حدود 30 سال قبل صدام به عتبات حمله کرد، آنجا رو به آتش کشید، زائران رو به رگبار بست و به شهادت رسوند. بخشهایی از حرمین شریفین رو تخریب کرد. برخی کتیبههای ارزشمند رو به غارت بردن
درباره انتفاضه شعبانیه و حملات بعثیها به دستور صدام اینجا بیشتر بخوانید
#حسین_دارابی | عضوشوید 👇
http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
میگفت..
من کلمه ثواب را میدیدم
و میخواستم ببینم این «ثواب»
یعنی چه؟ مثل اینکه
"ثواب" یعنی:
همدیگر را حفظ کردن...
-میرزااسماعیلدولابی-
رویدیوار قبرمن با گل،بنویسید
السلامُ علیحجهالاغنیاء والفقرا
انت فی قلبنا امام رضا ...(:"✋🏻🤍☘
﷽
" خانہۍ خوشبختے "
«قسمتاول»
#محمد
ماشین رو پارک کردم و رفتم توی حیاط، فعلا نباید موتور میروندم.
حسابی گرمازده شده بودم و جای بخیهها درد میکرد.
دست به پهلو رفتم کنار حوض و صورتم رو شستم.
عطیه از خونه اومد بیرون و گفت: بهبه، مرد خونه!
لبخندی روی لبم نشست.
+ سلام خانمم
- سلام، خسته نباشی(:
لبخندم عمیقتر شد.
+ شما رو که دیدم، کلا خستگی از تنم بیرون رفت!
ریز خندید و پرسید: چرا رنگ و رو نداری؟
دستی به موهام کشیدم.
+ گرمازده شدم.
لحنش نگران شد.
- الان برات شربت آبلیمو درست میکنم خوب میشی. بیا توی خونه حیاط گرمه، بدو تا بدتر نشدی.
بعد از این حرف خودش رفت توی خونه و منم پشت سرش رفتم.
انقدر سرگیجه داشتم که بدون عوض کردن لباسهام جلوی کولر ولو شدم.
بلند گفتم: عطیهخانم، بچههای من کجان؟
صداش اومد که جواب داد: بچههای شما توی اتاق دارن بازی میکنن آقامحمد!
از خستگی چشمام رو بستم و چیزی نگفتم.
چند لحظه بیشتر نگذشته بود و داشت خوابم میگرفت که یهو چیز سنگینی افتاد روی شکمم و باعث شد نفسم بره!
سریع نشستم و اطراف رو نگاه کردم.
با دیدن هدیهزهرا که روی پام نشسته بود و سعی داشت نخنده کل ماجرا دستم اومد! برق شیطنت توی چشمهای درشت و خوشگلش پیدا بود.
لبخند زدم و اومدم قلقلکش بدم و کلی ماچش کنم که یهو کلیهام تیر کشید!
نفسم برید و چهرهام درهم شد، دستم رو روی جای بخیهها فشار دادم و لب گزیدم که هدیهزهرا رنگ پریده و نگران گفت: بابایی کجات درد میکنه؟
برای کم کردن نگرانیش، لبخند کمرنگی زدم و آروم موهاش رو نوازش کردم.
+ چیزی نیست باباجون، خوبم..
دوباره همون درد لعنتی توی پهلوم پیچید!
چشمام رو محکم روی هم فشردم و دستم رو به زمین تکیه دادم.
+ آخ!
عطیه هراسون از آشپزخونه بیرون اومد و دوید طرفم..
~ یاخدا! چی شده؟
هدیهزهرا با بغض جواب داد: مامان... من نزدمشااا! امیرحسین کرد.
از تصورِ ترسی که باعث شده کاری رو که کرده بندازه تقصیرِ داداشش، خندهام گرفته بود ولی به خاطر دردی که وجودمو گرفته بود نتونستم عکسالعملی نشون بدم!
نفس عمیقی کشیدم و به سختی لب زدم: عطیه.. داروهام..
عطیه باعجله برگشت توی آشپزخونه و با کیسه داروها برگشت و نشست کنارم، سریع گشت و دوتا قرص بهم داد.
به کمکش چند جرعه آب خوردم، بعد لیوان رو زمین گذاشت و بازوم رو گرفت.
~ بمیرم الهی! دراز بکش، آروم آروم..
کاری که گفت رو انجام دادم.
هدیهزهرا با چشمهای اشکی بهم زل زده بود، با اشارهام جلو اومد و با بغضِ بینهایت قشنگش گفت: بوست کنم خوب میشی؟
و قبل از اینکه چیزی بگم گرمی بوسهاش روی پیشونیم نشست.
لبخند کمجونی زدم؛ درحالی که قند توی دلم آب میشد، جوری که فقط خودش بشنوه گفتم: غصه نخوریها بابایی، خب؟
سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.
عطیه که هنوز آشفته بود پرسید: بهتری؟
+ آره عزیزدلم، خوبِ خوبم!
لبخندی زد و پیشدستیای که لیوان شربت توش بود رو نزدیکم گذاشت.
~ رنگت پریده، اینو بخور بهتر بشی.
چشمی گفتم و بلند شد، وسایل رو گذاشت توی آشپزخونه و هدیهزهرا رو صدا کرد که اونم رفت توی آشپزخونه..
چند دقیقه گذشت و خبری ازشون نشد.
× بابا..
با صدای امیرحسین، نگاهم رو از آشپزخونه گرفتم و چرخیدم طرف صدا...
نیم خیز شدم و با لبخند عمیقی گفتم: جان بابا؟ بیا بغلم پسر قشنگم!
آروم و با ذوق اومد و نشست روی پاهام که همون لحظه هدیهزهرا با گریه از آشپزخونه دوید بیرون و رفت توی اتاق...
با نگرانی صداش زدم: زهرایبابا؟ دخترم؟
جوابی نداد.
× آجی...
بوسهای روی گونهٔ نرم امیرحسین نشوندم.
+ الهی بابا فدای تو و آجی بشه.
موهاش رو نوازش کردم و گذاشتمش زمین، چندتا از اسباببازیهاش رو گذاشتم کنارش تا سرگرم بشه.
آروم بلند شدم و رفتم طرف اتاق که عطیه صدام زد!
رفتم توی آشپزخونه که گفت: نازشو نکش لطفاً!
با ناراحتی جلوتر رفتم.
+ عطیهجان بچهست.. اون که وضعیت منو نمیدونه، تقصیری نداره. چی بهش گفتی که بهم ریخت؟
با حرص چرخید طرفم! برعکس نگاه و چهرهٔ عصبیش، صداش از بغض و نگرانی میلرزید.
~ محمد حرفای دکتر یادت رفته؟ اگه زبونملال بدنت پیوند رو پس بزنه چی؟ یادت رفته چقدر درد کشیدی؟ یادت رفته روز و شب نداشتی؟ عذاب کشیدنت رو یادت رفته؟
چشماش رو بست و سرش رو پایین انداخت. قطرهٔ اشکش روی گونهاش چکید که جلوتر رفتم و دستش رو گرفتم تا روی صندلی بشینه.
آرنجش رو روی میز گذاشت و کف دستش رو تکیهگاه سرش گرد، چشماش هنوز بسته بود.
دستم رو نوازشوار روی شونهاش کشیدم.
+ چرا انقدر خودت رو اذیت میکنی دورت بگردم؟ بخدا هیچی اندازهٔ ناراحتی تو منو بهم نمیریزه عطیه!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " خانہۍ خوشبختے " «قسمتاول» #محمد ماشین رو پارک کردم و رفتم توی حیاط، فعلا نباید موتور میر
دستی به چشماش کشید و آروم سر تکون داد.
~ برو پیش هدیهزهرا، امیرحسینم ببر باهاش بازی کنید تا من براش کیک بپزم. دختر لوس شماست دیگه!
خندیدم و گونهاش رو بوسیدم.
+ قربون این مادر مهربون بشم! فقط عطیه..
سرش رو چرخوند طرفم و منتظر نگاهم کرد.
+ عزیز زنگ زد چیزی بهش نگیها، بعد از چندسال استرس و فشار بخاطر وضعیت من یه زیارت رفته دلش وا شه. نمیخوام سفرش خراب بشه.
سر تکون داد و از آشپزخونه بیرون رفتم، امیرحسین رو آروم بغل کردم و قدم برداشتم طرف اتاق بچهها!
تقهای به در زدم.
+ زهراجان؟
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
🖊با همکاری: خانمبیاتی
پ.ن: میزان نظراتتون رابطهٔ مستقیم با فاصلهی بین پارتها داره😁♥️
𝑴𝒐𝒅𝒂𝒇𝒂_𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 ✨
وصـفتچہنویسـم؟!
کہمـلامتنـڪندعشــق!
حُسـینتوخیالاستکہتصویرندارد(: