eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
فرشید پوزخندی زد. ~ آقا مثلاً مغزمتفکره! داوود وسط بحث‌شون پرید. - بیخیال بچه‌ها، هنوزم دیر نشده. دونه‌دونه کادو بگیریم یا یدونه از طرف همه؟ سعید دستی به ته ریشش کشید. × به نظر من که یه چیز بگیریم از طرف همه‌مون، وقت نداریم خیلی! بقیه هم تأیید کردیم و فرشید اولین پیشنهاد رو داد. ~ ادکلن چطوره؟ مخالفت کردم و گفتم: من میگم یه چیزی بگیریم که موندگار باشه، ادکلن چندوقت بعدش تموم میشه. داوود اضافه کرد: تازه رایحه موردعلاقهٔ آقامحمدم نمی‌دونیم. سری تکون دادم. + من می‌دونم، روایح تلخ رو دوست داره. بیشترم رایحه قهوه! بچه‌ها متعجب بهم دیگه نگاه کردن و بعد به من.. + چیه؟ فرشید شونه‌ای بالا انداخت و سعید گفت: هیچی، خب اینکه رد شد. پیشنهاد بعدی؟ داوود سریع گفت: کتاب! این‌بار سعید مخالفت کرد. × کتاب رو یه بار بخونه تموم میشه، فوقش بگیم خیلی خوشش بیاد چندبار بخونه.. سرم رو به نشونهٔ تأیید تکون دادم، فرشید چشم تنگ کرد و رو بهم آروم گفت: ببینم، موضوعات موردعلاقهٔ آقامحمد رو که دیگه نمی‌دونی؟! لبخند دندون‌نمایی زدم. + چرا اتفاقاً، درام دوست داره! به علاوهٔ موضوعات سیاسی _ امنیتی و دفاع‌مقدس... قیافه‌هاشون خیلی بامزه شده بود. جرقه‌ای به ذهنم خورد، اما تا اومدم پیشنهادم رو بیان کنم آقامحمد سر رسید! » با صدای بوق ماشین رشتهٔ افکارم پاره شد، تا به خودم بیام صدای جیغ لاستیک‌های ماشین که روی آسفالت کشیده شدن بلند شد و پرت شدم چندمتر اون‌طرف‌تر! گیج بودم، راننده از ماشین پیاده شد و اومد بالای سرم... با وجود تاری دید به وضوح معلوم بود رنگش پریده! کوبید توی سر خودش و حرف‌هایی زد که نفهمیدم. بی‌توجه بهش گوشیم رو از جیبم درآوردم و با اولین شماره‌ای که افتاده بود تماس گرفتم که خیلی زود صدای محمد توی گوشم پیچید. - جانم رسول؟ لبام تکون می‌خورد، اما صدایی ازش خارج نمی‌شد. لحن محمد نگران شد. - رسول؟ حالت خوبه؟ با کلی تلاش به سختی لب زدم: ت‍..تصادف... کردم! گوشی از دستم رها شد و صدای محمد گنگ و گنگ‌تر، چند نفری جمع شده بودن. چشمم به راننده افتاد که داشت با موبایلش صحبت می‌کرد. کم‌کم پلکام روی هم افتاد و دیگه نفهمیدم چی شد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: "لحظہ‌اۍ با تو نشستن بھ جھان مےاَرزد رِفیق♥️!" منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
خدایا دیدن چنین صحنه هایی...
+عقل و ذهن و روح و قلب و احساسم درگیر حسین است و همین مرا بس است!)
حسین جان! من هرگز در زندگی به اندازه الان که خودم را به تو سپرده‌ام احساس امنیت نکرده‌ام...
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*⭕️نوحه معروف «عمه بابایم کجاست» با صدای مصطفی راغب
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#در‌دام‌شیطان😱🔥 #قسمت_چهاردهم پدرم خیلی زود یک روحانی پیدا کرده بود که کارش برای همین جن زدگی بود
😱🔥 آخری بهم پیامک داد با این مضمون: "خانم شیطونک..زور الکی نزن چون یک جن درون وجود تو حلول کرده!الان در قالب تن تو روح یک جن وجود دارد!انجمن روی تو برنامه ریزیها کرده!لطفا خودت رو خسته نکن..اول و آخرش مال مایی!اینم آدرس جشن:تهران .......!" بیژن طبق شناختی که از من داشت محال بود به فکرش خطور کنه که من بخوام از کار هاشون با کسی صحبت کنم..! اما با ذکرهایی که اقای موسوی بهم آموزش میداد خیلی وقتا اختیارم دست خودم بود اما گاهی اوقات هم اذیت کردن اجنه رو احساس میکردم..! تمام متن پیامک بیژن رو برای شماره ی همراه اقای محمدی(پلیسی که در جریان کار بود)فرستادم.! خودم رفتم مشغول ذکر شدم... اقای موسوی بهم گفته بود هر چی وسیله که علامت یک چشم روش هست و دارم ببرم بزارم امام زاده یا یک جای مقدس تا اثرشون از بین بره! من یک گردنبند داشتم که به عنوان چشم زخم گرفته بودمش اما غافل از این که این گردنبد که روش تک چشم حک شده بود برای چشم زخم کاربردی نداشت که هیچ بلکه علامت چشم چپ شیطان بود و باعث جذب اجنه و شیاطین اطرافم میشد..! اون گردنبند و انگشتری که بیژن بهم هدیه داده بود رو سپردم به مامان تا بگذاره امام زاده و خودم مدام اسفند دود میکردم چون به عینه متوجه شدم تا دود اسفند بلند میشه جن درونم یک جورایی اذیت میشه و من رو هم اذیت میکنه...! فردا عاشورا بود و من برنامه ها داشتم! میخواستم با ذکر خدا و گریه بر ارباب خودم رو پاک کنم....! میدونستم روز سختی در پیش دارم... توکل کردم و به انتظار روزهای خوش نشستم....! _مهرنیا
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#در‌دام‌شیطان😱🔥 #قسمت_پانزدهم آخری بهم پیامک داد با این مضمون: "خانم شیطونک..زور الکی نزن چون یک جن
😱🔥 امروز روز عاشورا بود... چشم که باز کردم خودم رو روی تخت با بولیز قرمز رنگم دیدم! مطمئنم دیشب تو خواب شیطان درونم تن من رو به حرکت در آورده ولباس قرمزم رو پوشیدم! قبل از رفتن به بیرون اتاقم رفتم سراغ کمد لباس‌.. بولیز مشکی رو برداشتم تا بپوشم... هر کاری میکردم بولیز قرمزه درنمی اومد! انگار به بدنم چسبونده باشندش! با اراده ای قوی گفتم: "کور خوندی ابلیس!اگر شده پاره اش کنم درش میارم..!" آستینش رو درآوردم دوباره کشیده شد تنم! دکمه هاش که انگار قفل شده بود! عصبی شدم و گفتم: "اماده باش من ازت نمیترسم!نیروی من که اشرف مخلوقات هستم از توی رانده شده ی درگاه خدا بیشتره...!" بلند بلند خوندم: (اعوذ و بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم یاصاحب الزمان ادرکنی و لا تهلکنی... یاصاحب الزمان ادرکنی و لا تهلکنی... یاصاحب الزمان...!" هر چی این ذکر رو تکرار میکردم اختیار خودم بیشتر دستم می اومد تا اینکه به راحتی لباسم رو با لباس مشکی عوض کردم! دیروز بابا و مامان به خاطر من عزاداری نرفته بودند اما امروز میخواستم به هر طریقی شده بفرستمشون عزاداری.. میدونستم خودم روز سختی در پیش دارم و از طرفی پدر و مادرم نذر داشتن! اخه وجود من رو از لطف ارباب میدونستند! نذر داشتن تا با پای برهنه برای غم حسین(ع) در هیأت سینه بزنند و پدرم به یاد سقای دشت کربلا به تشنگان آب بده! پس باید میرفتن... خودم نذر کردم که امروز قطره ای اب ننوشم و دست به دامان حسین(ع)در خانه ی خدا رو بزنم...! و عجب روزی بود! چیزهایی دیدم که هر صحنه اش برای مرگ کسی کافی بود اما من با مدد خداوند تحملش کردم....! مامان و بابا رو به زور راهی هیأت کردم.. خودم رفتم طرف دستشویی تا وضو بگیرم.. نگاهم افتاد تو آیینه.. احساس کردم کسی زل زده بهم! خیلی بی توجه شیر آب رو باز کردم.. منتها دستم به اختیار خودم نبود هی میخورد به آیینه..به دیوار و... دوباره شروع کردم: "اعوذ و بالله من شیطان الرجیم... اعوذ و بالله من الشیطان الرجیم و...!" به هر بدبختی بود دست و صورت و آرنج هام رو اب ریختم و وضوگرفتم.. وقتی میخواستم پاهام رو مسح کنم تا خم شدم یکی از پشت سر کله ام رو کوبید به سنگ روشویی! درد وحشتناکی تو سرم پیچید اما از پا نیانداختم.. با هر سختی که بود وضو گرفتم و شاید بشه گفت این سخت ترین و شیرین ترین وضویی بود که در عمرم گرفته بودم! سخت بود به خاطر اینکه نیرویی نمی گذاشت وضو بگیرم و شیرین بود به خاطر اینکه اراده ی من بر اراده ی شیاطین پیروز شده بود..! سجاده رو پهن کردم .. چادر نمازم رو انداختم سرم.. سجاده از زیر پام کشیده شد و با سرخوردم به زمین.....! نتونستم به نماز بایستم... نشستم به ذکر گفتن.. دوباره صدای مردی از حلقومم بیرون می اومد و این بار فحش های رکیکی از دهانم خارج میشد...! به شدت گلوم خشک شده بود... بی اختیار به سمت اشپزخانه رفتم و لیوان ابی پر کردم تا بخورم.. یک آن یادم افتاد نذر دارم آب نخورم! هرچی خواستم لیوان رو بزارم رو ظرفشویی نمیتونستم! لیوان چسبیده بود به دهنم! انگار شخصی به زور میخواست آب رو به خوردم بده! در اثر تکانهای بیش از اندازه ی دستم لیوان روی سرامیک های اشپزخانه افتاد و شکست.. ناگهان نیرویی به عقب هلم داد! پام رفت رو خورده شیشه های لیوان و زخم شد و خون بود که میریخت کف اشپزخونه! دست کردم یه قران کوچک رو اپن بود برداشتم.. چسلوندم به خودم... _مهرنیا
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#در‌دام‌شیطان😱🔥 #قسمت_شانزدهم امروز روز عاشورا بود... چشم که باز کردم خودم رو روی تخت با بولیز قرمز
😱🔥 لنگ لنگان در کابینت داروها رو باز کردم و چند تا چسب برداشتم... نشستم کف اشپزخونه و مشغول چسب زدن به پاهام شدم.... یک دفعه.. دیدم.... همینجور که چسب دوم رو روی زخم میزدم و پیش خودم(یاصاحب الزمان الغوث و الامان)رو میگفتم.. احساس کردم یه چیزی داخل بدنم از پاهام داره میاد بالا! همینجور اومد و اومد و اومد و یکباره یه دود غلیظ و سیاه رنگ همراه با بازدمم که الان تند شده بود بیرون اومد...! دوده در مقابل چشمای من تبدیل شد به آدم کریه المنظری که ناخنهای بلندی داشت.. پاهاش مثل سم بود و یک دم هم پشتش داشت...! واااای خدای من‌.. این ابلیس داخل تن من لونه کرده بود؟! خوشحال شدم از اینکه بالاخره از تنم بیرون کشیدمش... جن یک نگاهی به من کرد و یک نگاه به خونهای کف اشپزخانه و شروع به لیسیدن خونها کرد! حالا میفهمیدم که هیچ ترسی از این ابلیسک ندارم! مگه من انسان اشرف مخلوقات نیستم؟! مگه خدا برای نجات من قران و پیغمبر و دوازده نور پاک بر زمین فرو نفرستاده؟! پس من قوی تر از این اهریمن هستم! تا نخوام نمیتونه آسیبی به من بزنه... آروم و بی تفاوت از کنارش رد شدم... دید دارم میرم تو اتاق به دنبالم اومد... دیگه همه چی دست خودم بود! به اختیار خودم با خیال راحت به نماز مستحبی ایستادم... وای چه آرامشی داشتم..! اونم گوشه ی اتاق ایستاده بود خیره به من‌.. حرف های بسیار رکیکی از دهنش خارج میکرد... بی توجه بهش ادامه دادم... نمازم که تموم شد متوسل شدم به ارباب... برای دل خودم روضه میخوندم و گریه میکردم و اونم با صدای بلند و بلندتر فحش میداد..! اما انگار میترسید بهم نزدیک بشه..! عزاداریم بهم چسبید..‌ از اتاق رفتم بیرون اما همچنان قرآن دستم بود.. اونم مثل سایه پشت سرم میومد.. رفتم اشپزخونه تا یک نهار ساده برا بابا و مامان درست کنم... یکدفعه ایفون رو زدن... یعنی کی میتونست باشه؟! بابا و مامان کلید داشتن! کسی هم قرار نبود بیاد..! ایفونمون تصویری بود... تا چشم به تصویر پشت آیفون افتاد بدنم شل شد... خدای من....! دو نفر تو مانیتور ایفون یک تن بی سر رو نشونم دادند بعدش جسد رو انداختن و سرخونین پدرم رو بالا آوردن! از ته سرم جیغ میکشیدم... حال خودم رو نمیفهمیدم.. نگاه کردم گوشه ی هال.! اون جن خبیث با صدای بلند بهم میخندید... دوباره ایفون..دوباره سر خونین بابام... جلو در از هال رفتم و دیگه چیزی نفهمیدم...! نمیدونم چه مدت گذشته بود که با صدای گریه ی مامان که اب رو صورتم میریخت چشام رو باز کردم..! درکی از زمان و مکان نداشتم... مامان چرا سیاه پوشیده؟! یکدفعه چهره ی خونین بابام اومد پیش نظرم‌.. بدنم به رعشه افتاد... نکنه بابام رو کشتن؟! تا شروع کردم به لرزیدن مامان صدا زد: "محسن زود بیا اب قند رو بیار داره میلرزه!" بابا با لیوان اب قند از اشپزخونه امد بیرون... خیالم راحت شد که زنده است! اومدم بگم من خوبم چیزیم نیست... اما هر چی کردم نتونستم حرفی بزنم! انگار که قدرت تکلم رو ازم گرفتن... مادرم گریه میکرد و -یاحسین- میگفت.. به یکباره از گوشه ی اتاق صدای فحش شنیدم..‌ بازم اون شیطان خبیث رو به مادرم فحشش میداد! دیگه طاقت نیاوردم... حمله کردم به طرفش میخواستم دهنش رو خورد کنم! رسیدم بهش زدم زدم... مامان و بابا به خیالشون من دیوونه شدم! اخه اونا جن رو نمی‌دیدن! محکم گرفتنم و بردن تواتاقم به تخت بستنم...! ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌ _مهرنیا