eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
535 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
آری گرفت هر چه، زِ مهـرِ رضــٰا گرفت...💛 . ♥️✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مطیع‌امــر‌‌سید‌علۍ‌فقط‌بہ‌حرف‌نیست با‌ید‌توصیہ‌هاۍ‌اقا‌رو‌گوش‌ڪنۍ‌و‌عمل‌ڪنۍ🤞🏿:)
هردوی شما "روضهٔ مجسم ِ گودال ِ قتلگاه " لقب گرفتید. قطعا آرمان هم به تو اقتدا کرد که حسینی وار شهید شد!(: تولدت مبارک قهرمان♥️
من اونی که قبلا بودم نیستم، اشتباه پشت اشتباه.. ولی تو همان ماهِ قشنگِ دوران بچگیِ من هستی، بازم خودم خودم هول دادمو خوردم زمین... بازم در خونه رو به روم باز میکنی دورت بگردم؟🥺💔
376K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا وقتی من هستم، تو حق نداری غصه بخوری🥺🤍!
فقط تو میمونی برام
- آرزوی‌شهادت‌رو‌همه‌دارند اما‌تنها‌اندکی‌شهید‌می‌شوند . . چون‌تنها‌اندکی شهیدانه‌زندگی‌می‌کنند ! -شهید‌محسن‌حججی-
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#در‌دام‌شیطان😱🔥 #قسمت_سوم همون موقع اینقد ترسیده بودم پیش خودم گفتم محاله دیگه ادامه بدم! دیگه امکا
😱🔥 داخل کلاس شدم... سمیرا از دیدنم تعجب کرد رفتم کنارش نشستم.. سمیرا گفت: "توکه نمیومدی...همراه من رسیدی که....!" اومدم بهش بگم"که اصلا دست خودم نبود" یه نگاه به سلمانی کردم دیدم دستش را گذاشته رو بینیش و سرش رو به حالت نه تکون میده....! به سمیرا گفتم؛ "بعدا بهت میگم..!" اما من هیچ وسیله و حتی دفتری و...همراه هم نیاورده بودم! کلاس تموم شد.. من اصلا یادم رفته بود شاید بابا منتظرم باشه! اینقد هم با ترس اومدم بیرون که گوشیم هم نیاورده بودم.! پاشدم که برم بیرون سلمانی صدام زد: "خانوم سعادت شما بمونید کارتون دارم نگران نباشید باباتون رفتن سرکارشون....." دوباره گیج شدم.. یعنی این کیه؟! فرشته است؟! اجنه است؟! روانشناسه که ذهن رو میخونه؟! این چیه و کیه؟!!! سمیرا گفت: "توسالن منتظرت میمونم" و رفت بیرون... استاد یک صندلی نزدیک خودش گذاشت و خودشم نشست رو صندلی وگفت: "بیا بشین..راحت باش!ازمن نترس من اسیبی بهت نمیزنم..!" با ترس نشستم و منتظر شدم که صحبت کند سلمانی: "وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن...!" سرم را گرفتم بالا ونگاهش کردم.. دوباره آتیش تو چشماش بود اما اینبار نترسیدم..! سلمانی گفت: "یه چیزی داره منو اذیت میکنه باید اون از طرف توباشه!ازخودت دورش کن تا حرف بزنیم...!" گفتم: "چی؟!" _یه گردنبد عقیق که حکاکی شده است...! این رو ازکجا میدید؟! اخه زیر مقنعه و چادرم بود..! درش آوردم وگفتم: "فقط وان یکاده..." دادم طرفش.. یه جوری خودش رو کشید کنار که ترسیدم...! گفت: "سریع بندازش بیرون...!" گفتم: "آیه ی قرانه...!" گفت: "توهنوز درک حقیقی از قران نداری پس نمیتونی ازش استفاده کنی..!" داد زد: "زود بندازش....!" به سرعت رفتم توسالن گردنبند رو دادم به سمیرا و بی اختیار برگشتم.. سلمانی: "حالا خوب شد..بیا جلو نگاهم کن...!" رفتم نشستم ... سلمانی: "هیچ میدونی چهره ی تو خیلی عرفانی هست؟!اینجا باشی ازبین میره این چهره باید تو یک گروه عرفانی به کمال برسه...!" سلمانی حرف میزد و حرف میزد و من به شدت احساس خواب‌آلودگی میکردم! بعدها فهمیدم اون جلسه ,سلمانی من را یه جورایی هیپنوتیزم کرده! دیگه از ترس ساعت قبل خبری نبود.. برعکس فکر میکردم یه جورایی بهش وابسته شدم..! همینجور که حرف میزد دستش رو گذاشت رو دستم! من دختر معتقدی بودم و تا به حال دست هیچ نامحرمی به من نخورده بود اما تو اون حالت نه تنها دستم راعقب نکشیدم بلکه گرمای عجیبی از دستش وارد بدنم میشد که برام خوش آیند بود! وقتی دید مخالفتی باکارش نکردم دوتا دستم رو گرفت تو مشتش و گفت: "اگر ما با هم اینجور گره بخوریم تمام دنیا مال ماست..!" _مهرنیا
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#در‌دام‌شیطان😱🔥 #قسمت_چهارم داخل کلاس شدم... سمیرا از دیدنم تعجب کرد رفتم کنارش نشستم.. سمیرا گفت
😱🔥 از جهان ماورای ماده حرف میزد! من با اینکه هیچی از حرفاش نمی فهمیدم اما همه ی گفته هاش رو تایید میکردم! بعد از ساعتی با صدای در که سمیرا بود حرفاش رو تموم کرد و اجازه داد راهی خانه شوم.... و این اول ماجرا بود! سمیرا سوال پیچم کرد.. _استاد چکارت داشت؟!چرا اینقد طول کشید؟! چرا گردنبنده را دادی به من و....؟! هر چی سمیرا پرسید جوابی نشنید چون من مثل آدمهای مسخ شده به دقایقی قبل فکر میکردم! به اون گرمای لذت بخش! احساس میکردم هنوز نرفته دلم برای سلمانی تنگ شده! دوست داشتم به یک بهانه ای دوباره برگردم و ببینمش..! رسیدیم خونه.. سمیرا با دق گفت: "بفرمایید خانوووم...انگار شانس من لالمونی گرفتی!.. پیاده شدم.. بدون هیچ حرفی... صدا زد: "همااااابیا بگیر گردنبندت رو..." برگشتم گردنبند را گرفتم و راهی خانه شدم مامان برگشته بود خونه.. گفت: "کجا بودی مادر؟!بابات صد بار بیشتر به گوشی من زنگ زد!مثل اینکه تو گوشیت رو جواب نمیدادی...!" بی حوصله گفتم: "کلاس گیتار بودم..گوشیمم یادم رفته بود!بابا خودش منو رسوند..." مامان از طرز جواب دادنم متعجب شد! اخه من هیچ وقت اینجور صحبت نمیکردم و بنا رو گذاشت بر خستگیم! واقعا چرا من اینجورشده بودم؟! مانتوی قرمزم رو خواستم در بیارم اما این بار دکمه هاش راحت باز شد! یاد حرف سلمانی افتادم که میگفت: "قرمز بهت میاد..همیشه قرمز بپوش...!" لبخندی رو لبام نشست..! تو خونه کلا بی قرار بودم! با اینکه یک روز هم از کلاس گیتارم نگذشته بود ولی به شدت دلم برای سلمانی تنگ شده بود! اصلا سر در نمی اوردم منی که به هیچ مردی رو نمی دادم و تمایلی نداشتم این حس عشق شدید ازکجا شکل گرفت...! حتی تو دانشگاه هم اصلا حواسم به درس نبود.! هنوز یک روز دیگه باید سپری میشد تا دوباره ببینمش... دیگه طاقتم طاق شد‌.. شماره ی سلمانی رو که در اخرین لحظات بهم داده بود ازجیب مانتوم درآوردم و گرفتم..! تا زنگ خورد یکهو به خودم اومدم و گفتم: "وای خدا مرگم بده الان چه بهانه ای بیارم برای این تلفن.....!" گوشی رابرداشت.. _الو بفرمایید؟! +س س س سلام استاد! _سلام همای عزیزم..!دیگه به من نگو استاد راحت باش بگو بیژن....!خوبی؟!چه خبرا؟! +خوبم...فقط فقط... _میدونم نمیخواد بگی!منم خیلی دلم برات تنگ شده!میخوای بیا یه جا ببینمت؟! اخیش با این حرفش انگار دنیا رابهم داده بودند.! +اگه بشه که خوب میشه! _تانیم ساعت دیگه بیا جلو ساختمان کلاس باشه؟! _چشم..اومدم! مامان و بابا هر دوشون سرکار بودن! یه زنگ زدم مامانم گفتم"بیرون کار دارم" مامان هم کلی سفارش کرد که مراقب خودت باش و.... آژانس گرفتم سمت کلاس گیتار وحرکت کردم... _مهرنیا
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#در‌دام‌شیطان😱🔥 #قسمت_پنجم از جهان ماورای ماده حرف میزد! من با اینکه هیچی از حرفاش نمی فهمیدم اما
😱🔥 رسیدم جلو ساختمان... سلمانی منتظرم بود! امد جلو دستش رو دراز کرد سمتم.. منی که این کارها رو حرام میدونستم بی اختیار دست دادم! وااای دوباره تنم داغ شد...! سلمانی اشاره کرد به ماشینش و گفت: "میخوام یک جای جالب ببرمت..حاضری باهام بیای..!" تو دلم گفتم: "توبگو جهنم..!معلومه میام..!" با یک لبخندی نگاهم کرد و گفت: "فرض کن جهنم...!" وای من که چیزی نگفتم! باز ذهنم راخوند! داشتم متقاعد میشدم بیژن از عالم دیگه ای هست...! سوار شدم... سلمانی نشست و شروع کرد به توضیح دادن: "ببین هماجان..اینجایی که میبرمت یه جور کلاسه!یه جورآموزشه!اما مثل این کلاسای مادی و طبیعی نیست!خیلیا برای درمان دردهاشون میان اونجا!انواع دردها با فرادرمانی درمان میشه!خیلیا برای کنجکاوی میان و برخی هم برای پیوند خوردن به عرفان وجهان ماورای طبیعی جهان کیهانی میان!هرکس که ظرفیت روحی بالایی داشته باشه به مدارج عالی دست پیدامیکنه!به طوری که میتونه بیماریها رو شفا بده!اصلا یه جور خارق العاده میشه...!" بیژن هی گفت و گفت... من تا به حال راجب اینجور کلاسها چیزی نشنیده بودم اما برام جالب بود! بیژن یک جوری حرف میزد که دوست داشتم زودتر برسیم! خیلی دوست داشتم بتونم این مدارج راطی کنم.......! و این اولین برخورد حضوری من با گروه به قول خودشون عرفان حلقه یا بهتره بگم حلقه ی شیطان بود....! رسیدیم به محل مورد نظر.. داخل ساختمان شدیم... کلاس شروع شده بود! اوه اوه کلی جمعیت نشسته بود! یه خانم محجبه هم داشت درس میداد! به استادهاشون میگفتن (مستر)..! ما که وارد شدیم خانمه اومد جلو مثل اینکه بیژن درجه اش از این خانمه بالاتر بود.! مستر: "سلام مستر سلمانی...خوبی استاد؟!به به میبینم شاگرد جدید آوردین!" بیژن: "سلام مستر..ایشون شاگرد نیست!هما جان عزیز منه!" سرش را برد پایین تر و اهسته گفت: "قبلا هم اسکن شده..!" چیزی از حرف هاش دستگیرم نشد! مستره گفت: "ان‌شاءالله خوشبخت بشید..با اون قبلیه که نشدید ان‌شاءالله با هما جان خوشبختی رو بچشی...!" این چی میگفت؟! یعنی بیژن قبلا ازدواج کرده و جدا شده بود؟! رفتم نشستم.. جو جلسه معنوی بود از کمال روح و رسیدن به خدا صحبت میکردند...! _مهرنیا