eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
ریز خندیدم، اینو از مامانش یاد گرفته بود وروجک! چشمی گفتم و دوباره بوسیدمش. دوید طرف دوستاش.. جلو در
" خانہ‌ۍ خوشبختے " «قسمت‌آخر» مرد غریبه‌ای با یه چاقوی جراحی بالای سرم ایستاده بود و به معنای واقعی از چشماش آتیش می‌بارید! تا اومدم حرکتی کنم با نفس عمیقی چاقوش رو بالا برد. فقط تونستم دستم رو سپر چاقو کنم و لحظه‌ای بعد درد بدی توی بازوم پیچید. ناله‌ای کردم و چشمام رو محکم روی هم فشردم. یقه‌ام رو گرفت و کشید سمت خودش! دردم تازه داشت آروم می‌گرفت و استرسِ ناگهانی‌ای که بهم وارد شده بود دوباره داشت حالم رو بد می‌کرد. صدای مرد غریبه از عصبانیت می‌لرزید. ~ بالاخره پیدات کردم لعنتی! فکر کردی می‌ذارم قسر در بری؟ تو منو بدبختم کردی، بخاطر تو آوارهٔ کوچه و خیابون شدم! جز نگاه شوکه و عصبیم و اخمی که از درد و سردرگمی هر لحظه غلیظ‌تر می‌شد، کاری از دستم برنمیومد. مطمئناً اگه حرف می‌زدم یا صدام رو بالا می‌بردم و کمک می‌خواستم این‌بار صاف می‌زد وسط قلبم! فقط تونستم آروم بگم: اشتباه گرفتی. چشماش گرد شد و بلند خندید. ~ اشتباه؟ محاله! اتفاقاً برای اولین‌بار کارم درسته.. تو خودِ نامردشی! محاله قیافه‌ات رو یادم بره. دوباره چاقو رو بالا برد و خیره شد به چشمام! ~ با زندگیت خداحافظی کن... چشمام رو بستم و زیر لب یاحسینی گفتم، با صدای فریادی که شنیدم پلک زدم و چندتا پرستار رو جلوی در دیدم. مرد که چرخید طرف در، فرصت رو مناسب دیدم و با دست سالمم مچ دستش رو گرفتم و محکم پیچوندم! صدای ناله‌اش بلند شد و چاقو از دستش افتاد. سعی می‌کرد دستش رو آزاد کنه اما من با وجود لرزش دستم که بخاطر ضعف بود، اجازهٔ این کار رو بهش ندادم. پرستارها سریع جلو اومدن و گرفتنش، قبل از اینکه از اتاق ببرنش بیرون داد زد: لعنت بهتتتت، یه روزی تقاص این کارتو پس میدیییی! بیرون رفتن‌شون از اتاق مصادف شد با ورود عطیه که هراسون‌تر از قبل بود. با دیدنم کیسهٔ کمپوت و آبمیوه‌ها از دستش افتاد و زیرلب یازهرایی گفت. با قدم‌های لرزون جلو اومد و ترسیده و متعجب نگاهم کرد. قبل از اینکه چیزی بپرسه دکتر و پرستار وارد اتاق شدن. دکتر همون‌طور که دستم رو بخیه می‌زد گفت: اون آقا رو از تیمارستان آورده بودن، رگش رو زده بود. موقع ترخیص چندتا از پرستارها رو زخمی می‌کنه و فرار می‌کنه و میاد سراغ شما! ظاهراً شباهت زیادی به فردی که ازش متنفره دارید. البته بیماری روانیش هم توی کاری که کرد، بی‌تأثیر نبود. نفس عمیقی کشیدم و با تأسف سر تکون دادم. عطیه نگران بهم چشم دوخته بود. بعد از پانسمان دستم، پرستار مسکنی به سرمم تزریق کرد و دکتر گفت: تا صبح بازم بهتون سر می‌زنم، فعلا استراحت کنید. بعد از تشکر بیرون رفت. عطیه چادرش رو مرتب کرد و روی صندلی کنار تخت نشست، دستش رو نوازش‌وار روی دستم کشید و نگران نگاهم کرد. - بهتری؟ لبخندی زدم و خیره شدم به چشم‌های درخشانش! چشم‌هایی که با نگاه کردن بهشون همه‌ی خستگی‌ها و دردهام رو از یاد می‌بردم. آروم زمزمه کردم: دریای چشمان قشنگ تو چه زیباست! جایی که باید دل به دریا زد همین‌جاست(: لبخند روی لب‌هاش نشست و محجوب خندید. خنده‌ای که شیرینش تا عمق قلبم نفوذ کرد... پایان✨ ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: مائیم کہ بےقُماش و بےسیم خوشیم، در ࢪنج مُرَفَھیم و در بیم خوشیم♡ "مولانا" ☆ عذر خواهم اگر به دل‌تون ننشست🍂 نمی‌تونم قول بدم، اما سعیم رو می‌کنم داستان‌های بعدی جذاب‌تر باشن ان‌شاءالله♥️ 𝑴𝒐𝒅𝒂𝒇𝒂_𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_قَشنگ‌ترین‌صحنه؟؟ +باب‌‌القِبله‌امام‌حسین...(!
ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. غافر | ۶۰
دعا خوب است ، جلسات دعا خوب است اما وقتی تعداد مظلوم بیشتر از تعداد ظالم باشد دعا مستجاب نخواهد شد قیام باید کرد . . ! - استاد پناهیان -
همه شب سجده برآرم، که بیایی تو به خوابم و در آن خواب بمیرم، که توآیی و بمانی...
مراقب باشیم .. زمانه ، بد زمانه ای شده است .. رنگ ها عوض شده ، رنگ گناه زیاد شده ؛ رفاقت ها ، همنشینی ها ، خنده ها و گریه هایمان چقدر برای خداست؟! الحق و انصاف که خودمانیم : [ مانده ایم در‌ باتلاق دنیا ، زمین گیر شده ایم ]
رهبر انقلاب: این اتفاقی که الان در دانشگاه‌های آمریکا و بعضی از کشورهای دیگر می‌افتد، اینها اصلاً حالا سابقه که ندارد، اگر کسی ادعا می‌کرد که ممکن است یک روز چنین چیزی پیش بیاید، هیچ کس باور نمی‌کرد!
چند روز قبل از شهادت به دوستش میگه: شهادت زمانی قشنگه که جون و خون ما تحولی تو مملکت ایجاد کنه...❤️ به قول حاج حسین یکتا دعا کنید شهید موثر بشید...🌿 _شهید دانیال رضا زاده