حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷
#بهمن از استرس با پاهام روی زمین ضرب گرفته بودم. چرا آقارحیم رو نیاوردن؟ اصلاً چرا ما رو از بقیه جد
#راوی
با صدای غرش رعد و برق، با وحشت از خواب پریده و «هین»ی میکشد!
عرق از سر و رویش چکه میکند و نفسنفس میزند.
با یادآوری کابوس وحشتناکی که دیده، بدنش لرز گرفته و دستهایش میلرزند.
با ترس خود را بغل میکند و بلند میشود و به سمت پنجره میرود.
پردهی حریر را کنار میزند. آسمان گرگ و میش است و نمنم باران بهاری زمین را خیس میکند.
نگاهش ناخودآگاه به پاکتنامهی روی میز مطالعهاش میافتد.
به سمت میز رفته و پاکت را برمیدارد.
نمیداند این چندمینبار است که نامه را میخواند...
دلش آشوب است. گلبرگهای لطیف نرگسهای کوچک را لمس کرده و به بینی نزدیک میکند. چشمهایش را بسته و دمی عمیق از عطر نرگسها میگیرد...
کمی که آرام میشود، نرگسها را به همراه نامه، مانند دفعات قبل با احتیاط به پاکت برمیگرداند.
صدایی آشنا در گوشش میپیچد.
″ نمیدونم اینبار هم برمیگردم یا نه، فقط... اگه دیر برگشتم... منتظرم میمونید؟ ″
و بعد صدای خودش...
″ منتظرتون میمونم. مراقب خودتون باشید! ″
به سمت پنجره میرود و با نگاهی به آسمانی که هنوز گرگ و میش است، در دل میگوید: خدایا، خودت مراقبش باش!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
پ.ن:
گویند سنگ لَعل شود در مقام ِ صبࢪ!
آر؎، شود؛ ولیک بہ خون ِ جگࢪ شود...(:❤️🩹.
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍↓
↬ https://harfeto.timefriend.net/17792954012788
↬ https://abzarek.ir/service-p/msg/4331443
↬ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_h5mffnh&btn=یگانہ🌿
𝗛𝗮𝗻𝗶𝗻_𝟮𝟭𝟯 ✨