eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عبدالله ام حسین آبرویم جدا نمی‌شوم من از عمویم منم به پایش شهید آخر الله اکبر الله اکبر استوری شب پنجم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علي‌الحسين وعلي‌علي‌أبن‌الحسين وعلي‌أولاالحسين وعلي‌اصحاب‌الحسين✨ ⁦♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در آرزوی دیدن ِ این تصویر با چشمانم:) در آرزوی بودن در حرم💔!
دِلبَر تو باشی]
پناه من . . .
دل ندارمـ‌‌ که‍ به معشوق ِ زمینی بدهمـ! دل ِ من گوشه‍ٔ صحنت به خدا جا مانده‍:(💔
خدایا‌تمام‌اندوه‌هایم‌را باچیزی‌زیباجایگزین‌کن! -مثلا‌زیارت‌آقام‌امام‌حسین😄♥️^^
بریم واسه پارت جدید✨ لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امام‌زمان‌«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرت‌ولیعصر‌«عج» بفرستین🙃
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" وارد سایت شدم، اولین چیزی که توجه‌ام رو به خودش جلب کرد میز رسول بود و بچه‌ها که دورش جمع شده بودن. به خیال اینکه خبر مهمی شده، خودم رو بهشون رسوندم. انگار از دیدنم جا خوردن و هول کردن! سلام و احوال‌پرسی کردم و گفتم: جمع شدین دور هم، خبریه؟ سعید سریع لبخند زد و جواب داد: نه آقامحمد، سرمون خلوت بود گفتیم یکم گپ بزنیم. با اینکه باور نکردم، اَبرویی بالا انداختم. + آها صحیح، باید حدس می‌زدم! خندیدن و رسول پرسید: هدیه‌زهرا خوبه آقا؟ خیلی دلم براش تنگ شده. لبخندی زدم و جواب دادم: قربونت، دیروز یه ذره تب داشت بی‌قراری می‌کرد. ولی الان بهتره خداروشکر.. نفس راحتی کشید. - خب الهی شکر... فرشید با تأسف سر تکون داد. ~ توروخدا قیافشو نگا! تو از اون بچه کم‌طاقت‌تری که... بچه‌ها خندیدن و لبخند کم‌رنگی زدم، دستم رو آروم روی کمر فرشید کشیدم و گفتم: سر به سرش نذار. داوود با اعتراض و مثلاً دلخور گفت: آقا شما رسول رو از همهٔ ما بیشتر دوست دارین! فرشید و سعید به نشونهٔ تأیید حرفش سر تکون دادن. به سرم زد اذیت‌شون کنم! خیلی جدی گفتم: مگه نمی‌دونستین؟ با لب و لوچهٔ آویزون بهم دیگه نگاه کردن، رسول از خدا خواسته با شیطنت گفت: می‌بینین چقدر محبوبم؟ دل‌تون بسوزه! همون‌طور که سعی داشتم خنده‌ام رو کنترل و پنهان کنم، ضربهٔ آرومی به شونه‌اش زدم. + من اهل تبعیضم آقارسول؟ لبخندش محو شد و نگران آب دهنش رو قورت داد. - نه آقا این چه حرفیه؟ نیم‌نگاهی به بچه‌ها انداختم که بخاطر مقاومت در برابر خندیدن صورت‌هاشون سرخ شده بود! + خب دیگه، پس به این نتیجه می‌رسیم که همه‌تون رو به یه اندازه دوست دارم! الانم به کارتون برسین، خسته نباشین. سریع موقعیت رو ترک کردم و رفتم اتاقم، امیدوار بودم بچه‌ها خیلی اذیتش نکنن. حقیقت این بود که ته ته دلم این جوونِ موفرفریِ بانمک رو فقط یکم🤏🏻 بیشتر از بقیه دوست داشتم! با خنده سر تکون دادم و مشغول رسیدگی به کارام شدم. با چشمام مسیر رفتن آقامحمد رو دنبال کردم، ضربه‌ای به شونه‌ام خورد و باعث شد به خودم بیام. ~ خببببب استادرسول، که محبوبی آره؟ داوود دنبالهٔ حرف فرشید رو گرفت. - دل‌مون بسوزه، هوم؟ سرگردون به سعید نگاه کردم که اَبروهاش رو توی هم کشید. × خودت رو به مظلومیت نزن‌ها، آقای‌محبوب! نفسم رو سنگین بیرون دادم و با کلافگی دستی لای موهام کشیدم. + چیکار کنم که دست از سرم بردارین؟ فرشید حالت فکر کردن به خودش گرفت و بعد از چند لحظه گفت: آممم بستنی خوبه! نه بچه‌ها؟ داوود و سعید هم تأیید کردن. عینکم رو برداشتم و همون‌طور که شیشه‌هاش رو تمیز می‌کردم گفتم: خیلی‌خب، قول میدم بستنی بگیرم براتون! ولی الان کار دارم. سعید شونه‌هام رو گرفت و فشارِ ریزی بهشون وارد کرد. × عه؟ تا الان که خلوت بودی، چی شد یهو شلوغ شدی محبوب‌جان؟ ریز خندیدم و آروم هولش دادم عقب... + برین، برین که دارین وقت دنیا رو می‌گیرین! با خنده رفتن سرکارشون و منم مشغول شدم، خیلی زود کارم تموم شد. کش و قوسی به بدنم دادم و بعد از جمع کردن وسایلم راه خروج رو در پیش گرفتم که یاد قولم به بچه‌ها افتادم! پا کج کردم طرف میز سعید، سخت مشغول کار بود. نیم‌نگاهی بهم انداخت و آروم گفت: رسول کار دارم، شوخی و دست انداختن‌هات بمونه واسه بعد... قیافهٔ مظلومی به خودم گرفتم. + به جونِ سعید این دفعه قصدم دست انداختن نبود! خواستم بگم به سارا قول دادم زود برم خونه که بریم خرید واسه بچه، تو واسه بچه‌ها بستنی بگیر من بعداً باهات حساب می‌کنم. چشمکی زد. - از اونجایی که دامادمونی و خوش‌قول و پای خواهر و خواهرزاده‌ام وسطه، حله! خندیدم که گفت: ولی جدی، امروز وسیله نیاوردی! می‌خوای خودم برسونمت؟ با قدردانی نگاهش کردم. + دمت‌گرم داداش، خودم میرم! باهاش دست دادم و بعد از خداحافظی زدم بیرون... باید یه مسیری رو پیاده می‌رفتم تا بتونم تاکسی بگیرم، دوباره یاد بحث امروزمون افتادم که با رسیدن آقامحمد نیمه‌کاره رها شد. « چشم‌های همه‌شون از تعجب گرد شد! داوود ناباور لب زد: نه... + آره! فرشید کنجکاو پرسید: خب... تو از کجا می‌دونی؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم: بیخودی که بهم نمیگن مغزمتفکر! سعید نفس عمیقی کشید. × خب... اگه واقعاً فردا تولدش باشه که خیلی وقت نداریم، باید به فکر کادو و این چیزا باشیم. یهو با مشت به بازوم کوبید، از درد اَبروهام رو توی هم کشیدم و دستم رو روی بازوم فشار دادم. + چته دیوونه؟ × می‌مُردی دیروز می‌گفتی؟