هدایت شده از حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
842.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما جوانها، خودتون رو در قبال مسئله پیشرفت کشور، مسئول بدانید!
#حضرت_آقا
#سیزده_آبان | #روز_دانش_آموز
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیتو مانده
مرتضیات
با غم دنیا...
#فاطمیہ🥀
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز دانشآموز مبارک(:❤️🩹!
#مرگ_بر_آمریکا | #مرگ_بر_اسرائیل
- صَلَّیاللّٰهُعَلَیکَیَااَبَاعَبدِاللّٰهِالحُسَین‹ع› (:
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
دو آرزو به دل مادر جوانش ماند ..
کفن برای حسین و حرم برای حسن..
#نوازشروح
Quran-page-418.mp3
زمان:
حجم:
2.2M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه چهارصد و هجده قرآن کریم، سوره مبارکه الأحزاب
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید
هدایت شده از حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
قصۂ؏ـاشقے♥️
نفسش به سختی بالا میآمد، تمام هستیاش مقابل چشمانش میسوخت و او با دستهای بسته و لرزان فقط میتوانست نظارهگر باشد!
همسرش بود که خون از سینهاش میچکید و دست بر پهلو داشت. فاطمهٔ علی، دختر رسولخدا، مادر حسن و حسین، همدم زینب و...
با قامتی خمیده کنار بستر عشق زمینیاش روی دوزانو مینشیند، قامتی که از وقتی فاطمه خم شد، کمر راست نکرد!
چشمان اشکآلودش دوخته میشوند به ورم ِ گوشهٔ اَبروی کمان و صورت ارغوانی و کبودِ یار جوانش...
خاطراتشان را مرور میکند و همزمان دستش را روی انگشتان کشیده و سردِ زهرایش میکشد.
چشمان خسته و پر درد فاطمه باز میشوند و علی را در کنارش میبیند.
با خود میگوید چه بر سر حیدرش آمده که رنگ به رخسار ندارد و اینگونه شکسته شده؟
به راستی او همان مردِ خیبرشکن است؟!
گوشهی چادر را روی صورت ورم کردهاش میکشد تا گونهٔ کبود و اَبروی شکستهاش را از چشمانِ معشوق پنهان کند، اما او...
او کافیست چهرهی حسن را از نظر بگذراند تا به عمقِ دردِ زهرا پی ببرد!
شرمنده سرش را پایین میاندازد و زیر لب ملتمسانه کلمینی میگوید، میداند فاطمهاش ماندنی نیست؛ اما تصور خانه بدون او برایش سختتر از اینهاست.
نفسهای زهرا توخالیتر میشوند و قلب علی بیقرارتر و شبهای رازداریِ چاه نزدیکتر...
چه کسی باور میکند؟ حیدر کرار، فاتح خیبر، حجتخدا... اینگونه اشک بریزد در فراق همسر جوان و مهربانش؟
دستهایی که درب خیبر را از جا کنده بودند، حال ناتوان و لرزان شدهاند.
آنقدر که تابِ تحملِ تابوت را بر روی دوش خود ندارند...
کودکان زهرا مظلومانه اشک میریزند و حیدر آرام زمزمه میکند: زهراء، أنا علی(:
- نبض مرا بگیر... نبضم نمیزند!
انگار مُردهام، انگار رفتهام...
در برزخی که تو، آرام خُفتهای💔
پایان✨
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
🖊با همکاری: خانمبیاتی🌱
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 🖤