eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
534 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
قبل از اینکه پیاده بشم گفتم: خودت چیزی لازم نداری؟ رنگ و رو نداری عطیه نگرانتم! چیزی زیرلب گفت و بعد چرخید سمتم و گفت: خوبم محمدجان... کمربند رو باز کردم و با لبخند گفتم: پس زود برمی‌گردم! - خودمم میام، پاهام یکم خواب رفته می‌خوام راه برم.. هر دو پیاده شدیم و رفتیم توی فروشگاه، بعد از خرید شیرخشک و یه سری چیزای دیگه حساب کردم و برگشتیم توی ماشین! ~ دَه! لبخند محوی روی لبام نقش بست و چرخیدم طرف هدیه‌زهرا که توی بغل عطیه بود و با چشمای خوشگلش نگاهم می‌کرد. خم شدم سمتش و بوسهٔ محکمی روی گونهٔ نرمش کاشتم. خواستم حرکت کنم که متوجهٔ نگاه خیره عطیه شدم، سرم رو بلند کردم و گفتم: چیزی شده؟ به خودش اومد و جواب داد: نه... فقط چند روزه حس می‌کنم عوض شدی! برگشتم سر جام و کنجکاوانه امّا با کمی چاشنیِ شوخی پرسیدم: یعنی چطوری شدم؟ خوشگل‌تر شدم؟ نکنه می‌ترسی از در که میام داخل دستتو ببُری؟ خندید و جواب داد: اتفاقاً روز خواستگاری دستم خورد به کتری و سوخت! البته از استرس بود، نه زیبایی شما... + اشتباه می‌کنی، بخاطر جذابیت من بوده. اخم ریزی کرد. - نخیر، من اصلا اون شب سرمو بالا نیاوردم! وقتی که رفتید، تازه فهمیدم قیافه هم ملاکه.. زدم زیر خنده... + قربون نجابت شما برم من! لبش رو گاز گرفت و نگاهش رو به بیرون دوخت. - ولی محمد، هر چی که هست اصلا حس خوبی ندارم! دستش رو گرفتم و با مهربونی گفتم: چرا به خودت استرس میدی آخه عزیزدلم؟ من که همین‌جام، سالم و سلامت کنارت نشستم! سرش رو به طرفم چرخوند که متوجهٔ حلقهٔ اشک توی چشماش شدم. با ناراحتی گفتم: شب به این قشنگی رو تلخش نکن دیگه دورت بگردم! سرش رو پایین انداخت، دست زهرا رو گرفت و آروم بوسید و لب زد: می‌دونی... موضوع همین‌جاست! من دقیقاً از همین می‌ترسم، از اینکه یه روز برسه که دیگه کنارم نباشی! نباشی و شبای قشنگ‌مون رو مجبور باشیم بدونِ تو سپری کنیم... به نظرت اون شبا قشنگن؟ لبخند محوی زدم. + مگه خودت همیشه نمیگی مرگ و زندگی دست خداست؟ آروم سر تکون داد، لبخندم رو پررنگ‌تر کردم. + پس دیگه حرفی نمی‌مونه! اگه واقعاً سپردی به اون بالایی، نباید بترسی. حتی اگه منم نباشم، خدا تا همیشه هست! نمی‌دونم چی توی چشمام دید که لبخند زد و گفت: محمد خیلی دوست دارم! خیره به چشم‌های قشنگش آروم لب زدم: من بیشتر... صدای نزدیک شدن موتور، صدای خفهٔ شلیک گلوله، شکستن شیشه، جیغ عطیه، گریهٔ زهرا و دردی که توی کل بدنم پیچید آرامش‌مون رو بهم زد! دستم رو آروم روی قفسه‌سینه‌ام حرکت دادم که خیس و سرخ شد. نفس‌های کشدار و سنگینم نشون می‌داد چیزی تا رسیدن به آرزوم نمونده... صدای بلند و شبیه به جیغ صحبت عطیه با موبایلم رو می‌شنیدم، دلم می‌خواست بهش بگم اینجا آخرشه اما نمی‌تونستم واکنشی نشون بدم. نگاه عطیه ناباور و مسخ شده روی پیراهن خونیم بود، به سختی لب زدم: ح‍..حلا..لم... کن! قطره اشکی رو گونه‌اش ریخت، یهو نفسم گرفت! تپش قلبم نامنظم شد. عطیه جیغ می‌زد و اسمم رو صدا می‌کرد. دستِ خونیم روی سینه‌ام نشست و به سختی گفتم: السلام..علیک... یا..حسین... ابن..علی... اشهدو..ان.. لاالله..الاالله... اشهدوان... محمدالرسول‌الله... و اش‍..هدو..ان... عَل‍..لی..ولی..الله... حالا دیگه بدنم کاملا بی‌حس بود، دیگه درد نداشتم. نگاهم که به نور زیبای مقابلم افتاد، لبخند روی لبام نقش بست. + س‍..سلام... ار..باب! چشمام رو بستم. صدای جیغ عطیه آخرین چیزی بود شنیدم، قطره اشکی روی گونه‌ام چکید و به خواب فرو رفتم. با باز کردن دوبارهٔ چشمام نگاهم به بابا افتاد که لبخند به لب داشت و دستش رو سمتم دراز کرده بود. ~ خوش اومدی محمدم... دستش رو گرفتم، بلند شدم و لبخند زدم به شروع زندگیم! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن¹: شعر از: محمدمهدی سیار پ.ن²: " اۅ مۍࢪود دامَن ڪشان، من زهر ِ تنهایـے چِشاݩ! دیگࢪ مَپرس از من نشان، کز دݪ نشانَم مۍࢪود...(: " - سـ؏ـدے منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علي‌الحسين وعلي‌علي‌أبن‌الحسين وعلي‌أولاالحسين وعلي‌اصحاب‌الحسين✨ ⁦♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بازآی‌دلبرا که‌دلم‌بی‌قرارِتوست... وین‌جان‌بر‌لب‌آمده‌درانتظارتوست💔! . |
یوسف اصلا کاری به کارمن نداشت . نه به غذا ایراد میگرفت‌و نه به کارخانه . ولی من خودم خیلی منظم بودم ، چون زندگی‌ام را خیلی دوست داشتم . گاهی میگفت : تو چرااینجوری هستی ؟ چقدر به این کارها اهمیت میدی ؟ هرچی شد میخوریم دیگه! بارها ازش پرسیده بودم : " چی دوست داری برات بپزم ؟" میخندید و میگفت : " غذا ، فقط غذا " یادم نیست یک بار گفته باشد فلان غذا . همیشه هم سفارش میکرد که یکجور غذا درست کن . به روایـت همسر یوسف کلاهـدوز
از این عکس تار قشنگا:)❤️‍🩹
دعا کن مام رسم نوکریو بلد شیم..:)
شـادی‌دل‌امـام‌زمـان‌صلـوات:))
در لجن بودن طرفداران ززآ همین بس که حتی پدرشون رو هم مسخره میکنن... درود به شرف پدرت
ذلیل یعنی 8سال به کل بدنه کشور ضربه بزنه بعد زبونتم هنوز باز باشه ذلیلانه یعنی برای دم تکانی جلوی کدخدا، بتن بریزید تو راکتور اتمی شما خاک بر سر ها دیگه از عزت و ذلت حرف نزنید حروم لقمه ها