حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده سوگند آزرمی در 14مرداد ماه سال1344 در شهر همدان دیده به جهان گشود. او در خانوادهای فرهنگی تر
صحبتهای خواهر شهیده گلرخ آزرمی⇩
دخترم را به دنیا آوردم و دوران نقاهت را در بیمارستان میگذراندم. فكر میكنم روز سوم پس از زایمان بود. روز 23بهمن سال65
تهران بمباران شد، یکی از بمبها به منزل ما اصابت کرد و آن را صددرصد تخریب کرد. آن روز هر چه تلفن منزل پدر را گرفتم، كسی پاسخ نداد. بیتاب شده بودم. هر چه سؤال میكردم، جواب درستی نمیشنیدم. تا اینكه پزشک معالجم مطّلع شد و وقتی داشت موضوع را به زبان انگلیسی به پرستارم میگفت، همهچیز را فهمیدم. یکی از خواهرانم که شهید نشده بود، از طریق تلفن به بیمارستان اطّلاع داده بود که تمام خانوادهام یعنی پدر و مادرم و دو خواهر سوگند و هاله و همسرم علی و دخترم مریم و پسرم علیرضا به شهادت رسیدهاند.
همسرم در حالی که دختر کوچکم را در بغل داشته، به شهادت رسیده بود. ظاهر پیکر شهدا سالم بود. مادرم همیشه دلش میخواست با شهادت از دنیا برود. بعد از شهادت آنها، نزد آیتالله بهجت رفتم و این ملاقات خیلی به من آرامش داد.
بعد از شهادت عزیزانم خیلی ناراحت بودم که تنها ماندهام. یکشب در منزل خالهام خوابیده بودم. نزدیک نماز صبح بین خواب و بیداری بودم، دیدم یک نفر در اتاقی که من خوابیده بودم در حال خواندن نماز است. ابتدا فکر کردم خالهام است؛ ولی بعد شک کردم، چون او همیشه در اتاق خودش نماز میخواند. یک دفعه با خودم گفتم شاید مادرم باشد! گفتم: مامان تو چطوری از دنیا رفتی؟ خیلی زجر کشیدی؟ گفت: نه، خیلی راحت بود. گفتم: الان راحتی آنجا؟ گفت: اینجا را نگاه کن! یک باغ را به من نشان داد و گفت: همۀ این باغ مال من است! گفتم: پس چرا ناراحتی؟ گفت: گریههای تو من را ناراحت میکند. گفتم: مامان من خواب میبینم یا تو واقعاً پیش من آمدهای؟ گفت: یک نشانه برایت میگذارم.
صبحها که از خواب بیدار میشدم، همیشه اول عینکم را برمیداشتم. آن روز وقتی عینکم را برداشتم، دیدم یکی از شیشههایش نیست. وقتی دقت کردم، دیدم آنطرف اتاق، روی میز توالت است. خالهام را صدا زدم و پرسیدم: شما در اتاق من نماز خواندید؟ گفت: خیر!
از آن تاریخ سعی کردم دیگر گریه نکنم.
از آنجا که خانوادۀ ما مذهبی هستند، نوشتن وصیّتنامه در بین اعضای خانواده یک امر متداول بود. خواهر 21سالهام كه دانشجوی پرستاری بود در اوج جوانی و طراوت و امید، وصیّتنامۀ مرگ باورانهای نوشته بود.
او در وصیّتنامهاش، پدر و مادر را توصیه به صبر کرده بود؛ غافل از این كه آنها نیز با او جاودانه خواهند شد.
وصیّتنامه شهیده سوگند آزرمی⇩
در این دنیای فانی كه شادیاش غم است و زندگیاش مُردن، در اینجا كه آتشها را خاموش میكنند و شمعها را برمیافروزند، جایی برای دل بستن نیست! دقیقهها بیرحمانه میگذرند و راهها، شتابان طی میشوند، بیآنکه بدانی او كیست كه میگذرد...
كوره راهی كه طی خواهد شد، بیآنكه بدانی ثانیة پیش را چگونه و برای چه گذراندهای؟ هر روز، روز كسی است. روز من امروز بود. شاید ساعتی دیگر، لحظهای دیگر روزی برای تو به پا شود.
نیکی جایی برای ماندن ندارد. پس بیا شمعی فروزیم و با اشکمان خاموشش بکنیم. باشد چراغی گردد فرا راهمان و نوری گردد در شب تارمان و بانگی شود در سکوتمان!
مادر و پدر عزیزم، میدانم بودنم رنج و رفتنم رنج... ولی باید بردبار بود، حق را باید گردن نهاد. تا حال کسی بازنگشته است. جای خالی من روزی پر خواهد شد در سینه شما، ولی نه در این دنیای فانی! بیشک مرگ تدریجی تفاوتی با خودکشی ندارد، آنکه زنده است باید زندگی کند و به خاطر مردگان نباید زندگان و زندگی را فراموش کرد. این دعوت حق است، باید گردن نهاد. این راه بیبرگشت است و باید روزی طی شود.
بابا، مامان صدمات زیادی خورده است. نگذارید از پا بیافتد. در درس هاله بکوشید و او را برای بودن، شدن و رفتن آماده کنید. راضی نشوید با گریههایتان و با اندوهتان روحم عذاب بکشد. مرگ یک حرکت طبیعی است و باید انجام شود. میدانم آسان نیست، ولی صبر و بردباری شیوۀ انبیاء است.
خواهران خوبم، روزنهای که از نبودم ایجاد شده است را در خانه پر کنید و التیام زخم بابا و مامان باشید؛ واقعاً جایی برای ناراحتی نیست؛ آنکه داده خود نیز پس میگیرد! آنکه زودتر رود، غم کمتری را متحمّل شده. همه خواهند رفت، فقط دقایقی را در مجموع با هم فاصله داریم. آنکه زودتر میرود، راحتتر است. شما سعی کنید به مامان و بابا بیشتر سر بزنید و از غم و اندوه آنها بکاهید.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
صحبتهای خواهر شهیده گلرخ آزرمی⇩ دخترم را به دنیا آوردم و دوران نقاهت را در بیمارستان میگذراندم.
گلی و شهرۀ عزیزم، هاله وابستگی زیادی به من داشت. سعی کنید به او بیشتر نزدیک بشوید تا ناراحتی کمتری را احساس کند.
هالهخانم، تو هم بیشتر درس بخوان و سعی کن در آینده فرد مفیدی برای جامعهات باشی و مامان و بابا را هم اذیت نکنی.
مرگ از اختیار ما خارج است. پس وقتی در آن دخالتی نمیتوانیم داشته باشیم، جایی برای ناراحتی نمیماند.
از همۀ فامیل خداحافظی میكنم و امیدوارم به خاطر خوبیهای اندكم، از گناهان بزرگم درگذرند. پسانداز مختصری كه دارم، به دانشجویی در یكی از رشتههای پزشكی، داروسازی، پرستاری، مامایی یا علومآزمایشگاهی بدهید كه توشهای هر چند مختصر از خرج تحصیلش باشد. یا اگر فرد مستحقی پیدا شد، برای گوشهای از درمان یک مستحق در رابطه با امورپزشكی خرج شود و اگر در جریان مُردنم تسهیلاتی برایتان فراهم آورد، راضی نیستم که از آنها استفاده نکنید و مثلاً بابت سهمیهای برای هاله میشد، باید حتماً از آن استفاده کنید.
در آخر از همه خداحافظی میکنم و به خداوند متعال میسپرم.
ابر و باران و من و یار سِتاده به وداع،
من جدا گریه کنم، ابر جدا، یار جدا(:
سوگند آزرمی، 6/4/64
بی سبب نیست شما جلوهیِ اسرار شدی
اولین فاطمه هستی که حرم دار شدی💔
شهادت حضرت فاطمه ی معصومه تسلیت
میگفت:
اگه دنیا باعث دلگرفتگیت شد،
دنبالِ دلیل و مقصر خاصی نباش تا دنیا، دنیاس وضعش همینه!
با دلِ گرفته برو در خونهیِ خدا..
خودش دنیا رو اینجوری آفریده پس تورو
تحویل میگیره،
بگو نمیخوام با دنیا دل گرفتگیم رو برطرف کنم؛
میخوام تو دلم رو با خودت شاد کنی..🤍:>>
-استادپناهیان-
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱
یک چنین روزی، چهارم آبان، وقتی کلاست در حوزه آیتالله مجتهدی(ره) تمام شد، با عجله کتاب و وسایلت را داخل کولهات ریختی. شاید همین موقعها، بعد از ظهر.
انقدر عجله داشتی که برای همکلاسیها سوال شد.
-آرمان کجا میری؟
گفتی قرار است در شهرک اکباتان آمادهباش باشید(آه... اکباتان...). دوستانت شوخی و جدی گفتند نرو، بنشین درست را بخوان. گفته بودی: آدم نباید سیبزمینی باشه!
سر شوخیشان باز شد، گفتند: آرمان میری شهید میشی ها!
خندیدی و گفتی: این وصلهها به ما نمیچسبه...!
(اتفاقا خوب چسبید، کلمه شهید پشت نام قشنگت)
دوستانت گفتند: بیا باهم عکس بگیریم شهید شدی میذاریم پروفایلمون!
ولی عجله داشتی. هرطور شده از دستشان در رفتی. مثل رود که شوق دیدن دریا دارد، سرازیر شدی به سمت اکباتان. میخواستی یک شعبه کوچک از کربلا را به اکباتان بیاوری.
ادامه دارد...
✍🏻 فاطمه شکیبا
#آرمان_عزیز #آرمان_دهه_هشتادی_ها
هدایت شده از بدون سانسور🇮🇷
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 دخترش که پس از ۱۲ سال انتظار خداوند به آنها داده بود، به شهادت رسیده است؛ ضمن تهدید اسرائیل فریاد میزند: فدای الاقصی، فدای [گردانهای] القسام. فدای محمد الضیف [فرمانده گردانهای مقاومت].
👈 با این روحیه بزرگ مقاومت و پایداری، این ملت نخواهد شکست و پیروز قطعی جنگ است.
✅ بدون سانسور؛ فوری و لحظهای از غزه👇
http://eitaa.com/joinchat/404946944Ceab6f2b794
شهادت آقای آرمان علیوردی..
آرمان و روح الله رفتند تا آرمانِ روح الله بماند(:❤️
شهادتت تبریک برادر..
هدایت شده از گاندو | سربازان گمنام
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه دنیا بخوادُ
تو بگی نه!
نخوادُ
تو بگی آره...تمومه
همین که
اولُ آخر تو هستی
به محتاج تو
محتاجی
حرومه:)
♪✨
منبع instagram.com/serialgando_
#آقامحمد
#گاندو
🇮🇷@ganndo
🇮🇷@ganndo