eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
535 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
شهدای ایثارگر رفتند تا با ایثار ما در امنیت باشیم
ایثار، عالی‌ترین خصلت ِ اخلاقی~^^
زیور ِ یقین
من می گم یه پدر نمونه ای مثل امام کاظم (ع)که بابای ضامن آهوست🤍✨ ولادت هفتین خورشید امامت بر شما عاشقان ولایت مبارک💫 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
دنبال شهرتیم و پی ِ اسم و رسم و نام، غافل از اینکه...💔
- بابایِ بابایِ مهربونِ آهوها ؛ تولدتون مبارک :)
باب‌الحوائج‌شدکه‌درمانده‌نَمانیمُ.. باب‌الحوائج‌شدبگیرددستِ‌نوکررا..(: .
مَن‌بِہم‌ریخـتِہ‌اَم‌ڪٰآش‌ڪِھ‌درهَم‌بِخَرۍ گُذرۍ‌هَم‌ڪِھ‌بیـٰایَم‌تۅز‌مَن‌میگُذرۍ...
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📿نماز اول وقت نشستن پای درس نوجوان ۱۳ ساله هر چه دارم از نماز اول وقت هستش
بریم واسه پارت جدید✨ لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امام‌زمان‌«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرت‌ولیعصر‌«عج» بفرستین🙃
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" که یه نفر از پشت محکم هولم داد و خوردم زمین! سرم رو که بالا گرفتم، فرشید رو دیدم که افتاده بود روی زمین و داوود و سعید کنارش بودن. تیر خورده بود به شکمش! نگاهی به اطراف انداختم، خبری از پسره نبود. بعد از هماهنگی با رسول برای اعزام آمبولانس به موقعیت، بازوی فرشید رو گرفتم و نگران گفتم: فرشید؟ فرشید صدامو می‌شنوی؟ آروم چشماش رو باز کرد. چشمش که به دستم افتاد، به سختی لب زد: م‍..محمد... دس‍..تت! به سرفه افتاد، تا اونجا که خون بالا می‌آورد. به سختی لبخند زدم. + چیزی نیست، خوبم! کم‌کم بچه‌های پشتیبانی هم اومدن، باز هم صدای شلیک گلوله به گوش رسید! و این‌بار تیر قسمتِ پای سعید شد. داوود به بالای دیوار اشاره کرد و گفت: آقا اونجاست.. + هیچ کدوم‌تون هیچ حرکتی نمی‌کنه! خیلی راحت تونستم از دیوار بالا برم، زیاد دور نشده بود. روی پشت‌بوم یکی از خونه‌ها بود. با یه پرشِ نسبتاً بلند خودم رو به چند متریش رسوندم که همون لحظه نقش زمین شد! مات نشستم کنارش و نگاهم مسخ شد روی گلوله‌ای که وسط پیشونیش نشسته بود. سریع به سمت جهتِ احتمالی شلیک برگشتم، یه مردِ مسلح روی پشت‌بوم یکی از خونه‌های خیابونِ روبه‌رویی ایستاده بود. قبل از اینکه دوباره شلیک کنه، پاشو نشون گرفتم و خوشبختانه تیرم به هدف خورد که افتاد روی زانوهاش! سریع با یکی از بچه‌های پشتیبانی ارتباط گرفتم و ازش خواستم بره بالای سرش.. اما بازم چرخ گردون باب میلم نچرخید که صدای ناامید ِ احمد توی گوشم پیچید و باعث شد چشمامو محکم روی هم فشار بدم و دستام رو مشت کنم! - آقا... تموم کرده، ظاهراً قبل از شلیک و رویتش قرص خورده و... دستی به صورتم کشیدم و رفتم روی خط همگانی.. + اطراف رو خوب تحت‌نظر بگیرید، رسول تو هم با پرنده موقعیت رو دید بزن. اگه مورد مشکوکی نبود برمی‌گردیم سایت! مچ پای آسیب دیده‌ام بخاطر پرش بلندی که داشتم کمی درد می‌کرد، اما این اصلا مهم نبود وقتی بچه‌ها زخمی شده بودن. خودم رو بهشون رسوندم، برانکارد ِ فرشید توی آمبولانس بود و سعید هم کنارش نشسته بود و پای آسیب دیده‌اش رو دراز کرده بود. رفتم جلوتر و بعد از اینکه کمی باهاشون حرف زدم و بهشون دل‌گرمی دادم، آمبولانس حرکت کرد. رضا و احمد رو با بچه‌ها فرستادم و خودم و بقیه موندیم تا مطمئن بشیم دیگه خطری وجود نداره. صدای پیامک گوشیم بلند شد. بی‌حوصله موبایلم رو از جیبم درآوردم، با دیدن شمارهٔ ناشناس و متنِ پیام خشکم زد! - خب، هر دومون باختیم فرمانده! نه من به تو رسیدم و نه تو به من... فعلا با خودت و تیمت کاری ندارم، ولی حتماً یه روزی انتقامم رو ازت می‌گیرم! به هر حال از قدیم گفتن: کوه به کوه نمی‌رسه، ولی آدم به آدم می‌رسه! پس منتظرم باش آقامحمد... نگاهم رو از موبایل گرفتم، شماره رو برای رسول فرستادم و ازش خواستم ردش رو بزنه اما همون‌طور که حدس می‌زدم سوخته بود! داوود اومد طرفم و گفت: آقا همه‌جا امن و امانه، هیچ مورد مشکوکی نیست. سری تکون دادم. + خوبه، برمی‌گردیم سایت! چشمی زمزمه کرد و با نیم‌نگاهی به دستم ادامه داد: چرا با بچه‌ها نرفتین بیمارستان؟ ضربهٔ آرومی به شونه‌اش زدم. + فوقش چهارتا بخیه می‌خواد که توی بهداری سایت هم میشه انجامش داد! لبخند کم‌رمقی زد و دیگه چیزی نگفت، سوار ماشین‌ها و موتورها شدیم و راه افتادیم. به طرزِ عجیبی حالِ همه‌مون گرفته بود. به محض رسیدن‌مون به اصرار داوود همراه باهاش مستقیم رفتم بهداری، علی دستم رو بخیه زد و با حرص گفت: شد تو یه بار بری عملیات و سالم برگردی؟ تا اومدم چیزی بگم گره باند رو محکم کرد که باعث شد از درد اخم کنم. + خیلی‌خب حالا، چرا انتقام می‌گیری؟ چیزی نشده که! سری از روی تأسف تکون داد و دستکش‌هاش رو درآورد. - بلند شو برو تا انتقامِ اصلی رو نشونت ندادم! انتقام... دوباره یاد اون پیامِ لعنتی افتادم، سعی کردم ناراحتیم رو بروز ندم. آستینم رو آروم پایین کشیدم و بعد از تشکر از علی، از اتاق بیرون زدیم. داوود رفت سر کارش و منم رفتم سراغ رسول، سرش رو روی میز گذاشته بود و شونه‌هاش می‌لرزید. لبخند ریزی که برای انرژی دادن بهش به سختی روی لبم نشونده بودم به آنی محو شد! دستم رو روی شونه‌اش فشردم و نگران لب زدم: چی شده رسول؟ سرش رو از روی میز برداشت، چشماش سرخ و گونه‌هاش خیس بود. ضربان قلبم هر لحظه بالاتر می‌رفت! یهو بلند شد و محکم بغلم کرد. با صدایی که به شدت گرفته بود و لرزون گفت: ا..امیر... شهید شد آقامحمد! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: " اَندر دل ِ بی‌وفآ غم و ماتم باد. آن را که وفآ نیست، زِ عالم کم باد! دیدێ که مرا هیچ‌کسے یاد نکرد، جٌز غَم که هزارآفرین بر غَم باد(:💔 " - مولانا منتظر نظرات‌تون هستم
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/Modafa_Eshgh