eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
534 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
شھیـدها هم متولد می شوند مثـل مـــا ؛ اما مثل ما نمی‌میرند، برای همیشه زنده می‌مانند !
📢 هر روز بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه پنجاه و هشت قرآن کریم سوره مبارکه آل عمران ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRQuran-page-058.mp3
زمان: حجم: 3.5M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه پنجاه و هشت قرآن کریم، سوره مبارکه آل عمران با صدای عبدالباسط محمدعبدالصمد بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
هدایت شده از - هـوران .
همین ک خیلی‌ها متوجه ماجرای امروز نشدن، یعنی امنیت بالایِ جمهوری اسلامیِ ایران 🤍🇮🇷
❌ هوووووووی اسقاطیل بیا حداقل خودت بگو کجارو زدی ما پیداش نمی‌کنیم 😂
میدونستید اسرائیل موشک کروز با برد بالا نداره که مستقیم از اونجا ایرانو بزنه؟
اگر ما دیشب و الان در آرامشیممدیون ارتشیم🇮🇷🤍 یادمون نره حمله‌ی اسرائیل ترقه‌بازی نبود. پدافند ارتش فوق‌العاده بود!
😂و اما عاشقانه‌ی حزب اللهی...
این نمڪ‌دان ِ خدا جنس ِ عجیبے دارد! هر چقدࢪ مۍشکنیم، باز نمڪ‌ھا داردッ علے شهابۍ
هدایت شده از کانال حسین دارابی
ایران اینطوریه اگه شهید بده ارتشش بیانیه میده میگه این تعداد شهید دادیم و افتخار هم میکنه بهش مث اسرائیل نیست که هیچی اعلام نکنه و از گفتن تلفات بترسه و حتی چند کانال‌ تلگرامی اسرائیلی رو بخاطر سانسور نکردن اخبار ببنده. ما مث هم نیستیم | عضوشوید 👇 http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
تصویری از چهار شهید پدافند هوایی🥀🖤
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ‌؎گناھ ! " #قسمت‌ششم #محمد نگاه متعجبم بالا اومد و روی چهرهٔ آشنا و خشنش نشست! این اینجا
" پینہ‌؎گناھ ! " سرم از بی‌حالی پایین بود و به سختی نفس می‌کشیدم. تک سرفه‌ای کردم که باعث شد زخم پهلوم تیر بکشه! این‌بار سرم از درد عقب رفت و نالهٔ بی‌جونی کردم. انقدر کتک خورده بودم که دیگه درست نمی‌تونستم تشخیص بدم دقیقاً کجای بدنم درد می‌کنه! دستام رو دو طرفم به صورت صلیبی بسته بودن. برای همین دور مچ هر دو دستم کبود و زخمی شده بود و گزگز می‌کرد؛ انقدر دردناک بود که حتی توان تکون دادن انگشت‌هام رو هم نداشتم! آهی از ته دل کشیدم و سعی کردم وزنم رو بندازم روی پاهام، اما این تلاش با اومدن ملک‌الموتم متوقف شد! شبح با پوزخند همیشگی‌اش، از دسته‌ی صندلی فلزی گرفت و حرکتش داد. پایه‌های صندلی روی زمین سیمانی کشیده می‌شد و صدای آزاردهنده‌ای تولید می‌کرد. صندلی رو پنجاه متری‌ام روی زمین گذاشت و بدون اینکه روش بشینه، به سمتم اومد. اون مرد انگلیسی عوضی که وارد شد و روی صندلی نشست، شبح چونه‌ام رو توی دستش گرفت و سرم رو بالاتر آورد. × می‌خوام کمکت کنم یه تصمیم عاقلانه بگیری ایرانی! حالم از لهجهٔ مسخره‌اش بهم می‌خورد! به خاطر عصبانیت و انزجار، ریتم نفس‌هام تندتر شده بود و حس می‌کردم رگ‌های پیشونیم ورم کردن! اما نباید بیشتر از این اجازه می‌دادم متوجهٔ حال درونیم بشن. پس لبخند بی‌جونی روی لب‌هام نشوندم که دندون‌های خونیم ردیف شد. + بهت که گفتم... خبری از همکاری نیست... انگلیسیِ..صغیر! پا روی پا انداخت و سرش رو به طرفین تکون داد. × جسوری، ولی خیلی بد حرف می‌زنی! با تلفنی که بهش شد، اشاره‌ای به شبح کرد و بیرون رفت. شبح با لبخند چندشش دستش رو روی صورتم به حرکت درآورد. انگشتش به زخم پیشونیم که رسید، حس بدی بهم دست داد! دندون‌هام رو به هم چفت کردم تا صدای آخم بلند نشه. اما انگار قرار نبود کوتاه بیاد که مشتی که پنجه‌بوکس داشت رو گذاشت روی پهلوم و فشار داد! با بستن چشم‌هام، ناله‌‌ی بی‌جونی کردم و سرم رو به نرده‌ی پشت سرم کوبیدم. درد توان نفس کشیدن رو هم ازم گرفته بود! شبح دست خونی‌ش رو ازم فاصله داد و روی تنها گوشه‌ی سالم و کمی تمیز پیراهنم کشید تا تمیز بشه. بعد، از جیبش چندتا عکس درآورد. مقابلم زانو زد و عکس‌ها رو دونه‌دونه کنار هم گذاشت. سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به صورتم دوخت. - خب، خودت بگو! به سختی نفسی گرفتم. + چ‍..‍چی رو؟ لبخندش عمیق‌تر شد. - اینکه اول کدوم‌شون رو از رده خارج کنیم تا این آقامحمدِ یه‌دنده و لجباز، مجبور بشه ما رو جدی بگیره!؟ چند لحظه همون‌طور به عکس‌ها نگاه کرد. یک‌دفعه یکیش رو برداشت و ایستاد. موهام رو چنگ زد و سرم رو ثابت نگه داشت! از کشیدگی پوست سرم، اَبروهام توی هم رفت و لب گزیدم. شبح عکس رو جلوی صورتم گرفت. چندبار پلک زدم تا دیدم بهتر بشه که ای‌کاش این کار رو نمی‌کردم! با دیدن فردی که توی عکس بود، چشم‌هام پر از اشک شد. - تازگی‌ها یه ویروس جدید کشف شده که مغز رو از کار می‌اندازه! نظرت چیه برای اولین‌بار توی ایران، روی دختر کوچولوی تو امتحانش کنیم؟ هوم؟ یا مثلاً مادرت... لرزش بدنم بیشتر شده بود. + ح‍..حیوون! قهقهه‌ای زد و سرش رو کج کرد. - یا شاید... این رو گفت و عکس بعدی رو برداشت. رسول بود! - شاید بخوای همکارت به جرمِ قتل عمد اعدام بشه! لبخندی زد و سرش رو بهم نزدیک‌تر کرد. - جالب میشه! نه؟ به نظرت رسول کی رو می‌کشه؟ زن تو؟ خواهر خودش؟ یا یکی از دوست‌های مشترک‌تون!؟ با شنیدن حرف‌هاش نفسم بند اومد. گلوی خشک شده‌ام داشت ترک می‌خورد! حرکت خون رو روی پهلوم حس می‌کردم. ~ محمد...محمد با تواممم! شبح بازم داشت لبخند می‌زد. یه لبخند عمیق و دیوانه‌وار! ~ محمممد؟ اون کسی نبود که تهدید توخالی کنه. حتماً عملی‌اش می‌کرد و... با خیس شدن صورتم از خواب پریدم! عباس نگران لیوان آب رو به سمتم گرفت. ~ چیزی نیس، آروم نفس بکش... انگار ریه‌ام از کار افتاده بود! کم‌کم صدای خس‌خس گلو و سینه‌ام که ناشی از تلاش واسه جذب اکسیژن بود، توی اتاق پیچید! دستم سمت قلبم رفت. عباس از کمرم گرفت و کمک کرد بشینم، اما با این‌کار نه تنها حالم بهتر نشد، بلکه پهلوم شروع کرد به سوختن! دیگه تو مرز بیهوشی بودم که عباس صداش رو بالا برد. ~ یکی به نگهبان خبرررر بدههه، سایههه بجنببببب! از درد و فشار به ملحفهٔ زیر دستم چنگ می‌انداختم، چشم‌های خسته‌ام که له‌له می‌زدن واسه چند ساعت خواب آروم و بی‌استرس رو بستم. کِی قرار بود این عذاب تموم بشه؟ فلش‌بک عباس دستی به موهایش کشیده و نگاهش را به نگاه‌های منتظر و امیدوار دو مرد روبه‌رویش می‌دوزد. دست‌به‌سینه به صندلی تکیه داده و اَبرویی بالا می‌اندازد. + نچ! نمیشه. حامد، مسئول رسیدگی به پروندهٔ محمد، با اخم به میز نزدیک شده و دست‌هایش را روی آن ستون می‌‌کند و کمی خم می‌شود.