حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
قبل از اینکه پیاده بشم گفتم: خودت چیزی لازم نداری؟ رنگ و رو نداری عطیه نگرانتم!
چیزی زیرلب گفت و بعد چرخید سمتم و گفت: خوبم محمدجان...
کمربند رو باز کردم و با لبخند گفتم: پس زود برمیگردم!
- خودمم میام، پاهام یکم خواب رفته میخوام راه برم..
هر دو پیاده شدیم و رفتیم توی فروشگاه، بعد از خرید شیرخشک و یه سری چیزای دیگه حساب کردم و برگشتیم توی ماشین!
~ دَه!
لبخند محوی روی لبام نقش بست و چرخیدم طرف هدیهزهرا که توی بغل عطیه بود و با چشمای خوشگلش نگاهم میکرد.
خم شدم سمتش و بوسهٔ محکمی روی گونهٔ نرمش کاشتم.
خواستم حرکت کنم که متوجهٔ نگاه خیره عطیه شدم، سرم رو بلند کردم و گفتم: چیزی شده؟
به خودش اومد و جواب داد: نه... فقط چند روزه حس میکنم عوض شدی!
برگشتم سر جام و کنجکاوانه امّا با کمی چاشنیِ شوخی پرسیدم: یعنی چطوری شدم؟ خوشگلتر شدم؟ نکنه میترسی از در که میام داخل دستتو ببُری؟
خندید و جواب داد: اتفاقاً روز خواستگاری دستم خورد به کتری و سوخت! البته از استرس بود، نه زیبایی شما...
+ اشتباه میکنی، بخاطر جذابیت من بوده.
اخم ریزی کرد.
- نخیر، من اصلا اون شب سرمو بالا نیاوردم! وقتی که رفتید، تازه فهمیدم قیافه هم ملاکه..
زدم زیر خنده...
+ قربون نجابت شما برم من!
لبش رو گاز گرفت و نگاهش رو به بیرون دوخت.
- ولی محمد، هر چی که هست اصلا حس خوبی ندارم!
دستش رو گرفتم و با مهربونی گفتم: چرا به خودت استرس میدی آخه عزیزدلم؟ من که همینجام، سالم و سلامت کنارت نشستم!
سرش رو به طرفم چرخوند که متوجهٔ حلقهٔ اشک توی چشماش شدم.
با ناراحتی گفتم: شب به این قشنگی رو تلخش نکن دیگه دورت بگردم!
سرش رو پایین انداخت، دست زهرا رو گرفت و آروم بوسید و لب زد: میدونی... موضوع همینجاست! من دقیقاً از همین میترسم، از اینکه یه روز برسه که دیگه کنارم نباشی! نباشی و شبای قشنگمون رو مجبور باشیم بدونِ تو سپری کنیم... به نظرت اون شبا قشنگن؟
لبخند محوی زدم.
+ مگه خودت همیشه نمیگی مرگ و زندگی دست خداست؟
آروم سر تکون داد، لبخندم رو پررنگتر کردم.
+ پس دیگه حرفی نمیمونه! اگه واقعاً سپردی به اون بالایی، نباید بترسی. حتی اگه منم نباشم، خدا تا همیشه هست!
نمیدونم چی توی چشمام دید که لبخند زد و گفت: محمد خیلی دوست دارم!
خیره به چشمهای قشنگش آروم لب زدم: من بیشتر...
صدای نزدیک شدن موتور، صدای خفهٔ شلیک گلوله، شکستن شیشه، جیغ عطیه، گریهٔ زهرا و دردی که توی کل بدنم پیچید آرامشمون رو بهم زد!
دستم رو آروم روی قفسهسینهام حرکت دادم که خیس و سرخ شد.
نفسهای کشدار و سنگینم نشون میداد چیزی تا رسیدن به آرزوم نمونده...
صدای بلند و شبیه به جیغ صحبت عطیه با موبایلم رو میشنیدم، دلم میخواست بهش بگم اینجا آخرشه اما نمیتونستم واکنشی نشون بدم.
نگاه عطیه ناباور و مسخ شده روی پیراهن خونیم بود، به سختی لب زدم: ح..حلا..لم... کن!
قطره اشکی رو گونهاش ریخت، یهو نفسم گرفت!
تپش قلبم نامنظم شد.
عطیه جیغ میزد و اسمم رو صدا میکرد.
دستِ خونیم روی سینهام نشست و به سختی گفتم: السلام..علیک... یا..حسین... ابن..علی... اشهدو..ان.. لاالله..الاالله... اشهدوان... محمدالرسولالله... و اش..هدو..ان... عَل..لی..ولی..الله...
حالا دیگه بدنم کاملا بیحس بود، دیگه درد نداشتم.
نگاهم که به نور زیبای مقابلم افتاد، لبخند روی لبام نقش بست.
+ س..سلام... ار..باب!
چشمام رو بستم.
صدای جیغ عطیه آخرین چیزی بود شنیدم، قطره اشکی روی گونهام چکید و به خواب فرو رفتم.
با باز کردن دوبارهٔ چشمام نگاهم به بابا افتاد که لبخند به لب داشت و دستش رو سمتم دراز کرده بود.
~ خوش اومدی محمدم...
دستش رو گرفتم، بلند شدم و لبخند زدم به شروع زندگیم!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن¹: شعر از: محمدمهدی سیار
پ.ن²:
" اۅ مۍࢪود دامَن ڪشان، من زهر ِ تنهایـے چِشاݩ!
دیگࢪ مَپرس از من نشان، کز دݪ نشانَم مۍࢪود...(: "
- سـ؏ـدے
منتظر نظراتتون هستم
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
السلامعليالحسين
وعليعليأبنالحسين
وعليأولاالحسين
وعلياصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
بازآیدلبرا کهدلمبیقرارِتوست...
وینجانبرلبآمدهدرانتظارتوست💔!
.
#محرم | #امام_زمان
یوسف اصلا کاری به کارمن نداشت .
نه به غذا ایراد میگرفتو نه به کارخانه .
ولی من خودم خیلی منظم بودم ،
چون زندگیام را خیلی دوست داشتم .
گاهی میگفت : تو چرااینجوری هستی ؟
چقدر به این کارها اهمیت میدی ؟
هرچی شد میخوریم دیگه!
بارها ازش پرسیده بودم :
" چی دوست داری برات بپزم ؟"
میخندید و میگفت : " غذا ، فقط غذا "
یادم نیست یک بار گفته باشد فلان غذا .
همیشه هم سفارش میکرد که یکجور
غذا درست کن .
به روایـت همسر #شهید یوسف کلاهـدوز