخونن و اونها رو جدا میکنن!
وقتی همهی کسایی که میخواستن رو جدا کردن، در سبز رنگ بزرگ رو باز کردن و ماهایی که باقی مونده بودیم رو کشوندن طرف اتوبوسهایی که بیرون پارک بودن!
«من بدون بچههای گروهان جایی نمیرم!»
با عبور این جمله از ذهنم، به سختی بازوم رو از توی دست سرباز عراقی بیرون کشیدم و ایستادم.
سربازها که با مقاومتم روبهرو شدن، شروع کردن به زدنم!
همزمان بچهها هم با داد و بیداد اومدن طرفمون و سعی کردن من رو بکشونن طرف خودشون که به جون اونها هم افتادن! اصلا دلم نمیخواست بچهها بخاطر من اذیت بشن.
درد مشت و لگدها و ضربات باتومی که روی بدنم مینشست برام مهم نبود و فقط سعی میکردم خودم رو سپر بچهها کنم تا کمتر آسیب ببینن.
یه سری از اسرا هم که به جمعمون اضافه شدن، سربازها بالاخره خسته شدن و رهامون کردن. از خستگی روی زمین افتادیم.
به جز من، باقیه اسرا رو بردن.
دستهای بستهام رو بلند کردم و انگشتم رو کنار لبم کشیدم که خونی شد! چهرهام از درد جمع شد. دیگه حتی نمیدونستم درد کدوم جراحتم بیشتره.
به کمک سیدهادی و بهمن بلند شدم، اما همین که ایستادم درد بدی توی پام پیچید که باعث شد ناخواسته با ناله خم بشم!
بچهها با هول اومدن طرفم، سربازها به زور جدامون کردن و دستهای بچهها رو باز کردن و بردنشون داخل!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷
﷽ " دࢪ بند ِ عشق♥️ " #قسمت_ششم #رحیم بدنم کوفته بود و پهلوم و جای ترکش پام بدجور درد داشتن. زیر
نگاه نگران بچهها و اللخصوص بهمن و سیدهادی تا لحظهی آخر به من بود. سعی کردم لبخند بزنم تا از نگرانیشون کم بشه.
بعد از رفتنشون، سرباز بازوم رو کشید و لنگ زنان همراهش رفتم.
وارد اتاقی شدیم. مرد چهارشونه و قد بلندی پشت میز نشسته بود. سبیل مشکی و پر پشتش ابهتش رو بیشتر کرده بود.
توی برگههای مقابلش چیزایی مینوشت و همزمان سیگار میکشید.
سرش رو بلند کرد و با دیدنم به صندلی اشاره کرد. سرباز من رو نشوند روی صندلی و بعد از احترام نظامی بیرون رفت.
مرد به سختی با لهجهی عربی پرسید: اسمت... رحیم بود! نه؟!
ناخودآگاه اخم کردم و توی سکوت بهش خیره شدم.
- چند سالته؟
+ 30 سال
ابروهاش بالا پرید و متعجب پرسید: 30 سالته و فرماندهای؟
+ من فرمانده نیستم!
پوزخند صداداری زد.
- مگه تو بالا سر اون جوجهها نبودی؟
اخمهام بیشتر توی هم رفت! اما خیلی زود به خودم مسلط شدم و برای اینکه عصبیش کنم، پوزخند زدم و گفتم: همینهایی که بهشون میگید جوجه نذاشتن خاک ما رو اِشغال کنید و توی کل دنیا خار و خفیفتون کردن! اونم شمایی که رسماً کل دنیا پشتتونن.
تلاشم جواب داد که با عصبانیت سیگارش رو خاموش کرد. بلند شد و اومد طرفم و محکم زد توی گوشم!
سرم از شدت ضرب دستش چرخید و چشمهام بسته شد.
سرم رو که چرخوندم طرفش، یقهام رو گرفت و انگشتش رو تهدیدوار توی هوا تکون داد.
- مراقب باش چی از دهنت در میاد ایرانی!
یقهام رو ول کرد و رفت پشت سرم، صدای نفسهای عمیقش به گوشم میرسید.
چند لحظه بعد، دستهاش رو دو طرف صندلی گذاشت و با لحن آرومی کنار گوشم لب زد: من یه برادر همسن تو دارم و یه پسر که همسن و سال اون بچههاست. برای همین میخوام بهتون کمک کنم. البته اگه خودتون بخواید!
دستش روی شونهام نشست و سرش رو خم کرد طرفم، بوی بد سیگار باعث شد نفسم رو حبس کنم.
- اگه به من بگی که بقیهی نیروهاتون توی جادهی اهواز کجا مستقر شدن، هم خودت نجات پیدا میکنی، هم اون بچهها! هوم؟ نظرت چیه؟
ظاهراً فکر میکرد با بچه طرفه!
پوزخند زدم و سرم رو به تأسف تکون دادم.
+ شتر در خواب بیند پنبه دانه!
سیلی دوم رو به حدی محکم زد که به پهلو افتادم روی زمین! روی همون پهلویی که دردش داشت جونم رو به لبم میرسوند...
به سختی نالهام رو توی گلو خفه کردم و کمی عقب رفتم.
بالای سرم ایستاد و پوزخند مسخرهای زد.
- پات آسیب دیده! نه؟
کف پوتینش روی پام نشست و فشار داد. کمکم فشار پاش رو بیشتر کرد. ناخودآگاه لب زدم: یاحسین!
با حرص غرید: حرف میزنی یا نه؟
لب گزیدم و سرم رو به طرفین تکون دادم.
+ نه!
پاش رو برداشت و با عصبانیت لگد محکمی به پام زد. یقهام رو کشید و به زور بلندم کرد و دوباره پرتم کرد روی صندلی!
آخِ ریزی گفتم و ناخودآگاه کمی خم شدم.
دوباره رفت پشت سرم، یه گوشه از چفیهام رو توی دستش گرفت و پوزخند صداداری زد.
چند لحظه که گذشت، یهو گردنم به عقب کشیده شد! نفسم گرفت و حس خفگی بهم دست داد.
داشت با چفیهی خودم خفهام میکرد!
سعی میکردم دستهاش رو از خودم جدا کنم، ولی با توان اندک من شدنی نبود!
دیگه داشتم کم میآوردم و نفسهام به خسخس افتاده بود که رهام کرد.
با بیحالی خم شدم و شروع کردم به سرفه کردن...
مثل ماهیای که از آب دور بوده، با عطش اکسیژن رو به ریههام میفرستادم.
هنوز نفسم سر جاش نیومده بود که ضربهای محکم به کمرم خورد!
ناخودآگاه از درد صاف نشستم و چشمهام رو محکم روی هم فشردم.
به موهام چنگ زد و با کابل توی دستش ضربهای به پهلوم زد.
درد مثل مار توی بدنم خزید و ناخواسته داد زدم: یازهرا!
با حرص چندتا ضربهی محکم به کتفم زد. موهام رو محکمتر کشید و تهدیدوار گفت: حیف که الان یک قرار مهم دارم، وگرنه بلایی به سرت میآوردم که هر لحظه آرزوی مرگ کنی!
موهام رو ول کرد و سرم رو با شدت به جلو هول داد. به عربی سرباز رو صدا کرد. سرباز اومد داخل و با اشارهی بازجو بازوم رو کشید.
به سختی بلند شدم، اما همین که یه قدم برداشتم خوردم زمین!
سرباز با خشونت وادار به ایستادنم کرد و از اتاق بیرون رفتیم. نمیتونستم درست راه برم و رسماً پشت سرش کشیده میشدم!
نزدیک یکی از سلولها ایستادیم. سرم بالا اومد و نگاهم به سربازی افتاد که جلوی در بود. همونی که دوبار بهم کمک کرده بود!
به عربی چیزهایی بهم دیگه گفتن و سرباز اولی رفت. سرباز دوم انگار متوجه شد حالم بده که بعد از باز کردن دستهام، دستش رو دور کمرم حلقه کرد و تا جلوی در سلول بهم کمک کرد و توی همون حال به آرومی و با حرکات دستش گفت: أنا قاسم، أنا مسلم! أحب الإمام الحسين...
به سختی لبخند بیجونی زدم و سرم رو به تأیید حرفش تکون دادم.
در سلول رو که باز کرد، سلیمانی که جلوی در نشسته بود، با دیدنم فوری بلند شد و به کمکم اومد و آروم داخل رفتیم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷
نگاه نگران بچهها و اللخصوص بهمن و سیدهادی تا لحظهی آخر به من بود. سعی کردم لبخند بزنم تا از نگرانی
#بهمن
از استرس با پاهام روی زمین ضرب گرفته بودم.
چرا آقارحیم رو نیاوردن؟ اصلاً چرا ما رو از بقیه جدا کرده بودن؟
توی افکار خودم غرق بودم که عنبری آروم و با استرس گفت: بچهها میگم... نکنه آقارحیم رو بردن اعدام کنن؟
سیدهادی اخم کرد و من تشر زدم: زبونتو گاز بگیر!
رضا با کلافگی دستی به صورتش کشید و گفت: احتمالأ واسه بازجویی بردنش! احمق که نیستن. متوجه شدن فرماندهی ماست، به خیال خودشون میخوان ازش اطلاعات بگیرن.
سیدهادی سرش رو به تأیید تکون داد و گفت: فقط خدا کنه خیلی اذیتش نکنن! با اون زخم پهلوش...
آهی کشید و ادامه نداد. سرم رو به دیوار کوبیدم و لب گزیدم.
حال خودم رو نمیفهمیدم. یه زمانی مدام باهاش لجبازی میکردم و حالا انقدر نگرانش بودم که انگار برادرم بود!
با صدای «یازهرا»ی بلندی که اومد، از جام بلند شدم. بچهها هم ایستادن. سیدهادی دستهاش رو به سرش گرفت و مضطرب لب زد: یاخدا! صدای آقارحیم بود؟
محکم به پیشونیم کوبیدم و ناخودآگاه دویدم سمت در که سلیمانی جلوم رو گرفت و گفت: کجا؟ چیکار میخوای بکنی؟
همونطور که سعی داشتم کنارش بزنم با حرص گفتم: یادم نمیاد موج گرفته باشدت که توی شنواییت مشکل پیدا کرده باشی!
نامفهوم نگاهم کرد که داد زدم: نشنیدی صداش رو؟ بیشرفا معلوم نیست چه بلایی سرش آوردن که اینطور داد زد!
رضا بازوم رو کشید تا عقب برم و سیدهادی با بغل کردنم آروم کنار گوشم لب زد: آروم باش بهمن، اینطوری فقط کار رو خرابتر میکنی! یکم صبر کن. اگه خبری نشد، یه فکری میکنیم.
پیرمردی که گوشهی دیوار نشسته بود گفت: دوستات درست میگن پسر، نمیشه با این از خدا بیخبرا حرف زد. نگران فرماندهتون هم نباش. اون جوونی که من دیدم، میتونه تحمل کنه!
به اجبار عقب رفتم و سر جام نشستم.
خیلی نگذشت که در سلول باز شد و قامت آقارحیم نمایان! سرباز بازوش رو گرفته بود.
حالش بدتر از قبل بود! مات بلند شدیم.
سلیمانی که جلوی در نشسته بود، فوری بلند شد و به کمکش رفت.
به خودم اومدم. جلو رفتم و بازوش رو گرفتم.
بچهها هم جلو اومدن و با نگرانی حالش رو پرسیدن، انقدر بیحال بود که فقط سرش رو به علامت «خوبم» تکون میداد!
به اصرارمون دراز کشید و ما دورش نشستیم. چهرهاش از درد در هم بود. ناخودآگاه دستم برای نوازش جلو رفت و روی کتفش نشست که چشمهاش رو محکم روی هم فشرد و نالهی بیجونی کرد.
با ترس دستم رو پس کشیدم.
+ چی شد آقارحیم؟
سرش رو بالا انداخت و گفت: چیزی نیست. فکر کنم یکم... آسیب دیده!
همون پیرمردی که گوشهی دیوار نشسته بود، جلو اومد و گفت: یه ذره دورش رو خلوت کنید. اینطوری که شما بهش چسبیدید، حالش بدتر میشه!
بچهها که کنار رفتن، پیرمرد جلو اومد و کنار آقارحیم نشست و دستش رو گرفت.
- معلومه خیلی عصبیشون کردی جوون، وگرنه همین روز اولی این بلا رو سرت نمیآوردن! کتفت چی شده؟ با کابل زدنت؟
آقارحیم فقط لبخند کمجونی زد و چیزی نگفت. پیرمرد کار من رو تکرار کرد که چهرهی آقارحیم جمع شد و دوباره ناله کرد.
یزدی عصبی گفت: چیکار میکنی حاجی؟ نمیبینی درد داره؟
پیرمرد خونسرد جواب داد: کتفش در رفته، باید جاش بندازیم تا دردش آروم بگیره!
در لحظه رنگمون پرید. نگاه نگرانم روی چهرهی خستهی آقارحیم نشست.
پیرمرد رو به بچهها کرد و گفت: بیاید دست و پاش رو بگیرید. هر چقدر کمتر تکون بخوره، کارم زودتر تموم میشه و کمتر اذیت میشه.
مضطرب گفتم: بلدی حاجی؟ یه وقت بدترش نکنی!
پیرمرد فقط لبخند زد و جوونی که اون طرف نشسته بود گفت: حاجممد کارش رو خوب بلده برادرا!
چیزی نگفتم. سیدهادی و رضا جلوتر اومدن و دست و پای آقارحیم رو گرفتیم.
حاجممد همونطور که پارچهای از جیبش درمیآورد رو به آقارحیم گفت: دردش زیاده ولی یه لحظهست! واسه احتیاط بهتره این رو بذاری بین دندونهات...
آقارحیم سری به تأیید تکون داد و حاجی پارچه رو توی دهنش گذاشت.
حاجممد نفس عمیقی کشید زیر لب «بسماللّٰه»ی گفت. ناخودآگاه چشمهام رو بستم.
تکون خوردن و لرزش بدن آقارحیم رو حس میکردم اما نمیخواستم چشمهام رو باز کنم و بیش از این شاهد درد کشیدنش باشم!
خیلی نگذشت که صدای نالهی خفهی آقارحیم به گوشم رسید.
چشمهام رو باز کردم و با نگرانی بهش نگاه کردم. خیلی بیحال شده بود!
رضا شونهاش رو نوازش کرد و سیدهادی با آستینش عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و مردد بوسهای روی پیشونیش نشوند. من هم دستش رو فشردم.
حاجی با لبخند رو بهش گفت: بخواب پسرم، یکم استراحت کنی حالت بهتر میشه! زخم و جراحتهات هم کمکم خوب میشن.
آقارحیم با صدای خشدار و گرفتهاش گفت: چشم، ممنون بابت کمکتون!
+ دمت گرم حاجی!
حاجممد با لبخند پلک زد و بلند شد و برگشت سر جاش...
نیم نگاهی به آقارحیم انداختم که چشمهاش رو بسته بود.
به سیدهادی نگاه کردم. رد نگاه نگران و ناراحتش رو گرفتم که رسیدم به لباس خونی آقارحیم!
چشمهام رو محکم روی هم فشردم و با حرص گفتم: لعنت بهتون!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷
#بهمن از استرس با پاهام روی زمین ضرب گرفته بودم. چرا آقارحیم رو نیاوردن؟ اصلاً چرا ما رو از بقیه جد
#راوی
با صدای غرش رعد و برق، با وحشت از خواب پریده و «هین»ی میکشد!
عرق از سر و رویش چکه میکند و نفسنفس میزند.
با یادآوری کابوس وحشتناکی که دیده، بدنش لرز گرفته و دستهایش میلرزند.
با ترس خود را بغل میکند و بلند میشود و به سمت پنجره میرود.
پردهی حریر را کنار میزند. آسمان گرگ و میش است و نمنم باران بهاری زمین را خیس میکند.
نگاهش ناخودآگاه به پاکتنامهی روی میز مطالعهاش میافتد.
به سمت میز رفته و پاکت را برمیدارد.
نمیداند این چندمینبار است که نامه را میخواند...
دلش آشوب است. گلبرگهای لطیف نرگسهای کوچک را لمس کرده و به بینی نزدیک میکند. چشمهایش را بسته و دمی عمیق از عطر نرگسها میگیرد...
کمی که آرام میشود، نرگسها را به همراه نامه، مانند دفعات قبل با احتیاط به پاکت برمیگرداند.
صدایی آشنا در گوشش میپیچد.
″ نمیدونم اینبار هم برمیگردم یا نه، فقط... اگه دیر برگشتم... منتظرم میمونید؟ ″
و بعد صدای خودش...
″ منتظرتون میمونم. مراقب خودتون باشید! ″
به سمت پنجره میرود و با نگاهی به آسمانی که هنوز گرگ و میش است، در دل میگوید: خدایا، خودت مراقبش باش!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
پ.ن:
گویند سنگ لَعل شود در مقام ِ صبࢪ!
آر؎، شود؛ ولیک بہ خون ِ جگࢪ شود...(:❤️🩹.
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍↓
↬ https://harfeto.timefriend.net/17792954012788
↬ https://abzarek.ir/service-p/msg/4331443
↬ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_h5mffnh&btn=یگانہ🌿
𝗛𝗮𝗻𝗶𝗻_𝟮𝟭𝟯 ✨
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷
#راوی با صدای غرش رعد و برق، با وحشت از خواب پریده و «هین»ی میکشد! عرق از سر و رویش چکه میکند و ن
تعداد بازدید به طرز عجیب و غیرمنطقیای با تعداد نظرات نمیخونه😶🍂!
اگه چندان مشتاق این داستان نیستید بگید که نه وقت شما بابت خوندن تلف بشه، نه وقت من بخاطر نوشتن گرفته بشه👀🍃.