eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
535 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
دقت کردی درک و فهمت یا حتی اطلاعاتت از پدر مادرت بالاتره؟ دقت کردی گاهی چقدر میرن رو مخت و حرصتو در میارن؟😤 پس حق داری که سرشون داد بزنی :) ‌ 😈
باید کہ از مباهله صرف نظر ڪنید حتی حریف کودکشان هم نمےشوید داماد و دختر و نوه‌هایش کہ جای خود خاڪ در پیمبر اعظم نمی شوید ... 🎈🥳
یک سال را به خاطرِ یک ماه زنده ایم ! . .
گفت: راستی جبهه چطور بود؟ گفتم : تا منظورت چه باشد .🙃 گفت: مثل حالا رقابت بود؟🤔 گفتم : آری. گفت : در چی؟ 😳 گفتم :در خواندن نماز شب.😊 گفت: حسادت بود؟ گفتم: آری. گفت: در چی؟ 😮 گفتم: در توفیق شهادت.😇 گفت: جرزنی بود؟ 😳 گفتم: آری. گفت: برا چی؟ گفتم: برای شرکت در عملیات .😭 گفت: بخور بخور بود؟😏 گفتم: آری .☺ گفت: چی میخوردید؟ 😏 گفتم: تیر و ترکش 🔫 گفت: پنهان کاری بود ؟ گفتم: آری . گفت: در چی ؟ گفتم: نصف شب واکس زدن کفش بچه ها .👞 گفت: دعوا سر پست هم بود؟ گفتم: آری . گفت: چه پستی؟؟ 🤔 گفتم: پست نگهبانی سنگر کمین .💂 گفت: آوازم می خوندید؟ 🎙 گفتم: آری . گفت: چه آوازی؟ گفتم:شبهای جمعه دعای کمیل . گفت: اهل دود و دم هم بودید؟؟ 🌫 گفتم: آری . گفت: صنعتی یا سنتی؟؟ 😏 گفتم: صنعتی ، خردل ، تاول زا ، اعصاب💀☠ گفت: استخر هم می رفتید؟ 💧 گفتم: آری ... گفت: کجا؟ گفتم: اروند، کانال ماهی ، مجنون .🌊 گفت: سونا خشک هم داشتید ؟ گفتم: آری . گفت: کجا؟ گفتم:تابستون سنگرهای کمین ،شلمچه، فکه ،طلائیه. گفت: زیر ابرو هم برمی داشتید؟ 🙄 گفتم: آری گفت: کی براتون برمی داشت؟😏 گفتم: تک تیرانداز دشمن با تیر قناصه .😞 گفت: پس بفرمایید رژ لبم میزدید؟؟😏😏 گفتم: آری خندید و گفت: با چی؟ گفتم: هنگام بوسه بر پیشونی خونین دوستان شهیدمان😔 سکوت کرد و چیزی نگفت!
از غریب‌ترین ایام زندگی‌ما ‌همین روز مباهله‌ است ‌. نه رسانه‌های‌ما از مباهله ‌تعریف ‌می‌کنند، نه خود ما ! وقتی مأمون به وجود مبارک ‌امام‌رضا‌ (ع) میگوید : به چه ‌دلیل علی‌ابن‌‌ابی‌طالب ‌افضل است ؟ دیگر نفرمود ‌به دلیل غدیر ؛ بلکه فرمود ‌به دلیل آیه‌ی مبارکه‌ی انفسنا ‌( مباهله ) ، خدا وقتی وجود ‌مبارک امیرالمؤمنین را جانِ ‌پیغمبر می‌داند ، از این بالاتر ‌فضیلت فرض می‌شود ؟ من کنت مولاه فهذا ‌علی ‌مولاه کجا ؛ که گفته ‌خود ‌پیغمبر است ، آن‌که در آیه‌ی ‌مباهله ذات‌القدس اله بفرماید : علی جان پیغمبر است ؛ کجا ‌. . -آیت‌الله‌جوادیِ‌آملی
بریم واسه پارت جدید✨ لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امام‌زمان‌«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرت‌ولیعصر‌«عج» بفرستین🙃
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" چند روزی طول کشید تا بالاخره حکمِ نهایی الکساندر و باقی متهم‌ها صادر بشه. الکساندر به عنوان جاسوس و متهم اصلی پرونده به اعدام محکوم شد و برای بقیه حبس بریده شد. و بالاخره این پرونده هم با همهٔ تلخی‌ها و سختی‌هاش به پایان رسید! دوماه‌بعد↯ نگاهم به قرآن ِ توی دستم بود و هر از گاهی زیر چشمی به مائده نگاه می‌کردم، مثل فرشته‌ها شده بود. بعد از شهادت امیر، قرار شد مراسم‌مون عقب بی‌افته اما خانواده‌اش فهمیدن و اجازه ندادن. صدای عاقد، رشتهٔ افکارم رو پاره کرد. ~ عروس‌خانم! برای بار آخر عرض می‌کنم، وکیل هستم؟ نگاهم همچنان به آیات قرآن بود، سورهٔ نور! صدای نفس عمیق مائده رو شنیدم. - با توکل به امام‌زمان، و با اجازهٔ پدر و مادرم، بله! ناخودآگاه لبخند روی لبام نقش بست و صدای کف و سوت و کِل بلند شد. ~ آقا‌داماد، از طرف شما هم وکیل هستم؟ + بله! ~ مبارکه ان‌شاءالله، خوشبخت بشید. همه تبریک می‌گفتن و برامون آرزوی خوشبختی می‌کردن. آقا‌محمد همراه همسر و دخترش نزدیک‌مون شد و خواستم بلند بشم که دستش رو روی شونه‌ام فشرد و مانع شد، با لبخند گفت: مبارک باشه، خوشبخت بشید ان‌شاءالله! تشکری کردم، عطیه خانم هم تبریک گفتن و یه جعبه کادوی کوچولو به مائده دادن. هدیه‌زهرا رو از بغل آقامحمد گرفتم، با اون هدبندِ سفید_صورتیش که با لباس مجلسی کوچولوش ست بود ماه شده بود. بوسه‌ای روی گونه‌اش کاشتم که مائده با ذوق گفت: بده من این قندعسلو! به ذوقش خندیدم و با احتیاط بچه رو بغلش گذاشتم و بلند شدم، رفتم طرف آقامحمد و بچه‌ها و مشغول صحبت شدیم. رسول با شیطنت لب زد: خب خب، می‌بینم که آقا‌داوود اومده قاطی مرغا! آقا‌محمد با خنده گفت: حالا دیگه ما شدیم مرغ استادرسول؟! رنگ رسول پرید و لبخندش محو شد، آب دهنش رو قورت داد و جواب داد: ن‍..نه آقا من جسارت نکردم به شما، منظورم بقیه بودن. این‌بار سعید طلبکار پرسید: من مرغم یعنی؟ فرشید دست روی شونه‌اش گذاشت و به جای رسول جواب داد: نه داداش، این منظورش منم! مرغ رو به من میگه. رسول که کلافه شده بود گفت: وای اصلا من مرغم، بی‌خیال! همه خندیدیم، بعد از شهادت امیر این اولین‌بار بود که خنده و خوشحالی آقامحمد و بچه‌ها رو می‌دیدم. بعد از تموم شدن مراسم کمی با مائده توی شهر چرخیدیم و بعد از اینکه رسوندمش رفتم خونه.. انقدر خسته بودم که زودتر از همیشه به خواب رفتم. سینی چای رو از عطیه گرفتم. + دست شما درد نکنه! - خواهش می‌کنم، امروز باید بری دکتر؟ جرعه‌ای از چایم رو نوشیدم و گفتم: آره، دیروز که آزمایش دادم و جوابش هم حاضر شد. ولی بخاطر مراسم نشد برم پیش دکتر.. امروز میرم جواب آزمایش رو به دکتر نشون بدم. سری تکون داد و حرفی نزد، می‌تونستم ناراحتی رو از چشماش بخونم. باز هم به اصرار، قرار شد رسول بیاد دنبالم.. حاضر شدم و بعد از خداحافظی، با تماسِ رسول رفتم دم در.. سوار ماشین شدم و بعد از سلام و احوال‌پرسی حرکت کرد. سه‌روزبعد↯ آروم روی تخت دراز کشیدم، رسول نشست روی صندلی کنار تخت و دستم رو محکم گرفت. - آقا اصلا نگران نباشید، من مطمئنم زود خوب میشید! لبخند تلخی زدم و گفتم: تازه شروع شده.. با ناراحتی لب زد: تموم میشه، قول میدم! نفس عمیقی کشیدم و حرفی نزدم، دوباره پرت شدم به سه‌روز پیش! یاد حرفای دکتر بعد از دیدن و چک کردن جواب آزمایش افتادم. «حالت چهره‌اش ناامید بود و گرفته، عینکش رو برداشت و روی میز گذاشت. - این‌طور که پیداست، متأسفانه داروها تأثیر چندانی نداشته. و در این صورت، باید بریم سراغ راه‌دوم! یعنی دیالیز...» چشمامو روی هم فشردم، امروز اولین روز ِ دیالیز بود. دکتر همراه یه پرستار وارد اتاق شدن، آستینم رو بالا زدم و کارشون رو شروع کردن. رسول با دقت و نگرانی بهشون نگاه می‌کرد، لبخند کم‌رنگی زدم و دستش رو فشار دادم که سرش رو به طرفم چرخوند. + تو به من میگی نگران نباش، بعد رنگِ خودت شده گچِ دیوار! لبخند تصنعی زد و مثل خودم آروم جواب داد: ببخشید، دست خودم نیست. ~ دفعه اوله، طبیعیه! با صدای دکتر هر دو به طرفش چرخیدیم، ادامه داد: کم‌کم عادت می‌کنید. رسول آهی کشید و منم سکوت کردم. سه‌ساعتی گذشته بود، دیگه داشتم خسته می‌شدم. دکتر وارد اتاق شد و برای چندمین‌بار فشارم رو گرفت. بالاخره سیم‌ها رو از دستم جدا کرد و گفت: برای امروز کارتون تمومه، مشکلی ندارید؟ + فقط... حس می‌کنم عضلاتم یه خورده گرفته! ~ از عوارض دیالیزه، یه قرص بهتون میدم اگه خیلی شدید شد مصرف کنید. سری تکون دادم، به توصیهٔ دکتر کمی روی تخت نشستم و وقتی مطمئن شدن مشکلی ندارم از بیمارستان بیرون زدیم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: نیاز بود یه ذره زیادی و یهویی بریم جلو😂🙂🧡
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
سریال «گاندو» از روز سه‌شنبه ۲۷تیر، هر شب ساعت ۲۲:۰۰ روی آنتن شبکه آی‌فیلم می‌رود و تکرار آن نیز رأس ساعت‌های ۶:۰۰ و ۱۴:۰۰ روز بعد پخش می‌شود!
- خدا(:♥️