امشب شده حنان تو شاعر، قهوه هم هست ،
بر ساحلِ چشمانِ غریبم، گریه هم هست .
پاییز ز در آمد و باران به سر افتاد ،
از خستگیِ کوچه، دلم از سفر افتاد.
بر شیشه زند قطرهی باران، تب و تاب است.
در سفرهی این خلوتِ شب، رنگِ سراب است.
فنجانِ پر از قهوه و این بغضِ گلوگیر ،
پاییز و شبِ سرد و منِ از آینه دلگیر .
بنشین، سرِ این میزِ غزل، تازه نفس شو .
با قافیهی قهوه و پاییز، همهکس شو .
ـ Hannan .