فرمود که بر شفاعت ما نرسد
هر کس که نماز را سبک بشمارد
#امام_صادق علیهالسلام
●آقا امیرالمؤمنین(علیهالسلام):
سازش با #نفس باعث سقوط ناگهانی در گناه میشود.
نهج البلاغه خطبه ۸۶
منالصعبتهدئةالقلبالذييريدكدوماً!سختاستآرامڪردنِقلبیڪهتوراهميشہ
مۍخواهد💛:)!
#آقای_خراسان
باور کنید دلِ امام رضـا'ع
برایِ شمـا تنگ میشود ،
در و دیوار حرمَش
برای صـدایِ شمـا ك میگوید :
' السلامعلیكیاعلیبنموسیالرضـا '
گریـه میکنند .
- استادپناهیان .
«علققلبكباللهفاللهلايؤذياحد»
قلبت را به خداوند گره بزن ...
که او هیچکس را نمیآزارد : )!'🌱'
و در هیاهویِ دنیایی پر از جمعیت ؛
سلام بر او که جایش همیشه خالیست :)!
- اللهم عجل لولیک الفرج . .
‹ ذوبوا فیالامامالخمینی کما رای هو فی الاسلام. ›
درعشقِامامخمینیذوبشوید؛
همانگونهکهاودرعشقِاسلامذوبشد.
-شهیدصدر-
-رسولﷲ(صلواتﷲعلیه):
ریــشهمـنوعــلیعلیهالسلامازیـکدرخت
استودیــگرمردمازدرخـتانگوناگونهستند.
| 52روزتاعیدغدیر
باور کنیـد چاـدر شما نعمت است
قـدر این نعمت را بـدانیـد کـہ بـہ برکت مجاهـدات حضرت زهرا(س) بـہ ـدست امـده🥹🤍
"شهید مجتبی بابایی زاده"
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " خانہۍ خوشبختے " «قسمتاول» #محمد ماشین رو پارک کردم و رفتم توی حیاط، فعلا نباید موتور میر
﷽
" خانہۍ خوشبختے "
«قسمتدوم»
#محمد
در رو آروم باز کردم، هدیهزهرا زانو به بغل روی تختش نشسته بود و بیصدا گریه میکرد.
رفتم سمتش و امیرحسین رو زمین گذاشتم، کنار هدیهزهرا نشستم و کشیدمش توی بغلم..
سرش رو به سینهام چسبوندم که گفت: ببخشید... بابا!
بوسهای روی موهاش کاشتم و کشموش رو باز کردم تا موهاش هوا بخورن، دستم رو نوازشوار روی موهاش کشیدم.
+ عیب نداره بابایی، خودتو ناراحت نکن قشنگم..
امیرحسین نزدیکمون اومد، سرش رو کج کرد و با لحن شیرینش گفت: آجی ناناعته!
خندیدم و دستی به صورتش کشیدم.
دست دوتاشون رو گرفتم و از اتاق بیرون رفتیم.
خوشبختانه زودتر از چیزی که فکر میکردم، عطیه و هدیهزهرا دوباره مثل قبل شدن.
شاممون رو که خوردیم، مشغول آبکشی ظرفهایی که عطیه کف زده بود شدم که صدای زنگ موبایلم به گوشم رسید.
آخرین ظرف رو هم آب کشیدم و همونطور که دستام رو خشک میکردم بلند گفتم: هدیهٔبابا؟ گوشیم رو میاری برام؟
- چشم بابایی!
چند لحظه بعد، با ورودش به آشپزخونه لبخند زدم و رفتم طرفش، گوشی رو ازش گرفتم و خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم.
+ دستت درد نکنه دخترگلم..
با ناز خواهش میکنمی گفت و رفت بیرون، رسول پشت خط بود! تماس رو وصل کردم.
+ سلام استاد، چطوری؟
- آقا زودتر بیاید سایت، خیلی فوریه!
استرسِ لحنش به منم سرایت کرد.
+ چی شده رسول؟
- آقا سوژه انگار آب شده رفته توی زمین! آقایعبدی خیلی عصبیان، همهچیز بدجور بهم ریخته. توروخدا زود بیاید اینجا...
فرصت پرسیدن سوالی رو بهم نداد و قطع کرد.
با کلافگی و نگرانی دستی توی موهام کشیدم و رفتم بیرون...
یکهفتهبعد↯
عطیه چادرش رو سرش کرد و گفت: محمد دیگه سفارش نکنما! هدیهزهرا رو حتماً بذار مهد که بتونی یکم استراحت کنی. من ممکنه کارم طول بکشه، تا غروب بمونم اداره..
لبخند خستهای زدم و دست روی چشمم گذاشتم.
+ چشم بانو!
بعد از اینکه یادآوری کرد دخترکم به خاطر خونه نیومدن و بدقولیهام باهام قهره و باید کلی نازش رو بکشم، خداحافظی کرد و رفت.
انقدر خسته بودم که حد نداشت!
به دیوار تکیه دادم و نگاه کلیای به خونه انداختم که مثل همیشه مرتب بود و برام حسِ زندگی داشت! خونهٔ خوشبختی ما...
خیلی ضعف داشتم، اما هدیهزهرا مهمتر بود!
آروم به طرف اتاق قدم برداشتم و در رو باز کردم.
موهای خوشرنگ و بلندش روی شونههاش ریخته بود.
دلم ضعف رفت واسش!
چشماش بسته بود، اما میدونستم خواب نیست.
جلوتر رفتم و کنارش روی تخت دراز کشیدم، آرنجم رو روی بالش گذاشتم و سرم رو به کف دستم تکیه دادم.
موهای دخترکم رو از روی پیشونیش کنار زدم و پشت گوشش انداختم، آروم لب زدم: دخترِبابا خوابیده؟
چیزی نگفت و فقط آب بینیش رو بالا کشید، گریه کرده بود!
هیچی به اندازهٔ اشک هدیهزهرا و عطیه نمیتونست بهمم بریزه.
بوسهای روی موهاش کاشتم. صورتش رو نوازش کردم و لب زدم: بابایی؟ تو که میدونی وقتی گریه میکنی من چقدر حالم بد میشه! دوست داری بابا ناراحت بشه؟
تکون ریزی خورد، اما بازم حرفی نزد.
دستم رو دور تن نحیفش حلقه کردم و سرم رو به سرش تکیه دادم.
چند لحظه که گذشت، آروم چشمای قشنگش رو باز کرد و چرخید طرفم... و من تازه متوجه خیسی و سرخی چشماش شدم.
سرش رو به سینهام چسبوند و محکم بغلم کرد.
بغضش ترکید و میون گریههاش گفت: دلم... برات... تنگ... شده بود!
دستم رو روی کمرش کشیدم و پیشونیش رو بوسیدم، من حتی شرمندهی این بچه هم بودم. بچهای که شاید وابستگی بیش از حد بهش نمیذاشت به آرزوم برسم!
بغلش کردم و از اتاق بیرون رفتیم، صبحانهاش رو دادم و بعد از شستن ظرفها موهاش رو شونه کردم و بافتم.
جلوی موهاش رو به خواست خودش یه طرفه کردم و گلِسری که خودم براش گرفته بودم رو روی موهاش زدم.
لباساش رو پوشید، کیفش رو برداشتم و رفتیم توی حیاط...
کمکش کردم کفشاش رو بپوشه و همونطور که دستش رو گرفته بودم از پلهها پایین رفتیم.
جلو در اتاق عزیز ایستادیم و بلند گفتم: عزیز من میرم هدیهزهرا رو بذارم مهدکودک، چیزی لازم نداری بگیرم؟
در رو باز کرد و با محبت نگاهمون کرد.
~ نه مادر، برید خدا به همراهتون! برای ظهر هم قرمهسبزی مخصوص بار میذارم که تو و هدیهزهرا دوست دارید.
هدیهزهرا با ذوق دستاش رو بهم کوبید و بالا پرید.
- آخ جووون!
به ذوق بچگانهاش خندیدم و بعد از خداحافظی با عزیز بیرون رفتیم.
زانو زدم تا همقدش بشم.
دستاش رو گرفتم و به صورت ماهش خیره شدم، کشیدمش توی بغلم و گفتم: مراقب خودت باش نفسِبابا!
گونهام رو بوسید و گفت: چشم، تو هم مراقب خودت باش! بابایی داروهات رو سر وقت بخوریها.