حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
متعجب جواب داد: برای همه کشیدم که...
+ میدونم، برای یه نفر دیگه میخوام!
با لبخند شونهای بالا انداخت، غذا رو کشید و همراه دوغ و سبزی توی سینی گذاشت.
تشکر کردم و سینی رو برداشتم، رفتم طرف رفتگر که حالا سجادهاش رو گوشهای تمیز روی یه تیکه کارتن پهن کرده بود و غرق عبادت بود.
سینی رو روی چمنها گذاشتم و همونجا نشستم، چند لحظه طول کشید تا نمازش تموم بشه.
+ قبول باشه پدرجان!
لبخند خستهای به روم زد.
- قبول حق باشه پسرم.. کاری داشتی با من؟
به سینی ِ کنارم اشاره کردم.
+ اینو برای شما آوردم، یه تشکر کوچیک بابت زحماتی که میکشید.
لبخندش عمیقتر شد، سجاده رو جمع کرد و نشست کنارم..
دستم رو با محبت فشرد و گفت: دستت درد نکنه جوون، زحمت کشیدی.
+ زحمتی نیست، بخورید نوشجونتون! فقط لطفاً لابهلای نماز و دعاتون منم یاد کنید.
سری تکون داد و بعد از تشکر دوبارهاش بلند شدم و برگشتم پیش بقیه، غذام کمی سرد شده بود اما با این حال بیشتر از همیشه بهم چسبید!
بعد از شام، مجید با تلفنی که بهش شد بلند شد و رفت بیرونِ پارک..
چند دقیقه که گذشت، با یه جعبه توی دستش برگشت.
نشست سر جاش و بااجازهای گفت، در جعبه رو که برداشت لبخندی روی لبام نقش بست.
کیک تولد بود که روش این جمله حک شده بود: تولدت مبارک محمدجان!
با همون لبخند نگاهی به جمع انداختم، عطیه گفت: تولدت خیلی مبارک باشه آقامحمد، همهٔ سعیمون رو کردیم غافلگیر بشی!
مجید و فاطمه و بچههاشون هم تبریک گفتن و در نهایت عزیز پیشونیم رو بوسید و گفت: تولدت مبارک پسرم، انشاءالله به حق حضرتزهراۜ عاقبتبخیر بشی مادر!
لبخندم رو پررنگتر و از همهشون تشکر کردم.
کادوی عطیه کتاب صحیفهسجادیه با یه طرح زیبا بود، مجید و فاطمه هم سجادهٔ خوشگلی گرفته بودن و عزیز هم یه پیراهن بهم کادو داد.
اون شبم با کلی شوخی و خنده گذشت...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن:
" خانوادھ یعنے ؏ـشق، یعنے جرێان ِ زندگے:)🌱 "
منتظر نظراتتون هستم
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
هدایت شده از رادار انقلاب
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بوسه پدر شهید بابایی پس از شهادت بر پای پسرش
جوری زندگی کنید که پدرتون این طوری ازتون راضی باشه
@Radar_enghelabe
parvazta.pdf
حجم:
886K
کتاب پرواز تا بی نهایت 🕊
زندگینامه و خاطرات شهید عباس بابایی
#سالگرد_شهادت
#بنت_المهدی
#شهدا
#شهیدانه
#عباس_بابایی
🔹خاطره ای از شهید بابایی🔹
دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشهایی که در پرونده خدمت من درج شده بود، هنوز تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند.
یک روز به دفتر مسؤول دانشکده، که یک ژنرال بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم.
از من خواست که بنشینم. پروندهام روی میز بود.
ژنرال آخرین کسی بود که باید نسبت به قبول یا رد شدنم اظهار نظر میکرد.
ژنرال شروع کرد به سؤال...
از سؤالها برمیآمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این برایم خوشایند نبود.
چون احساس میکردم رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامههایی که برای زندگی
آیندهام در سر داشتم، همه در حال محو شدن و نابودی است.
اگر به نتیجه نمیرسیدیم، من باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برمیگشتم. در این فکرها بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست داخل شود.
با اجازه ژنرال مرد آمد داخل و بعد از احترام، ژنرال را برای کار مهمی، به بیرون اتاق برد.
با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود
گفتم؛ کاش در اینجا نبودم و میتوانست نماز را اول وقت بخوانم.
رفته رفته انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. با خودم گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز
نیست؛ همینجا نماز را میخوانم؛ إنشاءالله که تا نمازم تمام نشود، نمیآید.
بلند شدم، به گوشهای از اتاق رفتم و روزنامهای را که همراه داشتم به زمین انداختم و
مشغول شدم. اواسط نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است.
با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم؛ نمازم را ادامه میدهم، هرچه خدا
بخواهد همان خواهد شد.
سرانجام نماز را تمام کردم و بلند شدم آمد طرف میز ژنرال. در حالی که بر روی صندلی مینشستم، از ژنرال معذرت خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت، نگاه معناداری به من کرد و گفت: «چهکارمیکردی؟»
گفتم: «عبادت میکردم.»
گفت: «بیشتر توضیح بده.»
گفتم: «در دین ما دستور بر این است که در ساعتهای معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم. چون الآن هم زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم.»
ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: «همه این مطالبی که در پرونده تو آمده، مثل این که راجع به همین کارهاست، این طورنیست؟»
گفتم: «همین طور است»
لبخند زد. از نگاهش خواندم که از صداقت و پایبندی من به سنت و فرهنگ خودم
خوشش آمده. خودنویس را از جیبش بیرون آورد و با خوشرویی پروندهام را امضا کرد.
با حالتی احترام امیز از جایش بلند شد، دستش را به سوی من دراز کرد و گفت:
«به شما تبریک می گویم. شما قبول شدید. برایتان آرزوی موفقیت دارم!»
متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم.
به اولین محل خلوتی که رسیدم، به پاس این نعمت بزرگ که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم
#بنت_المهدی
هدایت شده از گاندو | سربازان گمنام
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلامعليالحسين
وعليعليأبنالحسين
وعليأولاالحسين
وعلياصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
حضرتآقامیگن:
مننمیتونماوننوشتہها؎
رودستتونروبخونم!
یکۍازاونوسطدادزد:
نوشتیمجانمفدا؎رهبر
آقامیگن:خدانکنھ..♥️🌱