eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
534 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
parvazta.pdf
حجم: 886K
کتاب پرواز تا بی نهایت 🕊 زندگی‌نامه و خاطرات شهید عباس بابایی
🔹خاطره ای از شهید بابایی🔹 دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارش‌هایی که در پرونده خدمت من درج شده بود، هنوز تکلیفم روشن نبود و به من گواهی‌نامه نمی دادند. یک روز به دفتر مسؤول دانشکده، که یک ژنرال بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. از من خواست که بنشینم. پرونده‌ام روی میز بود. ژنرال آخرین کسی بود که باید نسبت به قبول یا رد شدنم اظهار نظر می‌کرد. ژنرال شروع کرد به سؤال... از سؤال‌ها برمی‌آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این برایم خوشایند نبود. چون احساس می‌کردم رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه‌هایی که برای زندگی آینده‌ام در سر داشتم، همه در حال محو شدن و نابودی است. اگر به نتیجه نمی‌رسیدیم، من باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برمی‌گشتم. در این فکرها بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست داخل شود. با اجازه ژنرال مرد آمد داخل و بعد از احترام، ژنرال را برای کار مهمی، به بیرون اتاق برد. با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم؛ کاش در این‌جا نبودم و می‌توانست نماز را اول وقت بخوانم. رفته رفته انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. با خودم گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست؛ همین‌جا نماز را می‌خوانم؛ إن‌شاءالله که تا نمازم تمام نشود، نمی‌آید. بلند شدم، به گوشه‌ای از اتاق رفتم و روزنامه‌‍ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول شدم. اواسط نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم؛ نمازم را ادامه می‌دهم، هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و بلند شدم آمد طرف میز ژنرال. در حالی که بر روی صندلی می‌نشستم، از ژنرال معذرت خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت، نگاه معناداری به من کرد و گفت: «چه‌کارمی‌کردی؟» گفتم: «عبادت می‌کردم.» گفت: «بیشتر توضیح بده.» گفتم: «در دین ما دستور بر این است که در ساعت‌های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم. چون الآن هم زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم.» ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: «همه این مطالبی که در پرونده تو آمده، مثل این که راجع به همین کارهاست، این طورنیست؟» گفتم: «همین طور است» لبخند زد. از نگاهش خواندم که از صداقت و پای‌بندی من به سنت و فرهنگ خودم خوشش آمده. خودنویس را از جیبش بیرون آورد و با خوش‌رویی پرونده‌ام را امضا کرد. با حالتی احترام امیز از جایش بلند شد، دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: «به شما تبریک می گویم. شما قبول شدید. برایتان آرزوی موفقیت دارم!» متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. به اولین محل خلوتی که رسیدم، به پاس این نعمت بزرگ که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲✈️ عقاب آسمان در نبرد هوایی کارگر در خانه مردم روستا! گرامیداشت سی و ششمین سالگرد شهادت خلبان شهید عباس بابایی🌹 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo
دلتنگِ هوایی که کربلا دارد . . .
|💚|... تقوایعنی‌اگه‌تویِ‌جمع‌همه‌ گناه‌می‌کردند.... توجوگیرنشی‌ویادت‌باشه‌که‌ ؛ خدایی‌هست‌وحساب‌کتابی‌...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علي‌الحسين وعلي‌علي‌أبن‌الحسين وعلي‌أولاالحسين وعلي‌اصحاب‌الحسين✨ ⁦♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌حضرت‌آقامیگن: من‌نمیتونم‌اون‌نوشتہ‌ها؎ رودستتون‌روبخونم! یکۍازاون‌وسط‌دادزد: نوشتیم‌جانم‌فدا؎رهبر آقامیگن:خدانکنھ..♥️🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه پارت کوتاه داریم، ولی شاید قشنگ😅🌿 لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امام‌زمان‌«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرت‌ولیعصر‌«عج» بفرستین🙃
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" یک‌سال بعد هدیه‌زهرا رو محکم بغل کردم و بوسیدمش... + آخی، همه خستگیم در رفت! خندید و چندتا دندون کوچولوش نمایان شد. دستاشو بهم کوبید و با ذوق گفت: دَه! سرش رو به سینه‌ام چسبوندم. + قربونت برم من بابایی... - لوس نکن بچه رو محمد! با صدای عطیه، به عقب برگشتم. با دیدنش که توی چارچوب در ایستاده بود و دست به سینه نگاهم می‌کرد، لبخند شیطنت‌آمیزی زدم و گفتم: حسودی می‌کنی مامان‌عطیه؟! اخم ریزی بین اَبروهاش نشست. - نه خیییر، انقدر بهت وابسته شده که هر وقت میری سرکار و نیستی، نق می‌زنه! وابسته‌ترش نکن خواهشاً... نگاهی به دخترکم انداختم، یه لحظه ترسیدم! ترسیدم از آینده، از روزی که نباشم و خانواده‌ام آسیب ببینن. اما با فکر به اینکه خدا هست و هواشون رو داره آروم گرفتم. لبخندی زدم و رو به عطیه گفتم: شما نگران نباش. اگه به مامانش بره، صبوره و کم‌کم عادت می‌کنه! البته که هیچ‌کس مثل مامانش انقدر ماه نمیشه. عطیه ریز خندید و سرش رو پایین انداخت. یهو حس کردم موهام کشیده شد! با بهت نگاهی به هدیه‌زهرا انداختم. بر خلاف چند لحظه پیش، با جدیت نگاهم می‌کرد و به موهام چنگ می‌انداخت. به سختی لبخند زدم. + عه بابایی! چی شد یهو عزیزم؟ عطیه با خنده گفت: فکر کنم به من حسودیش شد. همون‌طور که سعی می‌کردم خودم رو از دست زهرا نجات بدم گفتم: زهرا‌جانم، هدیهٔ‌من، حسودی کارِ خوبی نیستا دورت بگردم! اونم به مامان... هنوز حرفم تموم نشده بود که اَخمش رو غلیظ‌تر و فشار دستش رو بیشتر کرد! عطیه فقط نظاره‌گر بود و می‌خندید. چشمام رو بستم و با چهره‌ای که از درد درهم شده بود گفتم: آخ آخ آییی! نکن بابایی، نکن دخترِمن، موهام کنده شد خوشگل‌خانوممم.. اصلا هر چی دخترم بگه همونه! تا اینو گفتم، مشتش باز شد و موهام رو رها کرد! متعجب به عطیه که با بهت به ما نگاه می‌کرد خیره شدم. یعنی واقعاً فهمید چی گفتم؟ چند لحظه که گذشت، هر دو خندیدیم... آروم بچه رو از سارا گرفتم و با احتیاط روی تشکش گذاشتم. نشستم کنار سارا و هر دو غرق نگاه کردن به تک‌پسرمون شدیم. چقدر زود ۷ماهه شد! نیم‌نگاهی به سارا انداختم، چشماش پر از اشک شده بود. دستش رو گرفتم و آروم صدا زدم: ساراجان خوبی؟ دستی به صورتش کشید و لبخند دست و پا شکسته‌ای زد. - بهتر از این نمیشم رسول، هنوزم باورم نمیشه خدا پسرمون رو سالم و سلامت بهمون بخشید! با محبت نگاهش کردم و گفتم: ما همه‌چیز رو به خودش سپردیم و از ته دل بهش توکل کردیم که محمدیزدان رو بهمون هدیه داد. نفس عمیقی کشیدم و دوباره به پسرکم نگاه کردم. - خدا خیلی دوست‌مون داشت سارا، خیلی! سری به تأیید تکون داد و با خندهٔ آرومی گفت: تا بیدار نشده برم یه چیزی درست کنم، تو حواست بهش باشه! زیر لب باشه‌ای گفتم و رفت توی آشپزخونه، دستم رو زیر چونه‌ام گذاشتم و با لبخند همیشگیم به محمدیزدان خیره شدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: " اِشتیاقے کھ بہ دیداࢪ ِ تو دارد دݪ‌ِمن، دݪ‌ِمن دانَد ۆ من دانَم ۆ دل دانَد و من! خاکـ‌ِمن گُل شود ۆ گل شڪفَد از گل‌ِمن... تا اَبد مھر ِ تو بیروݩ نَرود از دݪ‌ِمن♥️ " - مولانا منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/Modafa_Eshgh